بدعت از ديدگاه قرآن و حديث

بدعت از ديدگاه قرآن و حديث
طرح مسأله: مفهوم شناسى بدعت
بدعت در لغت عبارت است از: تازه، نو، جزء نوى كه بى سابقه و بدون الگو درست شده باشد.( [534]) يكى از اوصاف خداوند بديع مى باشد و بديع يعنى خالق، البته خالقى كه مخلوقش الگو و سابقه ندارد.( [535])
مثلاً اگر يك بازى كه سابقه ندارد وارد بازار شود يا يك قالى كه نقشه اش هيچ سابقه نداشته باشد از نظر لغت بديع است.
خلاصه هر كارى كه در صنعت، خلقت و معاشرت الگوى پيشين نداشته باشد از نظر عرب بدعت است. ( [536])
بنابراين بدعت در آيه شريفه ( بَديعُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ) ( [537]) و آيه ( ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ)( [538]) به همين معناى لغوى مى باشد كه وقتى به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى گفتند شما غذا مى خوريد و راه مى رويد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند: كار من چيز جديدى نيست و پيشينيان از پيامبران مثل من بودند.
ولى بدعت در شرع، از نظر اصطلاح فقها به نوآورى گفته مى شود كه در شريعت نباشد اعم از اينكه اين نوآورى فعل، يا كلام و عقيده باشد.
پس هر نوع انديشه نو، فعل نو، كلام نو، كه در شريعت نيست و وارد شريعت كنيم و بگوييم خدا فرموده و حال اينكه در شريعت دليلى و ريشه اى ندارد بدعت مى باشد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «من أحدث فى أمرنا هذا ما ليس منه فهو رد»( [539]).

فصل اول:
اركان بدعت در شريعت
بدعت در شريعت داراى سه ركن مى باشد كه عبارتند از:
الف . ركن نخست :
افزودن يا كاستن از احكام دينى
ركن نخست بدعت، دستكارى و نوآورى در شريعت است. يعنى نسبت دادن چيزى به شريعت كه در آن وجود ندارد. ولى اگر نظريه اى تازه مطرح شود كه دستكارى و نوآورى در شريعت نبوده، بلكه تنها نظريه جديد علمى باشد كه به شريعت ارتباطى نداشته باشد، بدعت به شمار نمى رود. گرچه ممكن است حرام باشد. به عنوان مثال، اختلاط زن و مرد با هم در مجلس عقد و عروسى در گذشته نبود ولى در اواخر دوران قاجار و بعد از قاجار اين انديشه در ايران رواج يافت. اين بدعت لغوى است نه شرعى، چون به شرع نسبت داده نمى شود; اما با اين كه بدعت نيست كارى حرام است.
همچنين بازى هاى جديد مثل فوتبال و بسكتبال بدون برد و باخت و رانندگى زنان بدعت لغوى است; اما بدعت شرعى نيست چون به شرع نسبت داده نمى شود ولى در عين حال بايد بررسى شود كه آيا جايز است يا نه. ولى بحث ما در حرام بودن يا نبودن نيست، بلكه در حوزه ماهيت شناسى بدعت است. دليل ما بر اين قول (كه بدعت عبارت است از نوآورى و دستكارى در شريعت)، آيات قرآنى است كه به چند آيه اشاره مى شود.
1. مشركان روزى خدا را به دو قسمت حلال و حرام تقسيم مى كردند. خدا آنان را چنين نكوهش مى كند:
( قُلْ أَرَأَيْتُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ لَكُم مِّن رِّزْق فَجَعَلْتُم مِّنْهُ حَرَامًا وَحَلاَلاً قُلْ آللّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللّهِ تَفْتَرُونَ) .( [540])
«بگو آيا به رزقى كه خدا براى شما نازل كرده است، نگريسته ايد؟ برخى را حرام شمرديد و برخى ديگر را حلال; آيا خدا به شما چنين اجازه اى داده است كه روزى خدا را به دو قسمت تقسيم كنيد؟ يا بر خدا افترا مى بنديد».
مضمون اين آيه شريفه گواهى مى دهد، علت نكوهش اين است كه تحليل و تحريم را به خدا نسبت مى داده اند، و اگر از پيش خود(بدون نسبت به خدا) روزى را به دو نوع تقسيم مى كردند يك امر شخصى حساب مى شد و جاى نكوهش نداشت زيرا هر فردى حق دارد از غذايى بهره بگيرد و از غذاى ديگر امساك كند، اما نسبت دادن حكم حلال و حرام به شريعت امر ديگرى است كه نيازمند دليل مى باشد.
2. قرآن اهل كتاب را نكوهش مى كند كه كتاب الهى را دستكارى مى كردند و آن را به خدا نسبت مى دادند و در مقابل اين كار، از افراد و مقاماتى پاداش مادى دريافت مى نمودند، چنان كه مى فرمايد:
( فوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللّهِ لِيَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَنًا قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا يَكْسِبُونَ) ( [541])
«پس واى بر آنهايى كه كتاب را به دست خود مى نويسند تا سود اندكى ببرند. مى گويند كه از جانب خدا نازل شده است پس واى بر آن ها از آنچه با دست خود نوشته اند و واى بر آن ها از آنچه به دست مى آورند».
جمله ( هَذَا مِنْ عِندِ اللّهِ) مبين اين است كه علت نكوهش اين بوده كه تحريف ها را به خدا نسبت مى دادند.
3. خداوند متعال در نكوهش رهبانيت مى فرمايد:
( ...وَرَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلاَّ ابْتِغَاء رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا فَآتَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ) .( [542])
«در دل كسانى كه از از او ] عيسى [ پيروى كردند رأفت و رحمت قرار داديم و رهبانيتى كه به بدعت آورده اند و ما بر آن ها مقرر نكرده ايم، اما در آن خشنودى خدا را مى جستند، ولى حق آن را رعايت نكردند. ما از آن ميان به كسانى كه ايمان آورده بودند پاداش داديم ولى بسيارى از آن ها نافرمان بودند.
از جمله «مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ» استفاده مى شود كه رهبانيت عمل مقدس دينى نيست; بلكه يك روش ساختگى و نوعى تصرف در دين و بدعت است.( [543])
4. قرآن يهوديان و مسيحيان عصر رسالت را نكوهش مى كند و مى گويد كه آنان علماء دينى خود را خداوند گاران خويش ساخته اند، آنجا كه مى فرمايد:
( اتخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِيَعْبُدُواْ إِلَهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ) .( [544])
دانشمندان و راهبان خويش و مسيح پسر مريم را به جاى خدا به خدايى گرفتند در حالى كه مأمور بودند كه تنها يك خدا را بپرستند كه خدايى جز او نيست و منزَّه است از آنچه شريك او مى سازند.
عدى بن حاتم در بين راه مدينه و شام در حالى كه بر گردنش صليب بود نزد حضرت آمد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) آيه ياد شده را تلاوت نمودند. عدى در جواب پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) عرض كرد كه ما هرگز كشيش هاى خود را "رب" (خداوندگار خود) نمى دانيم. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند كه اگر علماى شما چيزى را حلال بدانند، در حالى كه حرام باشد و يا چيزى را حرام بدانند كه در كتاب شما حلال باشد، شما به كدام عمل مى كنيد؟ گفت به گفتار و نظر علما عمل خواهيم كرد.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند كه رب همين است، يعنى كسى كه تشريع و قانون به دست اوست.
بنابراين اولين پايه بدعت، دستكارى در شريعت و نسبت دادن چيزى به خدا است در حالى كه در واقع آن چيز به خدا منسوب نباشد.( [545])
در حديث نبوى چنين وارد شده است:
«اما بعد فانّ أصدق الحديث كتاب الله و إنّ افضل الهدى هدى محمد و شرّ الأمور محدثاتها و كل بدعة ضلالة و كل ضلالة فى النار» ( [546])
راست ترين گفتارها كتاب خدا و بهترين راهنماييها، راهنمايى محمد، و بدترين كارها، كارهاى نوپديد است و هر كار نوپديدى در دين گمراهى، و هر گمراهى در آتش است.
مسلما مقصود از « شَرُّ الاُمور مُحدثاتها» هر نوآورى در هر رشته اى نيست، بلكه به قرينه ماقبل و مابعد، آن نوآورى بى سابقه اى است كه مربوط به دين باشد، در حالى كه دردين از آن خبرى نيست.
اين كه گاهى برخى از افراد با اين حديث بر حرمت هر نوع آورى در عرصه زندگى استدلال مى كنند، نوعى تحريف در معناى حديث است، لكن اين افراد درك نمى كنند كه مطالبى مى تواند بدعت باشد كه به شريعت و به خدا و پيامبر او نسبت داده شود. ولى مسايلى كه به دين نسبت داده نشود، بدعت نيست، حتى اگر حليت آن براى ما مشخص نباشد.
ب . ركن دوم:اشاعه آن در ميان مردم
ركن دوم بدعت اين است كه انديشه اى را كه به خدا نسبت داده مى شود، در ميان مردم اشاعه داده شود.
صرف وجود افكار شخصى و فردى افراد ممكن است، حرام باشد اما بدعت نيست. در واقع بدعت، گسترانيدن انديشه اى است كه به خدا نسبت داده شده.
بنابراين، كسانى كه افكار شخصى خود را از آن خدا مى دانند و آن ها را ترويج نمى كنند بدعت نخواهد بود ولى كار كسانى كه افكار خود ساخته خويش را نوشته و انتشار مى دهند و افكار خود را هر چند ارتباطى با خدا ندارد، به نام دين و خدا گسترش مى دهند بدعت به حساب مى آيد.
از برخى روايات استفاده مى شود كه اگر كسى مردم را به كارهاى خوب دعوت كند، در اجر و ثواب آن شريك مى باشد ولى اگر آن ها را به كار بد دعوت كند، در گناه ديگران نيز شريك مى شود.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايند:
«من دَعا إلى الهدى كان له من الأجر مثل اُجور من تبعه، لا ينقص ذلك من أجورهم شيئاً و من دعا الى ضلالة كان عليه من الإثم، مثل آثام من يتبعه لاينقض ذلك من آثامهم شيئاً» ( [547])
اگر انسان مردم را به كار خوب دعوت كند، هر كس به آن عمل كند، همان مقدارى كه به او ثواب مى دهند، به آن فرد هم ثواب مى دهند كه پايه گذار اين هدايت بوده است اما اگر به كار بد دعوت نمايد مانند گناه كسى كه آن را انجام مى دهد براى او نيز هست.
ممكن است مقصود از ضلالت، روش هاى باطل باشد كه در شرع وارد نشده بنابراين اگر ديگران را بر آن دعوت كند گناه او مضاعف مى شود.
ج . ركن سوم : نبود دليل عام يا خاص بر مشروعيت آن
ركن سوم بدعت در شريعت اين است كه در شريعت دليلى بر مشروعيت آن نداشته باشيم «ما ليس منه» ( [548]) چون اگر در شريعت دليل باشد; ديگر بدعت نيست هر چند چيز نو و جديدى باشد; اما چون در شريعت ريشه دارد بدعت نيست. مثلاً قرآن مجيد مردم را به حب اهل البيت(عليهم السلام) دعوت كرده است پس حب اهل البيت(عليهم السلام) اصلى است كه در شريعت وجود دارد اما چراغانى و نورافشانى كردن در شب نيمه شعبان و ولادت ائمه(عليهم السلام) هر چند به صورت جزئى در شريعت نيست ولى چون ريشه در شريعت دارد كه همان حب اهل البيت(عليهم السلام) و اظهار محبت نسبت به اهل بيت(عليهم السلام) مى باشد لذا خداوند متعال در قرآن مجيد«حب اهل بيت نبى(عليهم السلام) »(قربى) را يكى از وظايف مؤمنان شمرده است.( [549])
پس كسانى كه مى گويند نورافشانى در نيمه شعبان بدعت است ـ چون پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و صحابه اين كار را انجام نمى دادند ـ نيت سوء دارند و مى خواهند نور الهى را خاموش كنند.
همچنين فرش كردن مسجد و مرقد پيامبر مظهر حبّ است و چون ريشه در شريعت دارد بدعت نيست هر چند صحابه اين كار را نكرده باشند زيرا ترك عمل توسط صحابه دليل بر حرمت و بدعت نمى باشد.
اگر انسان انديشه اى را به خدا و پيامبر نسبت داده و آن را در ميان مردم ترويج كند و دليلى هم براى آن به صورت عام يا خاص در قرآن و سنت نباشد، بدعت خواهد بود. اما اگر براى گفته و نظر خود دليلى از كتاب و سنت داشته باشد آن ديدگاه بدعت نخواهد بود. مثلاً مجهز بودن مسلمان به سلاح براى دفاع از خود، گرچه دليل خاص ندارد ولى دليل عام براى آن وجود دارد.
همچنين ساختن قبور، تعمير و نگهدارى حرم ائمه(عليهم السلام) و تجليل از شخصيت آنان گرچه ممكن است دلايل خاصى نداشته باشد، اما دلايل عمومى بسيارى بر آن دلالت مى كند كه يكى اظهار محبت به اين بزرگان مى باشد و مفهوم عمومى آيه ذى القربى بر اين مدعى و جواز آن دلالت دارد.
پس بدعت عبارت است از گسترش انديشه اى كه دليلى به صورت كلى و يا خصوصى بر جواز آن در كتاب و سنت نباشد، اما آن را به خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نسبت دهند.
شهيد اول در كتاب «القواعد و الفوائد» مى فرمايد هر نوع بدعتى حرام نيست بلكه بدعت به پنج قسم تقسيم مى شود:
1. بدعت واجب: نوشتن، گردآورى و تدوين سنت پيامبر. زيرا قوام شريعت به قرآن است و سيره نيز مقوم شريعت مى باشد.
2. بدعت حرام: شستن پا در وضو حرام است، زيرا وظيفه مسح مى باشد نه شستن.
3. بدعت مستحب: ساختن مدرسه كه كارى نيكو و قابل ستايش است.
4. بدعت مكروه: تغيير در امور مستحب، مكروه مى باشد. مثلاً كسى كه در تسبيحات حضرت زهرا(عليها السلام) ذكر را سى بار بگويد.
5. بدعت مباح: تغيير و تحول در امور زندگى است. تغيير غذا، تغيير لباس و عادات ديگر. مثلاً گرفتن سبوس از آرد گندم كه قبلاً در نان وجود داشت و اينك ندارد.( [550])
شهيد اول داراى مقام والايى در فقه و گسترش علوم دينى است و كسى نمى تواند حق ايشان را ادا كند ولى با اين همه مى گوييم اگر منظور ايشان از انواع بدعت كه پنج قسم است، بدعت لغوى باشد، كاملاً صحيح است. زيرا بدعت لغوى هر چيز تازه اى است كه در جامعه رايج مى شود اما اگر منظور ايشان از بدعت، بدعت شرعى باشد، اين نوع بدعت فقط و فقط يك نوع است كه حرام مى باشد و آن دستكارى در شريعت است. يعنى نسبت دادن چيزى به دين بدون دليل انتشار آن در جامعه .

فصل دوم:
اقسام بدعت
تقسيم بدعت به حسنه و سيئه
اهل سنت بدعت را به دو گونه پسنديده و ناپسند تقسيم كرده اند; ريشه اين تقسيم، از گفتار خليفه دوم است، زيرا قبلاً نماز تراويح در شب هاى ماه مبارك رمضان به صورت فرادى خوانده مى شد، بعداً به پيشنهاد او به صورت جماعت انجام گرفت، و او وقتى مشاهده كرد كه همه، پشت سر يك امام جماعت نماز تراويح را انجام مى دهند چنين گفت: «نعمت البدعة هذه»( [551])
عبدالرحمن بن عبد القارى مى گويد: من با عمربن خطاب در شبى از شب هاى ماه رمضان، وارد مسجد شدم. ديديم مردم به صورت پراكنده مشغول نماز تراويح هستند در حالى كه عده اى فرادا و گروهى به جماعت نماز مى خوانند، عمر گفت: اى كاش مى توانستم همه اينها را پشت سر يك قارى، گرد آورم، از اين جهت ابى بن كعب را براى اين كار انتخاب كرد. شب بعد كه به مسجد آمد، ديد همه پشت سر يك نفر اقتدا كرده اند، در اين هنگام كسى گفت: اين بدعت است، عمر در پاسخ گفت: «اين بدعت نيكويى است»( [552])
در اينكه مراد از بدعت حسنه چيست؟ اهل سنت جوابى ندارند چون بدعت افترا بر خدا است و افترا بر خدا( [553]) نمى تواند حسنه باشد بلكه هميشه سيئه است. زيرا برگزارى نماز تراويح با جماعت اگر در شرع وارد شده باشد، در اين صورت برگزارى آن به صورت فرادى يا به صورت جماعت هاى مختلف يا با امام واحد مشروع بوده و اصلاً بدعت نبوده بلكه عين شريعت خواهد بود و اگر چنين اجازه اى در اقامه نماز تراويح در شرع وارد نشده باشد طبعاً بدعتِ قبيح و حرام خواهد بود نه بدعت حسنه.
از اين بيان روشن مى شود كه تقسيم بدعت به دو دسته پسنديده و ناپسند با معناى واقعى بدعت كه افتراء على الله مى باشد تطبيق ندارد; چون افترا هميشه سيئه است. بنابراين هر چه اهل سنت تلاش مى كنند اين تعبير«هذه بدعة حسنة» را توجيه كنند نمى توانند چون امر داير است بين اينكه يا موضوع نباشد كه در اين صورت اصلاً بدعت نيست و بين اين كه موضوع باشد كه در اين صورت هم بدعت است و هم سيئه مى باشد.
بدعت حقيقى و نسبى
شاطبى متوفاى 790 در كتاب «الموافقات» بدعت را به دو قسم حقيقى و نسبى تقسيم مى كند و مى گويد:بدعت حقيقى چيزى است كه براى آن دليلى از كتاب و سنت و اجماع در كار نباشد، هر چند بدعت گزار مدعى است براى آن در شرع دليل وجود دارد( [554]) مثلاً در قرآن آمده است كه يهوديان، احبار خود را و مسيحيان، رهبانهاى خود را به جاى خدا ارباب خود گرفتند( [555]) يا برخى از غذاها و گوشت ها را بر خود حرام كرده بودند.( [556]) كه اين دو نمونه مصداق بارزى از بدعت حقيقى مى باشد.
اما بدعت نسبى اين است كه از طرفى چون براى آن فعل دليل داريم بدعت نيست و از طرف ديگر چون به شارع نسبت مى دهيم بدعت مى باشد.
براى روشن شدن مطلب چند مثال بيان مى كنيم.
مثـال اول: اگـر شخصـى تصميم مى گيرد كه پنج شنبه ها روزه مستحب يا روزه قضا بگيرد; اين كـار از يك نظر بدعت نيست; چون روزه گرفته است حال فرق نمى كند روزه قضا باشـد يا مستحب. اما از يك نظر بدعت است چون ملتزم شده است هر هفته پنج شنبـه ها روزه بگيرد;و اين التزام را به شريعت نسبت مى دهد در حالى كه پيامـبر(صلى الله عليه وآله وسلم) روز خاصى را براى روزه گرفتن اختصاص نداده است.
مثال دوم: در بعضى مناطق رسم است جلساتى مذهبى در شب هاى جمعه برگزار مى كنند و به آن ملتزم مى شوند كه اين بدعت نسبى است چون از يك نظر بدعت نيست چون جلسه برگزار مى شود و قرآن تلاوت مى شود اما از يك نظر كه ملتزم هستند اين جلسه فقط در شب جمعه برگزار شود نه در شب پنج شنبه و شب شنبه، اين التزام به اين شب موجب بدعت اين عمل شده است.
اكنون بايد بررسى شود كه ميزان و ملاكى كه براى بدعت گفتيم وجود دارد ميزان و ملاك در بدعت سه چيز مى باشد:
1. نسبت دادن عمل به خدا
2. اشاعه عمل در ميان مردم
3. نبودن دليل عام و خاص در كتاب و سنت.( [557])
اين فردى كه ملتزم شده هر پنج شنبه روزه بگيرد اگر بگويد خدا گفته فقط پنج شنبه روزه بگير بدعت مى شود چون تعيّن را به خدا نسبت داده.
اما اگر تعيّن را به خداوند نسبت ندهد ولى چون شرائط زندگى امروز اجازه نمى دهد كه مثلاً در باقى روزها روزه بگيرد و يا در باقى شب ها جلسه برگزار كند;لذا آن شب و آن روز را انتخاب مى كند در اين صورت بدعت نيست چون تعين را به خودش نسبت مى دهد.
مثال سوم: جشن گرفتن در هفده ربيع الاول به خاطر ميلاد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از يك نظر بدعت است در صورتى كه بگوييم خدا فرموده است اى مسلمانها روز ميلاد پيامبر را جشن بگيريد و از يك نظر بدعت نيست و آن زمانى است كه بگوييم خداوند متعال در قرآن كريم امر به تكريم پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) كرده است آنجا كه مى فرمايد: «فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه»تعزير( [558])به معناى تكريم مى باشد و اطلاق دارد يعنى در همه ايام بايد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را تكريم نماييد ولى چون به خاطر شرايط زندگى در همه ايام امكان ندارد ما به مناسبت روز ميلاد را انتخاب كرديم و در آن روز جشن مى گيريم. پس انتخاب روز هفده ربيع الاول را به خداوند متعال نسبت نمى دهيم پس از اين نظر بدعت نيست.
بنابراين آقاى شاطبى به اين مطلب توجه نكرده است كه فرق است بين اين كه تعيّن را به خدا نسبت بدهيم و بگوييم خدا اين روز را معين كرده است; كه در اين صورت بدعت مى باشد. و بين اينكه تعيّن را به خداوند نسبت ندهيم بلكه بگوييم خداوند به صورت مطلق فرموده است; ولى به خاطر شرايط زندگى ما اين روز را انتخاب كرديم كه در اين صورت بدعت نيست.
بدعت در تفسير بدعت
وهابى ها سه قرن اول از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را مقياس حق و باطل قرار داده اند و مى گويند هر كارى كه در اين سه قرن، انجام گرفته حق است و هر كار و نوآورى كه بعد از اين سه قرن باشد بدعت است.
لذا برگزارى جشن هاى ميلاد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را كه در سراسر جهان اسلام انجام مى شود بدعت مى خوانند و مى گويند اگر چنين كارى درست و شايسته بود ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و تابعان، آن را انجام مى دادند در حالى كه در خيرالقرون يعنى سه قرن نخست اول از هجرت، ما نديديم كه مسلمانان جمع شوند و روز ميلاد پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را تكريم كنند يا براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) عزادارى كنند يا براى انبياء و اولياء گنبد و بارگاه بسازند.
مستند و مدرك اين فكر و انديشه كه مى گويند: سه قرن اول، مقياس حق و باطل است; روايتى است كه بخارى در صحيح خود از عبدالله بن مسعود نقل كرده است، كه مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند: «خير الناس قرنى ثم الذين يلونهم ثم الذين يلونهم»( [559]) بهترين زمانها، عصر من است پس كسانى كه پس ازمى آيند سپس كسانى كه پس از آن ها مى آيند... .
ما هر چند در بخش نخست تحت عنوان «شيوه سلفيه در استنباط عقايد»، پيرامون اين حديث سخن گفتيم ولى در اين جا نيز اجمالاً موضوع را بررسى مى نماييم.
در رد اين عقيده مى گوييم شما در تفسير "قرن"، دچار بدعت شديد چون اولاً: قرن يك معنى اصطلاحى دارد كه به معناى زمان است.( [560]) و يك معنى لغوى دارد كه به معناى نسل است.( [561]) و شما معناى اصطلاحى را در نظر گرفتيد و حال آنكه واژه قرن در قرآن در هفت مورد آمده و در هيچ كدام از اينها قرن به معناى اصطلاحى كه صد سال باشد بكار نرفته است بلكه مقصود نسل و گروهى است كه در زمان واحد زندگى مى كنند.( [562]) و در لغت عرب هم قرن به معناى اصطلاحى كه صد سال باشد استعمال نشده بلكه در معناى لغوى كه نسل است استعمال شده است.( [563])
لذا اهل لغت در معناى قرن مى گويند: «الامة تاتى بعد الامة» نسلى پس از نسلى ( [564]) لذا شاعر ابومحمد اليتمى مى گويد:
اذا ذهب القرن الذى انت فيهم *** و خُلَّفتَ فى قرن فأنت غريب
هر گاه گروهى كه تو در ميان آن ها هستى از دنيا بروند و تو در گروه ديگرى قرار بگيرى، در اين هنگام تو در ميان آن ها غريب هستى.( [565])
بنابراين صاحبان اين عقيده و انديشه در تفسير روايت مرتكب اشتباه شدند، چون:
اولاً : قرن را به معناى زمان گرفته اند در حالى كه قرن به معناى زمان نيست بلكه به معناى نسل مى باشد.
ثانياً : هر قرن را صد سال فرض نموده اند در حالى كه حد متوسط عمر يك نسل هفتاد سال مى باشد.
ثالثاً : اصل حديث دروغ است و از نظر محتوا مشكل دارد مگر آن را توجيه كنيم. و الا اگر ما بخواهيم سه قرن اول را ملاك قرار دهيم شرّ القرون همان سه قرن اول مى باشد. چرا كه در اين سه قرن چه خونهاى بيگناهى كه ريخته نشد، و چه نهضت هاى اسلامى كه سركوب نگشت و چه كشتارهاى بى رحمانه اى كه انجام نشد; كه نمونه آن فاجعه كربلا و كشته شدن حسين بن على در سال 61 و واقعه حرّه( [566]) در سال 62 و كشتارهاى بى رحمانه حجاج بن يوسف و قيام زيد بن على در سال 121 و جنگ هاى جمل و صفين و نهروان و سنگباران خانه كعبه توسط سپاه يزيد مى باشد.
بنابراين با توجه به اين وقايع نمى توانيم بگوييم سه قرن اول، خير القرون است; بلكه شرّالقرون مى باشد; چون اگر خير القرون مى بود بايد داراى بركات الهى باشد نه اين همه بلاهاى آسمانى و زمينى. مگر منظور از خيرالقرون اين باشد كه در اين سه قرن، مجاهدان مخلصى بودند كه دور از سياست هاى وقت، به نشر اسلام، در اطراف جهان مى پرداختند و غالب فتوحات اسلامى در همين دوره ها بوده است. كه اين از موضوع بحث خارج است.
با توجه به مطالبى كه بيان شد اين نكته قابل توجه است كه در سال 1344 قمرى برابر با 1304 شمسى قاضى القضات سعودى به مدينه آمد و يك استفتائى براى تخريب قبور ائمه اهل البيت نوشت و از علماى مدينه امضاء گرفت. كه يكى از علت هاى استفتاء اين بود كه اصلاً گنبد و بارگاه ساختن در سه قرن اول نبوده و بعد از سه قرن ايجاد شده پس بدعت مى باشد.
در رد اين عمل مى گوييم با صرف نظر از همه اشكالاتى كه بر اين تفسير كرديم اگر به تاريخ نگاه كنيد هنگامى كه قدس، توسط مسلمانان بيت المقدس، فتح شد; تمام قبور انبياء داراى مرقد، سايبان و بنا بود و عمر بن خطاب كه با عده اى از صحابه به بيت المقدس آمد به خراب كردن اين بناها نپرداختند حتى حقوقى براى كسانى كه مأمور نظافت و مراقبت بودند معين كرد. حال اگر واقعاً اين بناها بدعت بود بايد طبق عقايد خود شما عمر بن خطاب آن ها را خراب و با خاك يكسان مى كرد.
بنابراين كسانى كه داراى اين انديشه و فكر مى باشند در تفسير بدعت مرتكب بدعت شده و برخى از امور را بى دليل حرام مى شمارند به گواه اينكه اين امور، در عصر صحابه و تابعان وجود نداشته است.
نمونه هايى از بدعت در اسلام
بعد از قرآن، سنتِ پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) ركن است و كلمات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مثل قرآن است با اين تفاوت كه الفاظ قرآن، از جانب خدا است، موجز است ولى الفاظ حديث از جانب پيامبر است; لذا بايد بعد از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) سنتِ پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نوشته شود تا جلو جعل حديث و بدعت ها گرفته شود; اما متأسفانه دستگاه خلافت به جاى اين كه به اين سنت اهميت بدهد نوشتن حديث را بدعت شمرد.
در حالى كه خداوند متعال در قرآن كريم براى حفظ حقوق مردم، دستور داده است كه وامها و بدهكارى ها ثبت شود.
( يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْن إِلى أَجَل مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْيَكْتُبْ وَ لْيُمْلِلِ الَّذى عَلَيْهِ الْحَقُّ) ( [567]) .
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چون وامى تا مدت معينى به يكديگر مى دهيد آن را بنويسيد و بايد در ميان شما نويسنده اى باشد كه آن را به درستى بنويسد و نويسنده نبايد در نوشتن از آنچه خدا به او آموخته است سرپيچى كند و مديون بايد بر نويسنده املاء كند.
عمر بن خطاب نه تنها نوشتن حديث را بدعت شمرد بلكه تمام كسانى كه حديثى نوشته بودند را خواست و به آن ها گفت هر حديثى نوشته ايد بياوريد و مردم فكر كردند مى خواهد به آن ها جايزه بدهد يا استنساخ كند ولى عمر بن خطاب همه احاديث را جمع كرد و آتش زد.( [568])
به خاطر منع نوشتن احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مجال براى احبار و داستان سرايان يهودى و مسيحى كه به ظاهر اسلام آورده بودند پيدا شد تا در مسجد نبوى بر منبر و ستونى تكيه كنند; و داستان هاى تورات و انجيل محرّف را و بسيارى از احاديث كتاب هاى محرّف خود را در ميان مسلمانان پخش كنند; و گروهى فرصت طلب با جعل حديث به درآمدزايى و سودجويى بپردازند; كه اين كار سبب شد تعداد احاديث، چند برابر شمار واقعى آن ها شود; به عنوان نمونه، در صحيح بخارى 2761 حديث با حذف مكررات دارد كه اين احاديث را از بين ششصد هزار حديث انتخاب شده است.( [569]) و صحيح مسلم، چهار هزار حديث خود را از بين سيصد هزار حديث و مسند احمد، سى هزار حديث خود را از بين هفتصد و پنجاه هزار حديث انتخاب كرده اند.( [570])
بنابراين اين نوع كارها كه بر خلاف كتاب و سنت رسول خدا بود سبب شد كه بسيارى از عقايد خرافى اهل كتاب وارد احاديث اسلامى شود و تا به امروز گرفتارى هايى ايجاد كند.
در حقيقت منع كتابت حديث، اولين بدعتى است كه گذارده شد و اگر واقعاً در آن روز احاديث پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نوشته مى شد; ديگر بعداً افراد كذاب و دروغگو پيدا نمى شدند كه جعل حديث كنند. واگر واقعاً كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) زير نظر علما و دانشمندان صحابه و در رأس آنان اميرمؤمنان(عليه السلام) نوشته مى شد ديگران نمى توانستند حديثى را اضافه يا كم كنند.
يك قانون كلى داريم كه انسان هر چه به سرچشمه نزديك شود جريان آب بيشتر و قوى تر مى شود اما هر چه از سرچشمه فاصله بگيرد جريان آب كمتر و ضعيف تر مى شود.چون خانه هايى كه در مسير آب هستند از آن آب استفاده مى كنند; ولى اين قانون كلى در حديث بر عكس است چون هر چه به زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نزديك مى شويم غالباً عدد رواياتى كه نقل شده كمتر مى شود; اما هر چه از زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به اين طرف بياييم شمار روايات افزايش پيدا مى كند; كه اين نشان از تقلبى و جعلى بودن احاديث دارد. چون اگر چنين نبود مى بايست مانند سرچشمه آب باشد; كه هر چه به سمت چشمه برويم جريان آب قوى تر شود.
اولين ضررى كه بر اسلام متوجه شد مربوط به همين منع كتابت حديث بود البته اين منع حديث در خاندان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) اثر نگذاشت. و امام على(عليه السلام) روايات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را نوشت و به اين تحريم اعتنا نكرد همچنين مصحف فاطمه(عليها السلام) كه در حقيقت اخبار غيبى است توسط حضرت زهرا(عليها السلام) املاء و توسط امام على(عليه السلام) نوشته شد.
ياران اميرمؤمنان(عليه السلام) مانند سلمان و ابوذر ابداً به اين تحريم اعتنا نكردند و رواياتى كه از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيده بودند را نقل كردند; لذا بخش عظيمى از احاديث اهل بيت(عليهم السلام) در كتاب امام على(عليه السلام) نوشته شده و نزد امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) محفوظ مى باشد. اما مسلمانان ضرر كردند چون جنس خوب و دُر را از دست دادند و در مقال خَزف و اسرائيليات را گرفتند. لذا بخشى از رواياتى در تاريخ طبرى، صحيح مسلم و صحيح بخارى است كه مسلّماً اهل كتاب از تورات و انجيل در ميان محدثان پخش كرده اند. از جمله از الدّرالمنثور سيوطى نقل شده است كه داوود چشمش به زن يكى از افسرانش افتاد و شيفته او شد لذا شوهرش را به جنگ فرستاد و دستور داد از پشت سر او را بكشند هنگامى كه خبر قتلش رسيد با زن او ازدواج نمود.( [571])
در مجموع عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) انحراف روشنى در ميان پيروان آن حضرت رخ نداد، ولى سخنان اخير رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) حاكى از شكل گرفتن دگرانديشى در ميان آن ها بود و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) هم اين بدعتها را پيش بينى مى كرد و در آخرين روزهاى زندگى اين حديث را فرمودند كه:
«شر الامور محدثاتها، و كل محدثة بدعة و كل بدعة ضلالة و كل ضلالة فى النار» ( [572])
همچنين در روايتى ديگر خبر از وجود كذاب ها و كسانى كه بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) دروغ بسته اند مى دهند و مى فرمايند:
«قد كثرت علىّ الكذابة فى حياتى، و ستكثر بعد وفاتى، فمن كذب علىّ فليتبوأ مقعده من النار». ( [573])
(در زندگيم، دروغگو بر من فراوان شده و پس از درگذشت من نيز فراوان خواهد شد هر كس دانسته بر من دروغ ببندد، جاى خود را در دوزخ آماده سازد.)
بنابراين رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) پيش بينى مى كرد كه در آينده در دين او بدعت هايى خواهند گذارد و لذا اين جمله ها را فرمود. اتفاقاً پيش بينى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) براى نخستين بار در محروميت فاطمه زهرا(عليها السلام) از ارث پدر تحقق پذيرفت.
توضيح اين كه اموال پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به دو قسمت قابل تقسيم مى باشد:
1. اموالى كه ملك مقام نبوت و مقام رسالت و مقام ولايت است كه اين اموال قابل ارث نيست. كه مؤيد اين مطلب روايتى است كه در آن نقل شده ابوعلى پسر راشد گفت خدمت حضرت هادى(عليه السلام) عرض كردم فدايت شوم چيزى براى ما مى آورند بعد مى گويند اين مال متعلق به حضرت امام جواد(عليه السلام) است كه پيش ما مانده است من آن را چه كنم. فرمود:«هر چه مال ابو جعفر(عليه السلام) باشد بواسطه امامت متعلق به من است و اگر از جهت ديگرى متعلق به آن جناب بشود، طبق كتاب خدا و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ارث حساب مى شود».( [574])
2. ملك شخصى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مانند گليم، و آفتابه.
دراموالى كه راجع به مقام ولايت است احدى نمى گويد كه قابل ارث است; ودر آن بحثى نيست اما بحث در قسم دوم است كه چرا بايد ورثه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از ملك شخصى ايشان محروم باشند.
كسى كه مرتد باشد يا قاتل پدر خود باشد از ارث محروم مى شود.حال دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) چه كاستى داشته كه ديگران از پدرانشان ارث ببرند اما ايشان از ارث پدر بزرگوارشان محروم باشد.
بنابراين اولين بدعتى كه بعد از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در آيين اسلام به وجود آمد محروميت حضرت زهرا(عليها السلام) از ارث پدر بود. در حالى كه فدك اصلاً ارثى نبود بلكه فدك را پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در زمان حيات به تمليك حضرت زهرا(عليها السلام) در آوردند اما غير از فدك، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) اموال شخصى هم داشت كه حضرت را از آن محروم كردند.
اگر واقعاً پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) چيزى ارث بجا نمى گذارد و همه اموال وى صدقه است; بايد هيچ يك از همسران ايشان نيز ارث نبرند نه اينكه فقط حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام) را محروم سازد بلكه بايد همه زنها را از خانه هايشان بيرون كنند.
پس معلوم مى شود تمام اين بازى ها و نقشه ها براى مسئله فدك بود كه در طول زمان براى خاندان حضرت زهرا(عليها السلام) و اولاد ايشان درآمدزا و براى مسئله رهبرى و ولايت مايه رفع مشكلات مردم بود.
برخى مى گويند: آيه مربوط به ارث سليمان، مربوط به ارث علم است چنانكه مى فرمايد: ( وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتينا مِنْ كُلِّ شَيْء إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبينُ) ( [575]) گاهى گام فراتر مى نهند و مى گويند مقصود ارث نبوت است.( [576])
در پاسخ يادآور مى شود:
اولاً: ارث، در لغت عرب به ارث مال اطلاق مى شود( [577]) نه ارث علم نبوت
ثانياً: نبوت قابل ارث نيست; چون قابل انتقال نيست; ( [578]) بلكه بستگى دارد خدا اين مقام را به چه كسى عطا كند; قرآن مجيد بر اين مسئله تصريح دارد كه خلاق متعال رسالت را در هر كجا بخواهد قرار مى دهد ( اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ) . ( [579])
ثالثاً: آيه دليل است بر اينكه اين ارث، ارثِ مال است نه ارث نبوت و علم چرا كه اگر واقعاً مراد از ارث در اين آيه شريفه ارث علم بود بايد به جاى لفظ «قال» «فقال» مى بود تا ذيل آيه متفرع بر صدر آيه باشد. پس معلوم مى شود مراد از ارث، ارث مال است نه ارث نبوت.
همچنين است در آيه شريفه ( وَ إِنِّى خِفْتُ الْمَوالِىَ مِنْ وَرائِي وَ كانَتِ امْرَأَتِى عاقِراً فَهَبْ لِى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِى وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا)( [580]) زكريا بن آدم مى فرمايد: بارالها من از پسر عموهاى خودم مى ترسم دلم مى خواهد فرزندى به من عطا كنى تا وارث من باشد. مراد از ( وَلِيًّا يَرِثُنِى) در اينجا وارثْ فرزند است چون فرزند، وارث و اولى به مال مى باشد.پس مقصود در اين وراثت، وراثتِ در نبوت نيست.
بنابراين در جواب كسانى كه مى گويند حضرت زكريا از خداوند تقاضاى فرزند كرد تا بعد از ايشان وارث مقام نبوت باشد مى گوييم:
اولاً : نبوت ارثى نيست.
ثانياً : اگر واقعاً چون زكريا فرزندى مى خواهد كه نبى شود اين با ذيل آيه شريفه ( وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا) خدايا او را پاك دامن قرار بده كه مورد رضايت تو باشد سازگار نيست چون اگر مقصود، نبى باشد قهراً مورد رضايت خدا خواهد بود و در اين صورت دعا لغو مى شود.
خلاصه مصادره فدك، به عنوان اين كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند «لانورث، ما تركناه، صدقة»( [581]) در حالى كه قرآن بر خلاف آن گواهى مى دهد و مى فرمايد: ( وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُد . ( [582]) و در آيه ديگر از زكريا نقل مى كند كه از خدا مى خواهد به او فرزندى دهد كه از فرزندان يعقوب ارث ببرد ( فَهَبْ لِى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِى وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا) گذشته از اين اگر حديث ياد شده سخن پيامبر بود، شايسته بود كه اولاً آن را به دختر خود بگويد، نه به مرد بيگانه مانند ابى بكر كه اصلاً مورد ابتلاء نيست.
بر فرض اين جمله را پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده باشد; شما در نحوه بيان اشتباه كرديد و در مقام قرائت بين «لا نورث» و«ما تركناه صدقه» وقفه و فاصله ايجاد مى كنيد در حالى كه بايد بدون فاصله باشد به عبارت ديگر شما «ما» را مبتدا گرفتيد در حالى كه مفعول مى باشد كه در نتيجه معناى حديث اين گونه مى شود: آنچه را كه به عنوان صدقه گذارديم آن قابل ارث نيست و به عبارتى آنچه را كه به عنوان صدقه ترك كرديم«لا نورث» كه اگر اين باشد ما هم اين مطلب را قبول داريم.

فصل سوم:
عوامل پيدايش بدعت
در معناى اصطلاحى بدعت گفتيم بدعت به معنى افزودن چيزى بر دين و يا كاستن از آن مى باشد حال اين سؤال پيش مى آيد كه چرا گروهى دست به اين كار مى زنند و انگيزه بدعت گزار از بدعت چيست؟
اسباب و انگيزه هاى بدعت فراوان است كه به چند سبب اشاره مى كنيم:
1. تقدس جاهلانه
يكى از عوامل واسبابى كه باعث پيدايش بدعت شد تقدس جاهلانه بعضى از مقدس مآبان بود كه از روى ناآگاهى اعمالى را انجام مى دادند و به شرع نسبت مى دادند، به عنوان نمونه:
1.عثمان بن مظعون از صحابه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است كه روزها روزه مى گرفت، شب ها هم عبادت مى كرد و خودش را به زحمت انداخته بود و با همسرش نزديكى نمى كرد همسرش جريان را به عرض پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) رساند، پيامبر عثمان بن مظعون را خواست و فرمود اين چه كارى است كه تو مى كنى من هم كه پيامبر و رهبرم شب مى خوابم و با همسر نزديكى مى كنم.( [583])
عثمان بن مظعون به خاطر ناآگاهى فكر مى كرد اين نوع كار خيلى خوب است لذا جهل او را وادارِ به بدعت كرده بود.
2.رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) مردى را ديد كه در زير آفتاب ايستاده است فرمود: چه شده است؟ گفتند: نذر كرده كه سخن نگويد و زير آفتاب بنشيند و روزه بگيرد، حضرت فرمودند: به او بگوييد سخن بگويد، زير سايه برود و با مردم نشست و برخاست كند، ولى روزه خود را به پايان ببرد.( [584])
خلاصه پيامبر به او گفتند اين كار اشتباه است و در شريعت من روزه سكوت وجود ندارد.
3.نمونه ديگرى از تقدس جاهلانه بدعت گزارى كه به انگيزه تقرب بيشتر به خدا انجام شد در آيه اول سوره مباركه حجرات مطرح شده است كه خداوند متعال مى فرمايد:
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ) ( [585]) .
اى افراد با ايمان بر خدا و بر پيغمبر پيشى نگيريد.
مراد از ( لاَ تُقَدِّمُوا) اين نيست كه در راه رفتن بر پيامبر پيشى نگيرند، بلكه مراد اين است كه در انديشه و عقيده پيشى نگيريد.
در شأن نزول اين آيه نقل شده است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در روز دهم از سال هشتم هجرت در ماه مبارك رمضان از مدينه به قصد فتح مكه حركت كردند در ميان سپاهيان او، سواره و پياده، فراوان بود. آنگاه كه به نقطه اى به نام «كراع الغميم» رسيدند، كاسه آبى خواست و آن را در بين نماز ظهر و عصر نوشيد و امر كرد كه ديگران نيز روزه خود را بشكنند ولى گروهى به خيال اينكه روزه در سفر كه با رنج بيشترى همراه است، ثواب فزون ترى دارد، از شكستن روزه خوددارى كردند، رسول گرامى اسلامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند آنان گنه كارند.( [586])
2. تعصب هاى ناروا
عامل دوم پيدايش بدعت، تعصب هاى نارواى بدعت گذار، نسبت به عقايد موروثى از نياكان است كه در ميان آنان زندگى كرده است و سبب مى شود كه عده اى خود را به گناه آلوده كنند.
اين عامل مثل عامل اول نيست كه جاهلانه باشد بلكه عالمانه است و با كمال آگاهى حاضرند اين بدعت را ايجاد كنند كه در اين جا به تبيين نمونه هايى از تاريخ مى پردازيم.
1.نمونه اول مسئله فتح طائف، توسط پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است كه ايشان بعد از فتح مكه، براى فتح طائف به آنجا رفت ولى چون طائف ديوار بلندى داشت و امكان اين كه بتوانند ديوار را بشكافند و داخل طائف شوند نبود چون هر كس مى خواست ديوار را بشكافد از بالا آتش مى ريختند و مى سوخت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از فتح آنجا منصرف شد و به مدينه برگشت; مردم طائف، مردم تاجرى بودند; و چون ديدند همه شبه جزيره عربستان مسلمان شدند تصميم گرفتند آن ها هم مسلمان شوند لذا هيئتى را به نام نمايندگان طائف به حضور رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرستادند و خواهان پيوستن به مسلمانان شدند اما به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) گفتند بايد بين ما و شما پيمانى بسته شود. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به امام على(عليه السلام) فرمودند على جان ببين اين ها چه مى گويند پيمانشان را بنويس تا من امضاء كنم.
نمايندگان طائف گفتند ما حاضريم اسلام بياوريم اما مشروط بر اينكه:
اولاً : ربا كه در اسلام حرام است و مى فرمايد ( احلّ الله البيع و حرّم الربا)( [587]) براى ما حلال باشد.
ثانياً : زنا آزاد باشد.
ثالثا : وجوب نماز از ما برداشته شود.
رابعاً : تا يك سال و نيم بتخانه هاى ما براى زنان سرپا باشد.
امام على(عليه السلام) حاضر به نوشتن اين شروط نامشروع نشد، لذا آن ها به فردى اموى گفتند بنويسد سپس به محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) تقديم كردند.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) روى مصالحى توانايى خواندن و نوشتن نداشت. چون اگر خدا اين توانايى را به او مى داد دشمنان اين را وسيله تهمت قرار مى دادند لذا اين نعمت را خداوند به او نداد تا مورد تهمت قرار نگيرد و نگويند كه آئين خودش را از تورات و انجيل گرفته است ولى در مقابل نعمت برترى به او عطا نمود كه بدون خواندن و نوشتن از تمام محتويات انجيل و تورات آگاه بود.
لذا رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بدون خواندن متن پيمان هيچ كدام از شرايط را نپذيرفت و در مقابل شرط اول كه حليت ربا باشد فرمودند: ( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَذَرُوا مَا بَقِىَ مِنَ الرِّبَا) ( [588]) و در برابر شرط دوم كه آزادى عمل جنسى زنان بود حضرت فرمودند: ( وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَا إنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً) ( [589]) و در جواب اين شرط كه نماز بر آن ها واجب نباشد فرمودند «لا خير فى دين لا صلاة فيه» ( [590]) و در مقابل شرط چهارم فرمودند: اصل اين شرط قابل ذكر نيست چون اصلاً هدف من برچيدن بتخانه ها مى باشد لذا نامه را پاره و دور انداختند.( [591])
2.نمونه ديگرى از تعصب جاهلانه اى كه سبب پيدايش بدعت شد تعصب جاهلانه عمر بن خطاب بود كه هنگامى كه به خلافت رسيد مصلحت شخصى را بر دين مقدم كرد و متعه زنان و جمع بين عمره تمتع و حج را ممنوع اعلام كرد.

فصل چهارم:
روش هاى بنيادين براى پيشگيرى از بدعت
سخن در اينجا درباره اصول پيشگيرى از ظهور بدعت ها در دين و بستن راه هاى بدعت، و صيانت جامعه از اين پديده پليد است. آيا رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در شريعت خود براى چنين پيشگيرى برنامه ريخته بود كه لااقل از شيوع بدعت، مقدارى بكاهد؟
براى پيشگيرى از بدعت ها، مى توان امورى را يادآور شد كه برخى از آن ها در روايات نيز آمده است از جمله حديث «شرالامور محدثاتها»( [592])
اين احاديث تا حدى از شيوع بدعت پيشگيرى مى كند. اما پيشگيرى عملى هم مى خواست توسط پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) انجام بگيرد; كه واقعاً اگر اين عمل انجام مى گرفت بدعت، در اين حد شايع نمى گشت. نمونه آن داستانِ يوم الخميس است. بخارى در صحيح خودش مى گويد ابن عباس جمله «يوم الخميس و ما ادراك يوم الخميس» را مى گفت در حالى كه اشگ مانند دانه مرواريد بر صورتش جارى بود.( [593]) رسول گرامى در بخش پايانى عمر خود فرمودند: قلم و كاغذى بياوريد تا من براى شما چيزى بنويسم كه گمراه نشويد. در اين هنگام حاضران در مجلس به دو گروه تقسيم شدند و گروهى علاقه مند به آوردن قلم و كاغذ و نوشتن نامه و گروهى ديگر مخالف آن شده و در رأس آنان عمر بن خطاب بود كه با شعار «حسبنا كتاب الله» از نگارش نامه جلوگيرى كرد. ابن عباس مى گويد تمام مصيبت ها روزى رخ داد كه نگذاشتند رسول خدا نامه خود را بنويسد.( [594])
از جمله برنامه هاى ديگر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ، براى جلوگيرى از بدعت، مشخص كردن وصى و مرجعيت امير مؤمنان(عليه السلام) بود كه اگر محقق مى شد اين همه بدعت و فرقه در ميان مسلمين پيدا نمى شد.
بنابراين برنامه هاى اسلام براى پيشگيرى از بدعت در اين موارد دسته بندى مى شود:
1. پيروى از اهل بيت عصمت
يكى از برنامه هاى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) براى جلوگيرى از گسترش بدعت حديث پايانى و تاريخى ايشان بود كه از نگارش آن جلوگيرى شد; اما رسول گرامى اسلام از طريق ديگر و با بيان اين حديث شريف «انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى فمن تمسّك بهما هدى»( [595]) با كنايه، محور حق و باطل را معرفى كردند.
با اين كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى توانست با گفته عمر مخالفت كند و نامه را بنويسد اما اين كار را انجام نداد چون همان كسانى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را متهم به بيمارى كردند همين نامه را هم اثر بيمارى مى شمردند; كه در اين صورت ديگر نامه ها و آثار پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) زير سؤال مى رفت; لذا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از اين كار صرف نظر كرد ولى در مسجد به نوعى اين برنامه را اجرا و جبران نمود.( [596])
2. پى ريزى نظام امر به معروف و نهى از منكر
برنامه دوم براى جلوگيرى از شيوع بدعت، نظام امر به معروف و نهى از منكر مى باشد كه بر حكومت اسلامى لازم است سازمانى را پديد آورد كه اين دو فريضه الهى را بر عهده گيرد.
اتفاقاً خود قرآن نيز بر وجود گروه قوى و نيرومند، كه بتواند اين دو كار را انجام دهد در آياتى تأكيد كرده است از جمله ( وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون) ( [597]) بايد از ميان شما جمعى دعوت به نيكى و امر به معروف و نهى از منكر كنند و آن ها همان رستگارانند.
در آيه اى ديگر يكى از وظايف حكومت اسلامى را همين مى داند، چنان كه مى فرمايد:
( الَّذينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِى الاَْرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الأُمُور) .( [598])
كسانى كه چون به ايشان در زمين قدرت بخشيديم، نماز را به پا مى دارند و زكات مى دهند و امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و پايان همه كارها به دست خداست.

[534] . فراهيدى خليل بن احمد، العين، ج2، ص54; طريحى، فخر الدين، مجمع البحرين، ج4، ص299.
[535] . همان.
[536] . معلوف، لويس، المنجد فى اللغة، ج1، ص93; ابن منظور، محمد بن مكرم، لسان العرب، ج1، ص244.
[537] . بقره / 117; ترجمه: هستى بخش آسمان و زمين است.
[538] . احقاف / 9; ترجمه: بگو « من پيامبر نوظهورى نيستم » .
[539] . مسلم، الصحيح،ج 5، ص 133، كتاب الأقضية، باب 8; احمد ابن حنبل، مسند أحمد، ج 6، ص 270.
[540] . يونس / 59.
[541] . بقره / 79.
[542] . حديد / 27.
[543] . سبحانى، جعفر، تبرك ـ توسل ـ بدعت، ص 75 الى 79.
[544] . توبه / 31.
[545] . سبحانى، جعفر، تبرك-توسل-بدعت، ص 79.
[546] . احمد ابن حنبل، مسند أحمد، ج 3، ص310،
[547] . مسلم بن حجاج، صحيح مسلم،جزء8، ص 62.
[548] . آية الله العظمى سبحانى، رسائل و مقالات، ج56، ص 399.
[549] . ( قُلْ لا أسْئَلُكُمْ عَليه أجراً إلاّ المودّة فى القُربى ) شورى / 23. بگو من براى رسالت خويش پاداشى جز مهر و محبّت نزديكانم نمى جويم.
[550] . عاملى، شهيد اول، محمد بن مكى القواعد و الفوائد، ج2، ص 145
[551] . بخارى، محمد ابن اسماعيل، صحيح بخارى، ج 3، ص 44، باب فضل من قام رمضان من كتاب الصوم.
[552] . همان.
[553] . قمّى، صدوق، محمّد بن على بن بابويه، من لا يحضره الفقيه ـ ترجمه غفارى، ج4، ص32 ـ.
[554] . سبحانى، جعفر، تبرك ـ توسل ـ بدعت، ص 89.
[555] . توبه /31.
[556] . آل عمران / 93.
[557] . سبحانى، جعفر، رسائل و مقالات، ج 5، ص 426.
[558] . اعراف / 157; ترجمه: پس كسانى كه به او ايمان آوردند و تكريم و ياريش كردند.
[559] . بخارى، محمد ابن اسماعيل بن بردزيه، صحيح بخارى، حديث 2652; صحيح مسلم بشرح النووى، ج8، ص84 .
[560] . طيب، سيد عبد الحسين، أطيب البيان فى تفسير القرآن، ج92، ص 388 .
[561] . فيروز آبادى، محمد ابن يعقوب، قاموس اللغه، ماده قرن .
[562] . انعام / 6; مريم / 47 و 94; ص / 3; ق / 36; انعام / 6; مؤمنون / 31.
[563] . طيب، سيد عبد الحسين، أطيب البيان فى تفسير القرآن، ج9، ص 388 .
[564] . ابن منظور محمد بن مكرم، لسان العرب، ج13، ص333، ماده قرن
[565] . فيروز آبادى، محمد ابن يعقوب، قاموس اللغه، ماده قرن.
[566] . بعد از شهادت حسين بن على (عليه السلام) مردم مدينه گفتند جمعى را بفرستيم شام ببينيم يزيد چگونه خليفه اى است لذا ده نفر از اوتاد كه يكى از آن ها عبدالله بن حنظله بود به شام رفتند و ديدند يزيد مردى شرابخوار، سگ باز، ميمون باز و اصلاً مسلمان نيست لذا برگشتند به مردم مدينه خبر دادند، مردم مدينه بعد از مطلع شدن از اين خبر از بيعت خود با يزيد برگشتند; اين خبر به شام رسيد يزيد لشكرى جرار و بى رحم به مدينه فرستاد و سه روز تمام در مدينه قتل عام و به صدها دختر تجاوز كردند و قنداقه بچه شيرخوار را در حالى كه پستان مادر را گرفته و در حال شير خوردن بود به ديوار كوبيد و مغز اين بچه در برابر چشمان مادر پراكنده شد.
[567] . بقره / 282;
[568] . خطيب بغدادى، ابى بكر احمد ابن على بن ثابت، تقييد العلم،ص52
[569] . قسطلانى، احمد ابن محمد، ارشاد السارى بشرح صحيح البخارى، ج1، ص28
[570] . ابن الجوزى، ابو الفرج عبدالرحمن بن على بن محمد، المنتظم فى التاريخ، ج5، ص 32.
[571] . سيوطى، جلال الدين،الدر المنثور فى تفسير المأثور،ج7، ص 157ـ 158.
[572] . أحمد ابن حنبل، مسند أحمد، ج 3، ص 310 .
[573] . مغنيه، محمد جواد، تفسير الكاشف، ج 2، ص 274.
[574] . عَلِيِّ بْنِ رَاشِد عَنْ صَاحِبِ الْعَسْكَرِ قَالَ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ نُؤْتَى بِالشَّيْءِ فَيُقَالُ هَذَا كَانَ لاَِبِي جَعْفَر عِنْدَنَا فَكَيْفَ نَصْنَعُ فَقَالَ مَا كَانَ لأَبِى جَعْفَر (عليه السلام) بِسَبَبِ الإِمَامَةِ فَهُوَ لِى وَ مَا كَانَ غَيْرَ ذَلِكَ فَهُوَ مِيرَاثٌ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّه. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 50، ص 184; خسروى، مؤسس، زندگانى حضرت جواد و عسكريين (عليهما السلام) ،ص165. على بن راشد، خدمت امام هادى (عليه السلام) رسيد و عرض كرد: جانم به فداى تو; گاهى مال را پيش من مى آورند و مى گويند: اين مربوط به أبى جعفر(امام جواد (عليه السلام) ) است، تكليف من چيست؟ فرمود: آنچه كه مربوط به أبى جعفر به خاطر امامت اوست، آن از آن من است و غير از آن ملك شخصى اوست و بايد ميان وارثان، طبق كتاب خدا و سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) تقسيم شود.
[575] . نمل / 16; ترجمه : و سليمان از داوود ارث برد و گفت: اى مردم به ما زبان پرندگان تعليم داده شده و همه چيز به ما داده اند كه اين برترى آشكارى است.
[576] . طباطبايى، سيد محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، ج15، ص 349; ابن كثير دمشقى، اسماعيل بن عمرو، تفسير القرآن العظيم( ابن كثير)، ج 6، ص 192، طنطاوى، سيد محمد، التفسير الوسيط للقرآن الكريم، ج 10، ص 313.
[577] . امين، سيده نصرت، مخزن العرفان فى تفسير قرآن، ج9، ص 315.
[578] . طباطبايى، سيد محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، ج15، ص 349.
[579] . انعام /124; ترجمه: خدا بهتر مى داند كه در كجا رسالت خود را مقرر دارد.
[580] . مريم / 5 و6; ترجمه : و من از اين وارثان كنونى (كه پسر عموهاى من هستند) براى پس از خود بيمناكم (مبادا كه پس از من در مال و مقامم خلف صالح نباشند و راه باطل پويند) و زوجه من هم نازا و عقيم است، تو از لطف خاص خود فرزندى به من عطا فرما.كه او وارث من و همه آل يعقوب باشد و تو اى خدا او را وارثى پسنديده و صالح مقرر فرما.
[581] . صحيح بخارى،حديث شماره 2441 .
[582] . نمل / 16.
[583] . سيوطى، جلال الدين،الدر المنثور فى تفسير بالمأثور، ج 2، ص 307.
[584] . الموطأ، مالك بن انس، كتاب الايمان و النذور، ص317.
[585] . حجرات / 1; ترجمه: اى كسانى كه ايمان آورده ايد (در هيچ كار) بر خدا و رسول تقدّم مجوييد و از خدا پروا كنيد، كه خدا شنوا و داناست.
[586] . كلينى، محمد ابن يعقوب، كافى، ج4، ص127، حديث 5.
[587] . بقره / 275; ترجمه : خدا تجارت را حلال و ربا را حرام كرده.
[588] . بقره / 278; ترجمه : اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا بترسيد و زيادى ربا را رها كنيد اگر به راستى اهل ايمانيد.
[589] . الإسراء / 32; ترجمه: و هرگز به عمل زنا نزديك نشويد، كه كارى بسيار زشت و راهى بسيار ناپسند است.
[590] . ابن اثير، اسد الغابه، ج1، ص216 .
[591] . سبحانى، جعفر، فى ظلال التوحيد، ص 109; ابن اثير، أُسد الغابة، ج1، ص 216، ماده تميم، و ج 3، ص 406; ابن هشام، السيرة النبوية، ج2 ص 537 و 543; اقترح تميم بن جراشة على النبىّ ـ عندما جاء على رأس وفد من الطائف يخبره بإسلام قومه ـ أن يكتب لهم كتاباً، بأن يفى لهم بأُمور، يقول: قدمتُ على النبيّ (صلى الله عليه وآله وسلم) فى وفد ثقيف فأسلمنا وسألناه أن يكتب لنا كتاباً فيه شروط فقال: اكتُبوا ما بدا لكم ثمّ إيتونى به، فسألناه فى كتابه أن يُحلّ لنا الربا والزنا، فأبى علىّ رضى الله عنه: أن يكتب لنا، فسألنا خالد بن سعيد بن العاص، فقال له على: تدرى ما تكتب؟ قال: أكتب ما قالوا، ورسول اللَّه (صلى الله عليه وآله وسلم) أولى بأمره، فذهبنا بالكتاب إلى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فقال للقارئ: اقرأ، فلمّا انتهى إلى الربا قال: » ضع يدى عليها فى الكتاب « ، فوضع يده فقال: ( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَذَرُوا مَا بَقِيَ مِنَ الرِّبَا ) الآية، ثمّ محاها، وأُلقيت علينا السكينة فما راجعناه، فلمّا بلغ الزنا وضع يده عليها (وقال:) ( وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَا إنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً ) الآية، ثمّ محاها و أمر بكتابنا أن ينسخ لنا.
[592] . احمد ابن حنبل، مسند أحمد، ج 3، ص310.
[593] . صحيح بخارى، ج1، باب كتابت حديث.
[594] . بخارى، محمد ابن اسماعيل، صحيح بخارى، حديث شماره 1100.
[595] . طبرسى، احمد بن على، الاحتجاج، ج1 ، ص 149.
[596] . سبحانى، جعفر، تبرك ـ توسل ـ بدعت، ص113
[597] . آل عمران / 104; ترجمه : و بايد برخى از شما مسلمانان، خلق را به خير و صلاح دعوت كنند و امر به نيكوكارى و نهى از بدكارى كنند، و اينها (كه واسطه هدايت خلق هستند) رستگار خواهند بود.
[598] . حج / 41 .

-----------
به نقل از : tohid.ir

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <br><a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
6 + 3 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .