تفسیر آیات برگزیده - جلد اول - قسمت اول

فهرست مطالب
پيشگفتار··· 15
جزء 1 (سوره بقره، آيات 1 و 2)··· 19
هدايت قرآن
پرسش 1 . در آيات سوره بقره، به اختصاص هدايت قرآن براى باتقواها و در آيات ديگر نيز به گمراهى اجبارى كافران و مُهر نهادن خداوند بر دل آنان، اشاره شده، اين آيات، چگونه با ارادى بودن اعمال ما سازگارند؟
پرسش 2 . معناى «يهدى من يشاء» و «يضلّ من يشاء» چيست؟
جزء 1 (سوره بقره، آيه 30)··· 27
آفرينش آدم
پرسش 1 . ملائكه از كجا مى دانستند كه آدمى بر روى زمين فساد مى كند؟
پرسش 2 . آيا قبل از حضرت آدم عليه السلام، آدم هايى بر روى زمين مى زيسته اند؟
جزء 1 (سوره بقره، آيه 30)··· 35
سجده فرشتگان و مقام چهارده معصوم عليهم السلام
پرسش 1 . به چه دليل فرشتگان مأمور شدند بر آدم سجده كنند؛ در حالى كه انسان ها فساد و خون ريزى مى كنند؟
پرسش 2 . آيا سؤال و اعتراض فرشتگان نسبت به سجده بر آدم، صحيح نبود؟
جزء 1 (سوره بقره، آيه 47)··· 41
افضليت قوم يهود
پرسش 1 . آيا آيه 47 سوره بقره، تأييدى بر اين عقيده قوم يهود كه آنان برگزيده خدا هستند، نيست؟
پرسش 2 . با توجه به اين كه اين آيه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده و با صيغه مخاطب آمده، به نظر مى رسد كه فقط شامل بنى اسراييل زمان حضرت موسى نباشد؟
جزء 2 (سوره بقره، آيه 185)··· 45
نماز و روزه مسافر
پرسش . اساساً چرا عبادات شخص مسافر با شخص مقيم، متفاوت است و چه ويژگى در سفر است كه موجب شكسته شدن نماز است؟
جزء 2 (سوره بقره، آيه 178 و 221)··· 51
اسلام و برده دارى
پرسش 1 . نظر اسلام درباره برده دارى و بردگى چيست؟
پرسش 2 . آيا قيمت گذارى بر روى برده و خريد و فروش آن، با مقام انسانيت سازگار است؟
پرسش 3 . آيا درست است كه كنيز به صاحب و مولاى خود محرم مى شود ؛ در حالى كه صيغه اى جارى نشده است؟
پرسش 4 . چگونه زن شوهردار كافر، وقتى كنيز مى شود، عقد قبلى او از بين رفته، مولايش مى تواند با او نزديكى كند؟
جزء 2 (سوره بقره، آيه 178)··· 59
عدم لغو برده دارى
پرسش . اسلام تمامى انسان ها را با يكديگر برابر و برادر مى داند؛ اگر اين طور است، چرا اسلام يك باره بردگى را لغو نكرد و راه هاى برده دارى را از بين نبرد؟
جزء 3 (سوره بقره، آيه 256)··· 63
آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»و حكم نهى از منكر
پرسش . آيا مضمون آيه شريفه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» با مراحل مختلف امر به معروف و نهى از منكر، به ويژه در مرحله سوم (استفاده از زور) در تعارض نيست؟
جزء 3 (سوره بقره، آيه 256)··· 69
آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» و آيه عدم پذيرش غيراسلام
پرسش . چگونه آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» با آيه ديگرى كه مى فرمايد: «و هر كس غير از اسلام دينى بجويد، هرگز از او پذيرفته نشود»، سازگار است؟
جزء 3 (سوره آل عمران، آيه 61)··· 73
آيه مباهله
پرسش 1 . داستان آيه مباهله چيست؟
پرسش 2 . مقام حضرت على عليه السلام بالاتر است يا مقام پيامبران عليهم السلام (غير از خاتم الانبياء)؟
پرسش 3 . آيا همسران پيامبر صلى الله عليه و آله، اهل بيت او هستند؟
پرسش 4 . آيا كسانى كه مادرشان از سادات است، سيد مى باشند؟
جزء 3 (سوره آل عمران، آيه 90)··· 81
جمع بين آيه «ارتداد» با آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»
پرسش 1 . خداوند از طرفى مى فرمايد «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» از طرف ديگر، حكم اسلام اين است كه مرتد اعدام مى شود و حتى توبه مرتد فطرى پذيرفته نمى شود؛ اين دو آيه، چگونه با هم سازگارى دارند؟
پرسش 2 . حكم اعدام مرتد با اصل آزادى چگونه سازگار است؟
پرسش 3 . چرا كودك مسلمانان اگر بعد از بلوغ، دين ديگرى را انتخاب كند، مرتد فطرى حساب مى شود؟
پرسش 4 . چرا خداوند توبه مرتد فطرى را قبول نمى كند؟
جزء 4 (سوره نساء، آيه 3)··· 89
فلسفه جواز چندهمسرى براى مردان
پرسش 1 . فلسفه جواز تعدد زوجات براى مردان چيست؟
پرسش 2 . اگر تعدد زوجات خوب است پس چرا پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام در زمان خديجه و حضرت زهرا عليهاالسلام همسر ديگرى اختيار نكردند؟
پرسش 3 . آيا حكم جواز چندهمسرى، با توجه به مخالفت خانم ها، با فطرى بودن احكام اسلام سازگار است؟
جزء 5 (سوره نساء، آيه 34)··· 99
الرجال قوامون على النساء
پرسش . چرا در قرآن آمده است كه «مردان بر زنان برترى دارند»؛ آيا اين با تساوى حقوق زن و مرد ناسازگار نيست؟
جزء 5 (سوره نساء، آيه 34)··· 107
زدن زن
پرسش . چرا در قرآن آمده كه مرد مى تواند زن را كتك بزند؟
جزء 5 (سوره نساء، آيه 124)··· 115
ارزش زن و مرد
پرسش . برخى براى تساوى حقوق زن و مرد به آيه مذكور تمسك مى كنند؛ مراد از اين تساوى چيست؟
جزء 6 (سوره نساء، آيه 176)··· 121
ارث و ديه زن
پرسش 1 . چرا در اسلام نسبت به ارث دختر و پسر، به عدالت رفتار نشده، مرد دو برابر زن ارث مى برد و چرا ديه زن نصف مرد است؟
پرسش 2 . اسلام با ادعاى عدالت و حفظ كرامت بشرى، چگونه بين زن و مرد در ديه تفاوت قائل شده است؟
جزء 6 (سوره مائده، آيه 55)··· 133
آيه ولايت
پرسش 1 . آيا اين آيه در شأن حضرت على عليه السلام نازل شده است؟
پرسش 2 . معناى «ولىّ» در اين آيه چيست؟
پرسش 3 . چگونه اين آيه بر امامت و رهبرى حضرت على عليه السلام دلالت مى كند؟
پرسش 4 . اگر اين آيه در شأن حضرت على عليه السلام است، چرا به صورت جمع بيان شده است (الّذين، هُم)؟
جزء 6 (سوره مائده، آيه 69)··· 145
حقانيت اسلام و اديان ديگر
پرسش . با توجه به آيات 69 سوره مائده و 62 سوره بقره، آيا مى توان به پلوراليسم دينى معتقد شد؟
جزء 6 (سوره مائده، آيه 90)··· 151
حرمت قمار و شطرنج
پرسش . از قديم مى گفتند: حلال و حرام پيامبر صلى الله عليه و آله، تا قيامت باقى است؛ چطور شد بعد از انقلاب شطرنج حلال شد؟ اگر بچه اى شطرنج داخل خانه مى آورد، پدر و مادرش آن را در خانه نگه نمى داشتند و مى گفتند: اگر شطرنج در خانه باشد، ملائكه نفرين مى كنند و بركت نازل نمى شود؛ ولى حالا نه تنها در خانه ها هست، بلكه جمهورى اسلامى فدراسيون شطرنج درست كرده، چرا؟
جزء 6 (سوره مائده، آيه 90)··· 155
حرمت شراب
پرسش . اگر واقعا دليل حرمت خمر و شراب اين است كه عقل را زايل مى كنند و مست كننده هستند، اگر يك ته استكان و به مقدار خيلى كم خورده شود، فقط به اندازه اى كه شخص گرم شود، ولى مست نشود، آيا باز هم حرام است؟
جزء 7 (سوره انعام، آيه 38)··· 159
حشر حيوانات
پرسش 1 . آيا حيوانات هم روز قيامت محشور مى شوند؟
پرسش 2 . با وجود اين كه حيوانات عقل و تكليف ندارند، حشر آنها چه فايده اى دارد؟
جزء 7 (سوره انعام، آيه 59)··· 169
وجود همه علوم در قرآن
پرسش . آيا اين نظر كه همه علوم در قرآن وجود دارند، ادعاى درستى است يا نه؟
جزء 8 (سوره اعراف، آيه 20)··· 175
دليل گول خوردن آدم و حوا
پرسش 1 . با اين كه حضرت آدم پيغمبر بود، چگونه شيطان توانست او را فريب دهد و سر او را كلاه بگذارد؟
پرسش 2 . آيا خوردن از درخت ممنوع، سرپيچى از فرمان خداوند و گناه نبود؟
جزء 9 (سوره اعراف، آيه 157)··· 183
آزادى در قرآن
پرسش . معنى آزادى از نظر قرآن چيست؟
جزء 9 (سوره اعراف، آيه 172)··· 189
عالم ذر
پرسش . اين ميثاق الهى در چه عالمى و با چه شرايطى انجام گرفته است و چرا ما از آن عالم، چيزى در خاطر نداريم؟
جزء 9 (سوره اعراف، آيه 183 - 182)··· 195
استدراج كافران
پرسش . چرا بيشتر مسلمين با وجود اين كه به خداى متعال ايمان دارند، ولى داراى مشكلات و نيازهاى فراوان هستند؟
جزء 9 (سوره اعراف، آيه 188)··· 205
علم غيب پيامبر صلى الله عليه و آله
پرسش . از برخى آيات فهميده مى شود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله علم غيب نداشته، در حالى كه از برخى ديگر از آيات و روايات به دست مى آيد كه آن حضرت علم غيب داشته؛ مانند هشدارى كه به عايشه داد، اشاره به جنگ جمل است كه در آينده اتفاق مى افتاد، اين دو چگونه سازگار است؟!
جزء 10 (سوره انفال، آيه 42)··· 211
آخرت غيرمسلمانان
پرسش 1 . آيا يهودى ها و مسيحى هاى فعلى همه جهنمى هستند؛ تكليف اهل تسنن چيست؟
پرسش 2 . با مخترعان و دانشمندانى مانند اديسون در آخرت چگونه برخورد مى شود؟
جزء 10 (سوره توبه، آيه 39)··· 217
همراه در غار
پرسش . آيا آيه «ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ» در شأن خليفه اول (ابوبكر) نازل شده است؟
جزء 11 (سوره يونس، آيه 18)··· 227
توسل و شرك
پرسش 1 . آيا تضرع در مقابل اولياى الهى، نوعى شرك و پرستش آنها به حساب نمى آيد؟
پرسش 2 . آيا توسل به پيامبر و امامان و حاجت خواستن از آنان، مؤثر دانستن غيرخدا و شرك نيست؟
جزء 11 (سوره يونس، آيه 31)··· 233
معناى شرك مشركان مكه
پرسش . با توجه به اين كه مشركان مكه نه خالقيت اللّه را انكار مى كردند و نه ربوبيت خداوند را، با اين وصف، مشكل آنان چه بوده و براى بت ها چه نقشى قائل بودند؟
جزء 11 (سوره يونس، آيه 55)··· 237
نكوهش اكثريت در قرآن و مسئله دمكراسى
پرسش . منظور از عبارات «أَكْثَرَهُمْ لا يَعْقِلُونَ» يا «لا يَعْلَمُونَ» در قرآن چيست و چگونه با دمكراسى قابل جمع است؟
جزء 12 (سوره هود، آيه 13)··· 243
مسئله تحدى قرآن
پرسش 1 . آيا واقعا كسى نمى تواند مثل و مانند قرآن را بياورد؟
پرسش 2 . منظور از مثل قرآن آوردن چيست؟
پرسش 3 . به چه دليل مى گوييم قرآن معجزه است؟
پرسش 4 . اگر صرف عدم توانايى مثل قرآن آوردن دليل بر اعجاز قرآن باشد، گفته مى شود كه مثل حافظ هم كسى نمى تواند بسرايد؟
پرسش 5 . به چه دليل مى گوييم قرآن تحريف نشده است؟
جزء 13 (سوره يوسف، آيه 67)··· 255
چشم زخم
پرسش 1 . آيا «چشم زخم» واقعيت دارد؟
پرسش 2 . چطور معقول است كسى با نگاهش بر خارج اثر بگذارد؟
پرسش 3 . چشم زخم چگونه با عدل الهى سازگار است؟
پرسش 4 . راه هاى مقابله با چشم زخم كدامند؟
جزء 13 (سوره يوسف، آيه 84)··· 261
فلسفه گريه و عزادارى
پرسش . با توجه به اين كه در اسلام بسيار سفارش شده كه در برابر مصيبت بايد صبر كرد، چرا يعقوب براى يوسف آن قدر گريه كرد و چرا براى امام حسين عليه السلامگريه و عزادارى مى شود؟
جزء 13 (سوره يوسف، آيه 96 - 93)··· 265
تبرّك
پرسش 1 . فلسفه تبرك چيست؟
پرسش 2 . آيا تبرك جستن به مكان ها و اشياى مقدس، شرك نيست؟
جزء 13 (سوره يوسف، آيه 97 و 98)··· 269
امامان واسطه بين بندگان و خداوند
پرسش 1 . برخى به شيعيان اتهام مى زنند كه رفتن به زيارت گاه ها و يا حاجت خواستن از امامان عليهم السلام، به معناى عبادت آنها وشرك است؛ چه پاسخى مى توانيم به آنهابدهيم؟
پرسش 2 . چرا براى درخواست حاجت، به سراغ واسطه مى رويم؟
جزء 14 (سوره حجر، آيه 30 - 29)··· 277
معناى دميدن روح خدا در كالبد انسان
پرسش 1 . اگر خدا از روح خودش در انسان دميده، چطور روز قيامت مى خواهد انسان ها را عذاب كند؟
پرسش 2 . اگر ملائكه مجردند، مجرد كه جسم ندارد؛ پس چطور امر به سجده شدند و چگونه سجده كردند؟
پرسش 3 . خداوند مى فرمايد: «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاَّ إِبْلِيسَ»؛ «ملائكه همه سجده كردند؛ مگر ابليس»؛ مگر شيطان فرشته بود كه خداوند او را از ملائكه استثنا كرد؟
جزء 14 (سوره حجر، آيه 99)··· 383
عبادت و يقين
پرسش 1 . با توجه به اين كه خداوند مى فرمايد: پروردگار خويش را عبادت كن تا به يقين برسى، آيا پس از حصول يقين، ديگر عبادت لازم است؟
پرسش 2 . آيا اين آيه تأييدى بر اعتقاد برخى صوفيه نيست كه وقتى به قول خودشان به حقيقت مى رسند، شريعت را رها مى كنند؟
جزء 14 (سوره نحل، آيه 68)··· 387
اقسام وحى
پرسش 1 . معناى وحى و اقسام آن را توضيح دهيد.
پرسش 2 . چرا خداوند با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مانند حضرت موسى، مستقيما سخن نگفت؟
پرسش 3 . آيا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هنگام وحى، جبرئيل را مى ديد؟
پرسش 4 . آيا بر امامان عليهماالسلام و حضرت زهرا عليهاالسلام نيز وحى مى شد؟
پرسش 5 . منظور از سه كتاب جفر، جامعه و مصحف فاطمه عليهاالسلام چيست؟
جزء 15 (سوره اسراء، آيه 1)··· 299
معراج پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله
پرسش 1 . حقيقت معراج و اسراء، چگونه بود؟
پرسش 2 . معراج پيامبر صلى الله عليه و آله، روحانى بود يا جسمانى؟
كتابنامه··· 307

پيشگفتار
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤمِنِينَ»1؛ «قطعا اين قرآن به آن چه پايدارتر است، راهنمايى مى كند و مؤمنان را بشارت مى دهد».
برخى ويژگى هاى برترى قرآن عبارتند از:
1. تنها كتابى است كه تمامى كلمات و الفاظ آن از سوى خداوند است؛
«إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى»2؛ «اين سخن به جز وحى اى كه وحى مى شود نيست...».
«و برترى آن بر ساير سخنان، همچون برترى خداوند بر ساير مخلوقات است»3.
2. تنها كتابى است كه بدون تحريف، همچنان ماندگار است و با اطمينان، مى توان به آن اعتماد كرد؛ «إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ»4؛ «بى ترديد ما اين قرآن را فروفرستاديم و قطعا، نگهبان آن خواهيم بود».
3. بيان گر وقايع الهام بخش تاريخى و تصديق كننده معارف حق پيامبران گذشته است؛ به طورى كه پيروان اديان ديگر نيز مى توانند سابقه واقعى و معارف حقيقى خود را از قرآن به دست آورند؛ «نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ»5؛ «اين كتاب را در حالى كه تأييد كننده آن چه [از كتاب هاى آسمانى] پيش از خود مى باشد، به حق، بر تو نازل كرد».
4. آيات اعتقادى، اخلاقى و احكام قرآن، گسترده تر و مهيمن (حاكم و برتر) بر كتاب هاى آسمانى گذشته است؛ «مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ»6؛ «تصديق كننده كتاب هاى پيشين و حاكم بر آنهاست».
5. قرآن به صورت تدريجى و با نگاه به واقعيت ها نازل شده و در نامناسب ترين شرايط، تمدن ساز بوده است. از اين رو، مى تواند در هر شرايطى، به ديگر واقعيت ها نيز شكل داده، براى جامعه بشريت، راهنما باشد؛ «تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً»7؛ «بزرگ [و خجسته ]است كسى كه بر بنده خود، فرقان [كتاب جداسازنده حق از باطل ]را نازل فرموده، تا براى جهانيان، هشدار دهنده باشد».
به بركت انقلاب اسلامى و با تأكيد امام راحل(قدس سره) و مقام معظم رهبرى(مدظله العالى)، تلاوت قرآن در مساجد و مراكز آموزشى، گسترش چشم گيرى پيدا كرد و در گام بعدى، پيشنهاد «نهضت تفسيرى»، موجب شد تا خادمان قرآن و دست اندركاران امور فرهنگى در سطوح مختلف، فعاليت ها و آثارى را در اين باره شكل بدهند. از اين رو، لازم است در فرصت هاى مختلف، به ويژه در ايام تبليغى، تلاش و كوشش بيشترى انجام شود.
در اين راستا، برخى آيات قرآن كه شرح آنها مى تواند پاسخ به سؤال يا شبهه اى رايج باشد، انتخاب و به ترتيب جزءها، تنظيم شده، به طور مختصر، تفسير شده اند.
براساس اين طرح، يك آيه از يك جزء، محور بحث قرار گرفته، نوع مباحث طورى انتخاب شده اند كه مى توان چكيده آنها را در ده دقيقه، ضمن مراسم نماز، ارائه داد و يا به شكل تفصيلى و سخنرانى ارائه شود.
اظهار نظر شما عزيزان و ارائه طرح ها و سلسله مباحث جديد قرآنى، جهت بهره مندى هر چه بيشتر فرهيختگان جامعه، به ويژه دانشگاهيان و نسل جوان، موجب امتنان است.
مجموعه پيش روى شما برگزيده اى از جلسات تفسيرى است كه توسط حجه الاسلام والمسلمين عليرضا مستشارى(زيدعزّه) در ماه مبارك رمضان، در دانشگاه ها ارائه شده است و پس از پياده شدن نوارها، توسط ايشان و صاحبان انديشه و قلم، حجج اسلام «محمد اديب زاده، امير رسول پور، حسين ظهرابى، اسداللّه كريمى، محمدمهدى رضايى، مسعود فراهانى و محمدرضا مصطفوى»(زيدعزّهم) بازپژوهى شده است.
در پايان از تلاش هاى مخلصانه همگى اين عزيزان و همكاران اداره مشاوره و پاسخ، به ويژه حجه الاسلام والمسلمين صالح قنادى(زيدعزّه) كه در بازخوانى و آماده سازى اين مجموعه تلاش فراوانى داشته، صميمانه تشكر مى كنم و دوام توفيقات ايشان را در جهت خدمت به قرآن و مكتب اهل بيت عليهم السلام، از خداوند متعال خواستارم.

اللّه ولى التوفيق
معاون مطالعات راهبردى نهاد
محمد اسحاق مسعودى

جزء 1
سوره بقره، آيات 1 و 2

هدايت قرآن
«الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ»8؛ «الف، لام، ميم. اين است كتابى كه در [حقانيت] آن، هيچ ترديدى نيست [و] مايه هدايت تقواپيشگان است».
پرسش 1 . در آيات سوره بقره، به اختصاص هدايت قرآن براى باتقواها و در آيات ديگر نيز به گمراهى اجبارى كافران و مُهر نهادن خداوند بر دل آنان، اشاره شده، اين آيات، چگونه با ارادى بودن اعمال ما سازگار است؟
پرسش 2 . معناى «يهدى من يشاء» و «يضلّ من يشاء» چيست؟
در قرآن مجيد، از چهار نوع هدايت سخن رفته است؛
1. هدايت تكوينى عام؛
همان نظام و مكانيسمى است كه خداوند، موجودات را طبق آن آفريده، به طورى كه تمام هستى، هماهنگ و منسجم، به سوى غايتى در حركت و تكاپوست؛ «رَبُّنَا اَلَّذِى أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»9. در برابر اين گونه هدايت هيچ گونه ضلالتى وجود ندارد.
2. هدايت تكوينى خاص (اوّلى)؛
كه هدايت همه انسان ها از طريق عقل و فطرت، به سمت يك سرى از حقايق و اصول و ارزش هاست و از آن جهت به «حجت باطن» تعبير شده است. چنين هدايتى خصوصياتى دارد كه عبارتند از:
الف) منحصر به انسان ها است.
ب) در ميان انسان ها عمومى و استثنا ناپذير است.
ج) ذاتى و درونى است.
د) در برابر آن، هيچ گونه ضلالتى نيست؛ يعنى خداوند هيچ كس را با فطرت خداگريز و عقلى گمراه كننده، نيافريده است.
3. هدايت تشريعى عام؛
اين گونه هدايت، مخصوص انسان ها و طايفه جن مى باشد؛ زيرا تشريع و قانون گذارى، در ظرف اختيار و توان كنش هاى انتخابى و گزينش، موضوعيت دارد و بدون آن، بى معناست. چنين هدايتى نيز از نظر قرآن، در ظرف خود، فراگير و همگانى است؛ يعنى خداوند، پيامبران را براى همه انسان ها فرستاده و كتاب آسمانى خود را براى جميع بشر نازل فرموده است؛
«وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ»10؛ «و براى هر قومى، رهبرى است».
«ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ»11؛ «و ما تو را جز بشارت گر و هشداردهنده براى تمام مردم، نفرستاديم».
در برابر اين گونه هدايت نيز هيچ ضلالتى نيست؛ زيرا ضلالت تشريعى به اين معناست كه - نعوذ باللّه - خداوند پيامبرانى را هم براى گمراه سازى برخى از مردم، مبعوث سازد و معارف و احكام و قوانين گمراه كننده اى بر آنان نازل فرمايد؛ در حالى كه خداوند هرگز چنين نمى كند و از او جز سخن حق، نازل نمى گردد؛ «حَقِيقٌ عَلَىَّ أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اَللَّهِ إِلاَّ اَلْحَقَ»12.
در اين جا نكات زير اهميت دارند:
الف) خداوند به عنوان هادى و شارع، خواستار هدايت همه انسان ها مى باشد و از همين رو، دين حق را براى همگان نازل كرده است.
ب) اراده الهى در اين زمينه، اين است كه انسان ها با اختيار خود، راه درست را برگزينند؛ نه اجبارا وگرنه خدا مى توانست همه را اجبارا به راه راست بكشاند و نيازى هم به بعثت و رسالت نبود و به همين دليل، فرمود: «إِنَّا هَدَيْناهُ اَلسَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً».
ج) انسان ها در برابر هدايت تشريعى عام - با توجه به اختيارى كه دارند - دوگونه موضع اتخاذ مى كنند؛ برخى در برابر آن، راه تسليم و انقياد پيش مى گيرند و برخى به سرپيچى و طغيان مى پردازند و دقيقا از همين جاست كه مرحله بعد و نوع ديگرى از هدايت مطرح مى شود.
4. هدايت تكوينى پاداشى(ثانوى)؛
اين هدايت، مخصوص مؤمنان است؛ يعنى كسانى كه با اختيار خويش در برابر هدايت رسولان الهى و نورافشانى هاى عقل و فطرت، تسليم گشتند و به همين دليل، خداوند، باب هدايت ديگرى، برتر از هدايت هاى پيشين مى گشايد؛ به عبارت ديگر، چون آنان با اختيار خود از هدايت هاى مراتب پيشين استفاده كردند، به اين هدايت راه مى يابند. از اين رو، اين نوع هدايت را پاداشى و ثانوى (يعنى مترتب بر پذيرش هدايت هاى اولى) مى نامند.
فرق اساسى اين هدايت با مراتب قبلى، آن است كه وجه غالب آنها جنبه راهنمايى و «ارائه طريق» داشت؛ ولى اين مرتبه، افزون بر آن، خاصيت راهبردى و «ايصال الى المطلوب» را نيز دارد.
شايد منظور از آيه دوم سوره بقره كه اين قرآن، هدايت گر متقين مى باشد، مراتب اوليه اى از اين نوع هدايت پاداشى مى باشد؛ يعنى اگرچه قرآن براى هدايت همه انسان ها نازل شده، اما پرهيزگاران و متقيان از آن بهره مند مى شوند و اينان نيز با مداومت بر ايمان، نماز و انفاق، به مرتبه عالى هدايت پاداشى مى رسند كه در آيه 5 سوره بقره، اين گونه به آن اشاره شده: «أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ...»؛ «آنان برخوردار از هدايتى از سوى پروردگار خويشند و آنان، همان رستگارانند».
در برابر اين نوع هدايت پاداشى، ضلالتى براى كافران ستيزگر نيز هست كه از آن تعبير به «اضلال كيفرى» مى شود؛ يعنى همان طور كه پذيرش هدايت هاى نخستين، تكوينا شرايط و قابليت هاى راهيابى به مراتب و مدارج بالاترى را در انسان ايجاد مى كند، مخالفت و سرپيچى در برابر حقايق الهى و هدايت هاى او رفته رفته، ديد حق بين را از انسان مى ستاند و كسى كه بارها با علم و آگاهى و عمدا، با حق بستيزد، اندك اندك در برابر حق و نورافشانى هاى الهى، كر و كور و لال مى شود؛ «لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها»13 و به جايى مى رسد كه «نرود ميخ آهنين در سنگ» و اين، همان اثر تكوينى حق ستيزى و حق گريزى اختيارى است؛ امّا چنين مكانيسم و تأثير تكوينى، بر اساس نظام آفرينش الهى است. بنابراين، گمراهى فقط در اين مرحله است كه از يك سو به خود شخص وابسته است؛ زيرا او با اختيار خود با حق ستيز كرده است و از سوى ديگر نيز به خدا استناد دارد؛ ولى نه به اين معنا كه از اول او را گمراهش كرده، بلكه در طى مراحلى، اول به شخص خطاكار فرصت و مهلت مى دهد تا شايد توبه كند و در مرحله بعد، اگر به فسق و فجور خودش ادامه داد، او را به حال خودش وا مى گذارد و از او سلب توفيق مى كند و در مرحله نهايى كه به طور عمدى و با لجاجت و حق ستيزى، بر خلاف كارى اصرار بورزد، خداوند، او را در گمراهى غوطه ور مى كند و شياطين جن و انس را بر او مسلط مى كند؛ زيرا قابليت و لياقت لطف و ولايت الهى را ندارد؛ چنان كه در قرآن مجيد مى خوانيم: «أَ لَمْ تَرَ أَنّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ تَؤزُّهُمْ أَزًّا»14؛ «آيا ندانستى كه ما شيطان ها را بر كافران گماشته ايم؛ تا آنان را [به گناهان ]تحريك كنند»؟
در جاى ديگرى آمده است: «فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اَللَّهُ مَرَضاً»15؛ «در دل هايشان مرضى است و خدا بر مرضشان افزود و به [سزاى] آن چه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناك [در پيش ]خواهند داشت».
خداوند، اين گونه فاسقان و كافران لجاجت پيشه را در گمراهى غوطه ور مى كند كه در اصطلاح، به آن «ضلالت كيفرى» گفته مى شود. اين نوع گمراهى، مربوط به كسانى است كه با عقل و فطرت خود و با پيامبران و اولياى الهى، به جنگ و ستيز برخاسته اند.
اينها به مصداق آيه «بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ»16؛ «بلكه اعمالشان چون زنگارى بر دل هايشان نشسته است»، دل هاى خود را برخلاف فطرت و عقل، سياه كرده اند و با وجود فرصتى كه براى توبه داشته اند و وجود تذكر و موعظه و اتمام حجت و وجود بيّنه ها و شواهد فراوان، باز به راه نيامدند و به بيراهه رفتند. در چنين صحنه اى كه قلبشان از گناهان سياه شد، خداوند متعال مى فرمايد: «خَتَمَ اَللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ». اين گروه با اعمال سياه خود، نامه عمل خود را كاملاً سياه كردند و فقط جاى امضا باقى مانده كه اين امضاى الهى نيز بر صحيفه دل آنها زده شد. بنابراين، اين نوع آيات، هيچ منافاتى با اراده و اختيار انسان ندارند.
از زاويه ديگرى نيز مى توان به اين مسئله نگاه كرد و آن اين كه خواسته ها دو گونه اند:
1. خواست و مطلوب بالذات.
2. خواست و مطلوب بالعرض.
نجارى كه در مى سازد، هدف او از بريدن چوب ها، ساختن در است؛ ولى مقدارى از آنها به صورت خاك اره بر زمين مى ريزند. حال آيا مى توان گفت كه نجار خواسته است كه خاك اره ها بر زمين بريزند؟ اگر بگوييم نه، گفته مى شود: پس چرا آنها را اره كرد؟ بنابراين، به تعبيرى مى توان گفت: بلى، او چنين خواسته است؛ اما اين كار، مقصود بالذات وى نبوده، بلكه مقصودش در سازى است و لازمه آن، پيدايش چنين ذراتى است. خداوند نيز خواسته است كه انسان ها به اختيار خويش، راه هدايت را برگزينند و لازمه اختيار، آن است كه كسانى هم مسير باطل را بپويند. حال آيا مى توان گفت: خدا خواسته كه آنان گمراه شوند و اگر نمى خواست، چرا آنان را آفريد و آزادى داد؟ جواب آن است كه هدف اصلى خداوند، هدايت اختيارى است و چون پاى اختيار به ميان آيد، ناچار سر و كله سرپيچى و طغيان نيز آشكار مى گردد.
نتيجه اين كه انسان يا با حسن اختيار خود به راه درست مى رود و به هدايت نهايى مى رسد و يا به سوء اختيار خود، از هدايت الهى سرباز مى زند و به ضلالت كيفرى - عدم هدايت ثانوى - مى رسد.
معناى «يهدى من يشاء»17 و «يضلّ من يشاء»18 نيز همين است؛ يعنى «يهدى من يشاء بِحُسن اختياره و يضلّ من يشاء بسوءِ اختياره»؛ «خداوند، هر كس را كه بخواهد، به واسطه خوب اختيار كردن خود او، هدايت مى كند و هر كس را كه بخواهد، به واسطه بد اختيار كردن خود او، گمراه مى كند».

جزء 1
سوره بقره، آيه 30

آفرينش آدم
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ»19؛ «و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى خواهم گماشت، [فرشتگان ]گفتند: «آيا در آن كسى را مى گمارى كه در آن فساد كند و خون ها بريزد و حال آن كه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مى كنيم و به تقديست مى پردازيم. فرمود: من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد».
پرسش 1 . ملائكه از كجا مى دانستند كه آدمى بر روى زمين فساد مى كند؟
پرسش 2 . آيا قبل از حضرت آدم عليه السلام، آدم هايى بر روى زمين مى زيسته اند؟
در پاسخ به اين سؤال، ابتدا چند نظريه معروف و مشهور زير را مطرح مى نماييم:
1. عده اى بر اين باورند كه خداوند، آينده انسان را براى فرشتگان بيان كرده بود.20
2. برخى مى گويند: ملائكه خودشان از عبارت «فى الارض» فهميدند كه آدمى بر روى زمين فساد مى كند؛ زيرا خصوصيت زمين، محدوديت و تزاحم و نزاع است و طبيعت آدمى نيز از اين قاعده جدا نيست.
مرحوم علامه طباطبايى در اين باره مى فرمايد: مطلبى را كه ملائكه از مقام مقدس خداوند پرسيده اند، از جمله «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» فهميده بودند؛ زيرا آنها دانستند كه موجود زمينى، قطعا مادى و مركب از قواى غضب و شهوت است و زندگى آنها، داراى تزاحم و محدوديت است و بايد بر پايه تعاون و اجتماع باشد. از اين رو، چنين زندگانى اى، خالى از مفاسد و خون ريزى ها نخواهد بود و از طرف ديگر مى ديدند كه «خلافت» و جانشينى كسى كه داراى چنين مفاسد و نواقصى است، نمى تواند حاكى از وجود خداوند بزرگى كه داراى اسماى حسنى و جامع تمام صفات كمال و منزه از هرگونه عيب و نقص است، باشد.21
3. ملائكه قبلاً مخلوقات ديگر و انسان هايى را كه قبل از آدم مى زيسته اند، ديدند و پيشينه آنها را مى دانستند. بنا بر آن چه تفسير نمونه بيان كرده، به نظر مى رسد كه همه نظريات مطرح شده مى توانند صحيح باشند و نمى توان يكى از آنها را مردود دانست؛ زيرا همه اينها در مورد انسان، واقعيت دارند و در عين حال، منافاتى با هم ندارند.
پيشينه انسان
علامه طباطبايى در ذيل آيه اول سوره نساء22 مى فرمايد: مراد از «نفس واحده»، آدم و مراد از «زوجها»، حوا مى باشد كه پدر و مادر نسل انسانند و ما نيز از نسل آنها هستيم و از آيه شريفه روشن مى شود كه نسل موجود از انسان، تنها به آدم و همسرش منتهى مى شود و جز اين دو نفر، هيچ كس ديگرى در انتشار اين نسل، دخالت نداشته است.
آيا قبل از حضرت آدم، انسان هايى بر روى كره زمين بوده اند؟
در اين بحث، به محاسبه اى ساده مى پردازيم؛ تا بدانيم كه بنا بر شواهد تاريخى و اسلامى، از عمر انسان كنونى كه از نسل آدم است، چه مدت مى گذرد. بنا بر برخى شواهد، طوفان نوح در حدود 3200 سال پيش از ميلاد مسيح به وقوع پيوست و آن طوفان، در سن 950 سالگى حضرت نوح اتفاق افتاد و بنا بر نقل بحارالانوار، بين نوح و آدم، 1500 سال فاصله بوده است و حضرت آدم، 936 سال عمر كرده است. با محاسبه ارقام فوق، مى توان تخمين زد كه خلقت آدم در كمتر از 9 هزار سال پيش اتفاق افتاده است؛ يعنى آدم ابوالبشر در عصر جديد كه از هزاره هشتم قبل از ميلاد شروع مى شود، خلق شده و بر روى زمين، زندگى كرده است.
از نوع قربانى هابيل و قابيل كه شترى سرخ رو يا گوسفندى بود و همچنين گندم زرد رنگ، مى توان حدس زد كه در آن زمان، اهلى كردن حيوانات و همچنين كشاورزى، رواج داشته است و اين نيز از مهم ترين شواهدى است كه بر خلقت آدم در عصر حجر صحه مى گذارد؛ زيرا كه مشخصه عصر حجر جديد، اهلى كردن حيوانات وحشى و رواج كشاورزى است و از اين جا فهميده مى شود كه از عمر حضرت آدم، چند هزار سال بيشتر نگذشته بود.
از كشفيات و آثارى كه از انسان ماقبل تاريخ به دست آمده و با تحقيق زمين شناسان كه عمر نوع بشر را بيش از صدها هزار سال دانسته اند و براى اين گفتار خود از سنگواره ها و اسكلت هاى سنگ شده و انسان هاى قديم دلايلى آورده اند كه عمر نوع بشر بيش از پانصدهزار سال است، آشكار مى شود كه قبل از آدم ابوالبشر، موجوداتى (انسان هايى) در زمين زندگى كرده و سپس منقرض شده اند و اين پيدايش و انقراضشان، بارها تكرار شد و پس از چند دوره، نوبت به نسل حاضر رسيده است. از اين رو، برخى اين مطلب را دليلى دانسته اند كه ملائكه از فساد و خون ريزى هاى انسان هاى قبلى، مطلع بودند.
از برخى روايات امامان معصوم عليهم السلام نيز بر مى آيد كه سابقه خلقت بشر، قبل از دوره حاضر بوده است و ما به نقل سه حديث زير اكتفا مى كنيم:
الف) در كتاب توحيد23 از امام صادق عليه السلام اين گونه نقل شده است: «شايد شما گمان مى كنيد كه خداى عز و جل غير از شما هيچ بشر ديگرى نيافريده است؛ نه، چنين نيست؛ بلكه قبل از شما هزار هزار آدم آفريده كه شما از نسل آخرين آنها هستيد».24
ب) در كتاب خصال از امام باقر عليه السلام چنين نقل شده است: «خداى عز و جل از روزى كه زمين را آفريد، هفت عالم را در آن خلق، سپس منقرض كرد و هيچ يك از آن عوالم از نسل آدم ابوالبشر نبوده اند و خداى متعال، همه آنها را از پوسته روى زمين (خاك) آفريد و نسلى را بعد از نسل ديگر ايجاد كرد و براى هر يك، عالمى را بعد از عالم ديگر پديد آورد؛ تا سرانجام، آدم ابوالبشر را آفريد و ذريه اش را از او منشعب ساخت»25.
ج) از امام باقر عليه السلام از پدرانش نقل شده كه حضرت على عليه السلام فرمود: «خداوند تبارك و تعالى، پس از آن كه هفت هزار سال از زندگى همزمان جن و نَسناس بر روى زمين گذشته بود، اراده كرد تا مخلوقى را با دست خويش بيافريند كه در شأن او باشد؛ از اين رو، آدم را خلق كرد و پرده از طبقات آسمان برداشت و به ملائكه گفت: بر اهل زمين و از جمله جن و نسناس، نظر بيفكنيد. پس هنگامى كه ملائكه معصيت و فساد و خون ريزى روى زمين را مشاهده كردند، بر آنها گران آمد و بر اهل زمين تأسف خوردند و گفتند: خداوندا تو بزرگ، توانا، جبار، قاهر و عظيم الشأنى و اين مخلوقات ضعيف و ذليل، در دست قدرت تو هستند و با روزى تو زندگى مى كنند و از نعمت سلامتى كه تو به آنها داده اى، بهره مندند و در عين حال، چنين گناهانى را مرتكب مى شوند و تو بر آنها خشم و انتقام نمى گيرى. اين مسئله، بر ما گران و مايه تعجب ماست. هنگامى كه خداوند، اين سخنان را شنيد، گفت: من اراده كرده ام كه خليفه اى در روى زمين قرار دهم؛ تا بر روى زمين حجتى از جانب من بر خلقم باشد. ملائكه گفتند: شايسته است آن خليفه را از ما قرار دهى؛ زيرا ما فساد نمى كنيم و همواره تو را تقديس و سپاس مى گوييم. خداوند جل و علا گفت: آن چه را من مى دانم، شما نمى دانيد. من اراده كرده ام كه خلقى را با دست خويش بيافرينم و از فرزندان او، انبيا و مرسلين و بندگان صالح و پيشوايان هدايت گر را قرار دهم و آنان را به عنوان جانشينان خلقم بر روى زمين قرار دهم؛ تا آنان را از معصيت من باز دارند و از عذاب من بيم دهند و به اطاعت از من، هدايت كنند و به سوى من بياورند. من نسناس را از روى زمين بر مى افكنم و زمين را از وجودشان پاك مى گردانم و جن هاى عاصى را دور مى افكنم و در مكان هاى دور دست در آسمان ها و زمين اسكان مى دهم؛ پس در مجاورت خلق من قرار نمى گيرند و بين جن و خلقم، پرده اى قرار مى دهم و بدين ترتيب، نسل خلق شده، جن را نمى بينند و با آنها نشست و برخاست نمى كنند و با آنان معاشرت نمى كنند. پس هرگاه هر يك از افراد اين نسل كه آنها را برگزيده ام، از فرمان من سرپيچى كنند، آنان را در جايگاه گنهكاران اسكان مى دهم و در جاهايى كه آنان را وارد مى كنم، اينان را نيز وارد مى كنم و باكى ندارم؛ سپس ملائكه گفتند: پروردگارا! هر آن چه تو مى خواهى، انجام بده كه ما به جز آن چه تو به ما آموخته اى، از پيش خود، چيزى نمى دانيم و تو داناى حكيمى»26.
نكات قابل توجه در اين روايت عبارتند از:
1. محاوره خداوند با ملائكه، پس از هزاران سال زندگى مشترك جنيان و نسناس ها بر روى زمين بوده است.
2. خلقت جن ها و نسناس ها مى تواند مقدم باشد و خلقتشان يكى پس از ديگرى واقع شده باشد.
3. خلقت آدم به عنوان خليفه، با اراده خاص خداوند صورت گرفته است و امتياز خاصى نسبت به موجودات ديگر دارد.
4. جن به معناى پنهان است و چون خداوند اراده كرده كه از معاشرت و اختلاط ظاهرى با انسان ها محروم باشد، بدين نام ملقب شده است.
لازم به ذكر است كه در برخى منابع و دائره المعارف ها، درباره ويژگى هاى نسناس و انسان هاى ماقبل حضرت آدم، مانند انسان نئاندرتال و كرمانيون، مطالبى گفته شده كه به دليل حدسى بودن، از نقل آنها خوددارى مى كنيم.27
نتيجه گيرى
1. سرسلسله افراد بشر كنونى، حضرت آدم ابوالبشر عليه السلام و حضرت حوا بوده اند و حضرت آدم عليه السلام بدون پدر و مادر بوده است و از عناصر خاكى و روح مقدس، پديد آمده است.
2. فرضيه هاى باستان شناسى ثابت مى كنند كه قبل از حضرت آدم عليه السلام، موجوداتى، شبيه انسان وجود داشته و بر زمين، زندگى مى كرده اند كه اين موضوع، شواهدى از روايات را نيز به همراه دارد و ملائكه با ديدن آنها، علم پيدا كرده بودند كه انسان بر زمين، خون ريزى و فساد مى كند.

جزء 1
سوره بقره، آيه 30

سجده فرشتگان و مقام چهارده معصوم عليهم السلام
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ»28؛ «و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى خواهم گماشت، [فرشتگان ]گفتند: آيا در آن كسى را مى گمارى كه در آن فساد كند، و خون ها بريزد و حال آن كه ما با ستايش تو، [تو را ]تنزيه مى كنيم و به تقديست مى پردازيم. فرمود: من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد».
پرسش 1 . به چه دليل فرشتگان مأمور شدند بر آدم سجده كنند؛ در حالى كه انسان ها فساد و خون ريزى مى كنند؟
پرسش 2 . آيا سؤال و اعتراض فرشتگان نسبت به سجده بر آدم، صحيح نبود؟
براى پاسخ به اين پرسش، ابتدا به چند نكته زير اشاره مى كنيم:
نكته اول: خداوند از سؤال و پرسش ملائكه عصبانى نشد؛ چون خدا، خداى عقل و منطق است و هيچ وقت از پرسش گرى بدش نمى آيد؛ با اين تفاوت كه گاهى سؤال، استفهامى و براى فهم و درك مطلب است و گاهى سؤال، اعتراضى و شيطنت آميز است.
گروه اول، فرشته گونه و رحمانى هستند و نشانه آن اين است كه پس از دريافت پاسخ، مى پذيرند و سر به سجده مى آورند.
اما گروه دوم، شيطانى و لجاجت پيشه هستند و نشانه آن اين است كه پس از دريافت جواب، تكبر مى ورزند و سرپيچى مى كنند.
نكته دوّم: خداوند نگفت كه شما ملائكه دروغ مى گوييد؛ بلكه حرفشان را پذيرفت. آنها گفتند: آدم، خون ريزى مى كند و خدا نگفت كه نمى كند؛ زيرا به طور طبيعى، موجودات زمينى، به جهت تزاحم و محدوديت امكانات، چه بسا با يكديگر درگير شوند و فساد و خون ريزى پيش آيد؛ چنان كه در حيوانات نيز اين گونه بوده است؛ اما از آن جا كه در ميان انسان ها، كسانى قابليت دارند كه به مقام خلافت الهى برسند و واسطه فيض الهى شوند، خداوند فرمود: «إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ»؛ يعنى حرف شما درست است؛ اما من يك چيز ديگرى مى دانم؛ يعنى خير بزرگ ترى در آن است.
حال خدا مى خواهد اثبات كند كه دستور سجده فرشتگان بر آدم، منطقى است. خداوند اسمايى را ياد آدم داد؛ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها». «ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ» و بعد ايشان را بر فرشتگان عرضه داشت؛ «فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»؛ به ملائكه گفت: اگر راست مى گوييد، اسم هاى اينها را برايم بگوييد؟
«قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ»؛ «گفتند: منزهى تو! ما را جز آن چه [خود] به ما آموخته اى، هيچ دانشى نيست؛ تويى داناى حكيم».
«قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ»؛ «آدم! تو فرشتگان را از اسامى آنان خبر بده».
«فَلَمّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ»؛ «چون آدم، فرشتگان را از اسامى آنان خبر داد».
«قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»؛ «[خدا] گفت: [ديديد كه گفتم من يك چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد] آيا به شما نگفتم كه من نهان آسمان ها و زمين را مى دانم»؟
«وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ»؛ «و هر آن چه را كه آشكار مى كنيد و پنهان مى داشتيد، مى دانم»؟
«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا» و در اين زمان كه همه فرشتگان قانع شدند، همه سجده كردند.
در اين جا مطلب دقيق ترى وجود دارد كه بايد بررسى و بيان شود و آن اين كه اين علم اسما، چه علمى بوده كه وقتى خدا به آدم ياد داد و بعد آدم به فرشته ها ياد داد، ملائك راضى شدند كه سجده كنند؟ اين آيات، نشان مى دهد كه آن اسما از مقوله لفظ ـ مثل زيد، بكر، حسن و حسين ـ نبوده، بلكه خداوند مى خواست فرشتگان را با حقايق و موجوداتى عالى، آشنا كند كه مقام نورانى آنها بر اهل آسمان ها و زمين پوشيده مى باشد و به همين جهت، خداوند در اين آيات، نخست مى فرمايد: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» كه ضمير «ها»، مؤمنث است و به اسما مى خورد؛ يعنى همه آن اسما را ياد آدم داد؛ سپس مى فرمايد: «ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ» كه «هُم»، ضمير جمع مذكر و براى ذوى العقول مى آيد؛ يعنى ايشان را [خود موجودات را] بر فرشتگان عرضه كرد؛ يعنى اصلاً ورق برگشت و بحث از اسما و الفاظ، به حقايق و موجودات صاحب عقل و حيات، ارتباط پيدا كرد.
در جمله «فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤلاءِ»، نيز «هؤلاء» براى جمع ذوى العقول مى آيد. خدا به ملائكه گفت: اسماى اين حقايق و موجودات را به من خبر بدهيد؛ اما چون مقام بلند اين ذوات مقدسه، پوشيده از اهل آسمان ها و زمين بود و از احاطه علمى فرشتگان بالاتر بود، اظهار بى اطلاعى كردند؛ پس خداوند به حضرت آدم امر كرد كه آنان را از اين حقيقت آگاه كند؛ «قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ» و در اين جا بود كه حضرت آدم، فرشتگان را از حقيقت آن موجودات مقدس، آگاه كرد.
«فَلَمّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ»؛ وقتى آدم خبر داد ملائكه را به اسماى ايشان، خداوند گفت: من مى دانم و شما نمى دانيد؛ پس سجده كنيد.
مرحوم علامه طباطبائى مى فرمايد:29 آنها موجوداتى بودند كه نزد خداوند وجود داشتند و ملائكه تا به حال آنان را نديده بودند و پشت پرده غيب بودند. «انزل اللّه سبحانه كل اسم فى العالم بخيرها و بركتها»؛ «خداوند هر اسمى را به بركت وجود آنها نازل كرده و آن چه در آسمان ها و زمين است، از نور آنها برگرفته شده».
چنان كه در جامعه كبيره آمده است:
«خلقُكم الله انوارا فجعلكم بِعَرشِهِ مُحدقين»؛ «خداوند شما را [نور وحقيقت شما را نه جسم شما را] خلق كرد؛ سپس شما را به گرد عرش خويش به طواف درآورد».
«حتى مَنَّ علينا بكم فَجَعلَكُم فى بيوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسمه»؛ «تا اين كه خداوند بر مردم منت گذاشت و شما را در همين خانه هاى گلى قرار داد و رخصت داد كه [قدر و منزلت ]شما رفعت يابد و نام شما در آن خانه ها ياد شود».
هر چه در عالم هست، از بركت وجود نورانى آن ذوات مقدسه است كه مقامشان، نهان و پوشيده از اهل آسمان ها و زمين است. وقتى فرشتگان با اين حقايق آشنا شدند، فرمان سجده را به جان پذيرفتند و بر اين مقامات، سجده كردند.
نتيجه بحث اين شد كه خداوند حقايق نورى چهارده معصوم را نشان ملائكه داد و گفت كه سجده شما، بر شخص آدم نيست؛ بلكه از نسل آدم، چهارده معصوم را داريم و وقتى آنها چهارده معصوم را ديدند، متوجه شدند كه مقام آنها با خودشان قابل مقايسه نيست؛ «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ. إِلاّ إِبْلِيسَ».
دليل اين كه مراد از اسما، اسامى و حقيقت چهارده معصوم است، اين است كه با وجودى كه طبق قاعده ادبيات عرب، ضميرى كه به اسما بايد برگردد، ضمير مؤمنث(ها) است، ولى خداوند فقط يك بار از اين ضمير استفاده كرد و در بقيه موارد از ضمير (هُم) يا (هؤلاء) كه براى جمع صاحبان عقل است، استفاده كرد (مانند: عرضهم، انبئهم بأسمائهم، انباءهم باسمائهم و انبئونى باسماء هؤلاء).
بنابراين، اين كه برخى مفسران گفته اند كه اگرچه فرشتگان نيز توانايى يادگيرى و بهره مندى از علم الهى را داشتند، اما از اين آيات به خوبى آشكار مى شود كه توانمندى آدم جهت يادگيرى و بهره مندى از علم الهى، بسيار گسترده است و فرشتگان داراى مقام معلوم و محدوده خاص خود مى باشند و به همين جهت، با ديدن توانمندى آدم، در برابر او سجده كردند و خضوع و تواضع خود را نشان دادند30 نظر صحيحى نمى باشد؛ زيرا اگر فقط خداوند اسم هايى را به آدم آموخت و آموزش آن به ملائكه هم ممكن بود، ملائكه مى توانستند بگويند: خدايا! اگر تو آن اسم ها را به ما هم آموزش دهى، ما ياد خواهيم گرفت و ديگر آدم بر ما فضيلتى نخواهد داشت و از عدم سؤال آنها معلوم مى شود كه آنها ظرفيت آن مسئله را نداشتند (زيرا آن اسما، اشخاصى بودند كه وجود جسمانى آنان از صلب آدم به وجود مى آمد).
علاوه بر اين، اگر آن اسما و علم، از مقوله لفظ بود، با بيان آنها توسط آدم براى ملائكه، آنها نيز ياد مى گرفتند و دوباره مى توانستند بگويند: ما نيز مانند آدم آن اسما را بلد هستيم؛ پس چرا بر او سجده كنيم؟
بنابراين، نتيجه مى گيريم كه سجده ملائكه، در واقع، بر انسان كامل بود كه چهارده معصوم مى باشند و آفرينش حقيقت آنان، قبل از همه موجودات بود و آنان، واسطه فيض خداوند براى همه موجودات مى باشند و به همين جهت، سؤال و اعتراض ملائكه نسبت به سجده بر آدم، صحيح نبود.

جزء 1
سوره بقره، آيه 47

افضليت قوم يهود
«يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ»31؛ «اى فرزندان اسراييل! از نعمت هايم كه بر شما ارزانى داشتم و [از ]اين كه من شما را بر جهانيان برترى دادم، ياد كنيد».
پرسش 1 . آيا آيه 47 سوره بقره، تأييدى بر اين عقيده قوم يهود كه آنان برگزيده خدا هستند، نيست؟
پرسش 2 . با توجه به اين كه اين آيه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده و با صيغه مخاطب آمده، به نظر مى رسد كه فقط شامل بنى اسراييل زمان حضرت موسى نباشد؟
در وجه فضيلت بنى اسراييل بر عالمين، با اين كه مسلم است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آلهافضل انبيا و اوصيا و كتاب و دين او افضل كتاب ها و اديان و امت او، افضل امت ها مى باشد، چند وجه زير گفته شده است:
1. بعضى گفته اند كه مقصود عالمين زمان خودشان مى باشد؛ نه همه زمان ها؛ زيرا «الف» و «لام» در «العالمين»، براى عموم عرفى است و نه عموم حقيقى. از اين رو، مقصود، برترى آنها نسبت به افراد عصر خودشان است و نه تمام اعصار.32
2. برخى گفته اند كه اطلاق افضليت با يك فضيلت هم سازش دارد و بنى اسراييلى كه در يك يا چند فضيلت از ديگران افضل بوده اند، اگر چه در بسيارى از فضايل، ديگران از آنها افضل بوده اند؛ خواه در زمان خود و خواه در تمام زمان ها و به اين سبب نمى توان گفت كه بنى اسراييل از تمام جهات برترى دارند33 و روشن است كه فضيلت داشتن در يك جهت، بر فضيلت اطلاقى و عمومى دلالت نمى كند.
3. بعضى هم ذكر كرده اند كه طبق مفاد آيه 137 سوره اعراف (ما اين قوم مستضعف [بنى اسراييل] را وارث شرق و مغرب زمين كرديم)، روشن است كه بنى اسراييل در آن زمان، وارث تمام جهان نشدند؛ پس مقصود اين است كه وارث شرق و غرب منطقه خودشان شدند. بنابراين، فضيلت آنها بر جهانيان نيز برترى نسبت به افراد همان محيط است.34
4. برخى هم گفته اند كه تفضيل بنى اسراييل، مقيد به زمان استخلاف و اختيار آنان بود؛ اما بعد از اين كه از امر پروردگار سرپيچى كردند و بر پيامبرانشان عصيان نمودند و نعمت هاى خدا را انكار و از عهد و پيمان خود شانه خالى كردند، خداوند نسبت به آنها حكم لعن و غضب و ذلت و مسكنت را اعلان نمود.35
5. اما تحقيق اين است كه افضليت به معناى دارا بودن فضايل اخلاقى، اعتقادى، عبادى، جاه و منزلت، قرب به مقام ربوبى و مانند اينها نيست؛ بلكه مراد اتمام حجت به وسيله ادله واضح و براهين متقن، معجزات باهره، نعمت هاى دنيوى (مال، ثروت، رياست و سلطنت) و امثال اينهاست.36
نكته قابل توجه و با اهميت در اين جا، اين است كه بايستى مسئله تفضل الهى در ارائه نعمت ها را كه خود نوعى آزمون الهى به حساب مى آيد، از مسئله فضيلت نفسانى و شخصيتى جدا كنيم؛ زيرا به دنبال آن تفضل، اظهار لعن و نفرين خداوند بر آن قوم، در قرآن آمده است37 و اين، دليل روشنى بر بدطينتى و زشتى كردار ايشان مى باشد.
افزون بر اين، معناى برخى آيات با در نظر گرفتن آيات ديگر، روشن مى شود و براى فهم يك موضوع، بايد همه آيات مربوط به آن موضوع مورد توجه و درايت قرار گيرند و خداوند خود در آيه 18 از سوره مائده، درباره نفى فضيلت يهود، تأكيد كرده، به آنان مى گويد: «وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَ أَحِبّاؤهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ»؛ كه مفهوم آن اين است كه اى جماعت يهود! اگر آن گونه كه مى پنداريد، شما بر توده بشر ارجحيت داريد، پس چگونه خداوند شما را به كيفر و عذاب هاى دردناكى كه به آن دچار گشتيد، مبتلا كرد و به علت عصيانى كه داريد، شما را پراكنده ساخت و از نظر بدكردارى، ضرب المثل عالم بشريت شديد.
اوصافى كه قرآن براى قوم يهود مى شمارد، عبارتند از:
الف) دنياپرستى (آيه 96 بقره و آيه 160 و 161 نساء).
ب) غرور يهود به برترى نژاد (آيه 18 مائده).
ج) داشتن آرزوهاى دور و دراز (آيه 168 و 169 اعراف و آيه 122 و 133 نساء).
د) بى دلى و ترسو بودن يهود (آيه 112 آل عمران).
ه) جنايات يهود (آيه 70 مائده و آيه 23 آل عمران و آيه 10 بقره).
و) تبهكاران زمينى (آيه 64 مائده).
ز) جادوگرى و سحرانگيزى يهود (آيه 102 بقره).
ح) زشت كردارى يهود (آيه 78 تا 80 مائده).
ط) پيمان شكنى (آيه 12 و 13 مائده و آيه 154 نساء).
ى) سرپيچى از شريعت الهى (آيه 59 و 60 مائده).
ك) پنهان كردن تعاليم خدا (آيه 159 بقره).
ل) بى بهره بودن از هدايت الهى (آيه 5 جمعه).
م) قساوت و سنگدلى (آيه 76 بقره).38

جزء 2
سوره بقره، آيه 185

نماز و روزه مسافر
«فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»39؛ «... پس هر كس از شما اين ماه را درك كند، بايد آن را روزه بدارد و كسى كه بيمار يا در سفر است، [بايد به شماره آن ]تعدادى از روزهاى ديگر را [روزه بدارد]. خدا براى شما آسانى مى خواهد و براى شما دشوارى نمى خواهد؛ تا شماره [مقرر ]را تكميل كنيد و خدا را به پاس آن كه هدايتتان كرده است، به بزرگى بستاييد؛ باشد كه شكرگزارى كنيد».
پرسش . اساساً چرا عبادات شخص مسافر با شخص مقيم، متفاوت است و چه ويژگى در سفر است كه موجب شكسته شدن نماز است؟
نماز شكسته از احكام امتنانى (منت گذارى) و تسهيلى خداوند بر مسافران است؛ زيرا به طور معمول، شرايط سفر با شرايط وطن، متفاوت است و امكانات، تغيير مى يابند. يكى از نشانه هاى شريعت كامل، علاوه بر «تعبد»، «تنوع» مى باشد و از آن جا كه مسافران معمولاً با فشردگى برنامه و عجله روبه رو هستند و چه بسا مسائلى پيش بينى نشده براى آنان در طول سفر رخ دهد، از اين جهت، خداوند متعال تخفيف در عبادت را به عنوان هديه اى به مسافران، به صورت حكمى امتنانى تعيين نموده است.
در قرآن مجيد درباره روزه مسافر چنين مى خوانيم: «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛ «پس آن كس كه در ماه رمضان در حضر باشد [مسافر نباشد]، روزه بدارد و آن كس كه بيمار يا در سفر باشد، روزهاى ديگرى را به جاى آن روزه بگيرد. خداوند راحتى شما را مى خواهد؛ نه زحمت شما را. هدف اين است كه اين روزها را تكميل كنيد و خدا را بر اين كه شما را هدايت كرده، به عظمت ياد كنيد؛ باشد كه از اين نعمت بزرگ، سپاس گزار گرديد».40
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «ان الله تعالى وضع عن المسافر الصوم و شطر الصلاة؛ خداوند متعال روزه و مقدارى از نماز را از مسافر برداشته است»41.
«وضع»، يعنى بارى را از دوش اين افراد برداشت.
امام صادق عليه السلام از پدران خود عليه السلام و آنان از رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين نقل كرده اند: «انّ الله اهدى الىَّ و الى امتى هدية لم يهدها الى احد من الامم كرامة من الله لنا، قالوا: و ماذاك يا رسول الله؟ قال: الافطار فى السفر و التقصير فى الصلاة، فمن لم يفعل ذلك، فقد رد على الله عز و جل هديته؛ خداوند متعال هديه اى به من و امتم كرامت فرموده كه به امت هاى گذشته نداده است. عرض كردند: آن هديه چيست؟ فرمود: اجازه افطار روزه و نصف شدن نماز [نمازهاى چهار ركعتى] در مسافرت؛ پس هر كسى چنين نكند، هديه خداوند را رد كرده است»42.
حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «من قصر الصلاة فى السفر و افطر فقد قبل تخفيف الله عزّ و جل و كملت صلاتُهُ؛ هر كس نماز را در مسافرت شكسته بخواند و روزه اش را افطار كند، تخفيف [و هديه] خداوند را پذيرفته و نمازش به طور كامل اداست».43
براى اين كه به اين پرسش بهتر پاسخ دهيم، توجه شما را به چند نكته زير جلب مى كنيم:
يكم. گرچه اين روزها، وسايل نقليه و ابزار مسافرت، با گذشته فرق كرده است، ولى در عين حال هم اكنون نيز مسافرت داراى مسائل غير قابل پيش بينى و تأخيرهاى زيادى است. شما اگر به تجربه خودتان مراجعه كنيد، ملاحظه خواهيد كرد كه اصولاً در سفر - به ويژه در ميان راه - آن آرامش لازم وجود ندارد؛ به ويژه آن كه در سفر با وسايل سريع، دغدغه ها بسيار زياد و فرصت اندك است. بنابراين، با توجه به مشكلات زياد و عدم آرامش، دستور قصر نماز مسافر صادر شده است.
دوم. اين كه اگرچه با نگاه ابتدايى به برخى از آيات، چه بسا شكسته خواندن نماز به صورت تخييرى بيان شده است، اما با دقت در تفسير آيه و تبيين آن از سوى پيامبر صلى الله عليه و آلهو اهل بيت عليهم السلام، شكسته بودن نماز، متعين و واجب دانسته شده است.
در روايتى چنين آمده است: «عَنْ زُرارة و محمد بن مسلم أنّهما قالا: قُلنا لابى جعفر عليه السلام ما تقولُ: فى الصلوة فى السفر كيف هى؟ و كم هى؟ فقال: ان الله عزّ و جلّ يقول: «و اذا ضربتم فى الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلوة» فصارَ التقصير فى السفر واجباً كوجوب التمام فى الحضر. قالا: قُلنا له: قال الله عزّ و جلّ: «و ليس عليكم جناح» و لم يقل: افعلوا فكيف اوجب ذلك؟ فقال: اَوَ ليس قال الله عزّ و جلّ فى الصفا و المروة: «فمن حج البيت اَوِ اعتمر فلا جناح عليه ان يطوَّف بهما» الا ترون انّ الطواف بهما واجب مفروض لانّ الله عزّ و جلّ ذكره فى كتابه و صنعه نبيُّه و كذلك التقصير فى السفر شى ء صنعه النبى صلى الله عليه و آلهو ذكر الله فى كتابه؛ زراره و محمدبن مسلم [دو نفر از اصحاب امام صادق عليه السلام ]مى گويند: به امام صادق عليه السلام عرض كرديم: درباره كيفيت و مقدار نماز در سفر چه مى فرماييد؟ فرمود: خداوند عزّ و جلّ فرموده است: و هرگاه سفر كرديد، گناهى بر شما نيست كه نماز را كوتاه نماييد. پس كوتاه كردن نماز در سفر، واجب است؛ مانند تمام خواندن نماز در حضر [غير سفر]. گفتند: ما به حضرت عرض كرديم: خداوند عزّ و جلّ فرموده است: بر شما گناهى نيست و نفرموده است كه حتماً انجام بدهيد؛ پس چگونه واجب شده است؟ حضرت فرمود: آيا خداوند در آيه ديگر نفرموده است كه براى سعى ميان صفا و مروه، بر شما گناهى نيست؛ در حالى كه سعى ميان صفا و مروه، از واجبات حج و عمره است؟! همچنين است شكسته شدن نماز در سفر؛ چنان كه پيامبر اين گونه عمل مى كرد»44.
علاوه بر اين، روايات فراوان ديگرى داريم كه از تمام خواندن نماز در سفر [با شرايطش]، به شدت نهى شده كه به دو نمونه آنها در زير اشاره مى شود:
اول. اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من صلى فى السفر اربعاً فأنا منه برى؛ هر كس در سفر نمازهايش را چهار ركعتى بخواند، من از او بيزارم»45.
دوم. اين كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «المتمم فى السفر كالمقصر فى الحضر؛ كسى كه در مسافرت نمازش را تمام بخواند، مانند كسى است كه در غير مسافرت، نمازش را شكسته بخواند»46.
سوم. اين كه گرچه ممكن است سفر براى برخى هيچ زحمتى نداشته باشد، ولى اسلام مصلحت نوعى را در جعل اين گونه احكام در نظر گرفته است و نيز وحدت رويه در انجام تكاليف، اين حكم را ايجاب كرده است.47
چهارم. اين كه بايد در نظر داشت كه هر چه را از طريق آيات و روايات صحيح به ما رسيده است و ما آنها را به عنوان احكام اسلام مى شناسيم، بايد تعبدا آنها را بپذيريم؛ زيرا خداوند احكام را طبق مصالح و مفاسد صادر كرده است و ممكن است مصالح زيادى در حكم نماز و روزه مسافر نهفته باشد كه ما آنها را درك نكنيم.

جزء 2
سوره بقره، آيه 178 و 221

اسلام و برده دارى
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ...»48؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! درباره كشتگان، بر شما [حق] قصاص مقرر شده، آزاد عوض آزاد و بنده عوض بنده...».
«وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتّى يُؤمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ»49؛ «و با زنان مشرك ازدواج مكنيد؛ تا ايمان بياورند. قطعاً كنيز با ايمان، بهتر از زن مشرك است؛ هر چند [زيبايى] او شما را به شگفت آورد».
پرسش 1 . نظر اسلام درباره برده دارى و بردگى چيست؟
پرسش 2 . آيا قيمت گذارى بر روى برده و خريد وفروش آن، با مقام انسانيت سازگار است؟
پرسش 3 . آيا درست است كه كنيز به صاحب و مولاى خود محرم مى شود؛ در حالى كه صيغه اى جارى نشده است؟
پرسش 4 . چگونه زن شوهردار كافر، وقتى كنيز مى شود، عقد قبلى او از بين رفته، مولايش مى تواند با او نزديكى كند؟
داستان بردگى در قرآن چند جا آمده است. عبد، به مرد برده مى گويند و اَمه، يعنى كنيز و زن برده. «لَأَمَةٌ مُؤمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ»50؛ «[براى ازدواج] كنيز با ايمان، بهتر از زن مشرك است».
همچنين در قرآن آمده است: اگر شما روزه تان را عمدا خورديد، كفاره اش، يكى از اين سه چيز است: 60 روز روزه يا سير كردن 60 فقير و يا يك بنده (برده) آزاد كردن.
حالا بايد بررسى كنيم:
اولاً، اصل داستان بردگى چيست؟
ثانيا، آيا اسلام قبول داشته يا نه؟
ثالثا، آيا الآن هم حكم برده دارى در اسلام وجود دارد يا نه؟
اصل داستان بردگى اين بوده كه در زمان قديم و قبل از اسلام، بر اثر جنگ، اسيرهايى كه مى گرفتند، اينها را مثل امروز، در اردوگاه اسيران نگه دارى نمى كردند؛ بلكه آنها را خريد و فروش مى كردند. اگر زن هم بوده، همين طور؛ از مردها، به عنوان خدمتكار استفاده مى كردند و از زنان به عنوان كلفت. بردگى در همه اديان، يهودى، مسيحى و بت پرست، كارى مرسوم بوده است.
البته غير از جنگ، يك راه ديگرى هم براى بردگى داشتند و آن اين كه هر كس زورش مى رسيده، افرادى را اسير مى كرد و مى فروخت؛ به ويژه سياه پوستان را؛ مثلاً يك تاجرى به افريقا مى رفت و 50 نفر را مثل اين كه قفس بيندازد و بگيرد، مى گرفت و با خود به كشورهاى ديگر مى آورد و آنها را مى فروخت. البته همين الان هم به نوعى اين كارها هست. در عربستان هم اكنون افراد ثروتمند از كشورهايى مانند فيليپين، تعدادى انسان را مى خرند و گاهى آنها را مى فروشند؛ البته اسمش برده نيست؛ اسمش مثلاً خادم است؛ ولى در اصل، همان برده است و هيچ فرقى ندارد و نيز در كشورهاى اروپايى و آمريكا، انسان هاى جهان سومى را اجير مى كنند و در كارهاى سخت از آنان استفاده مى كنند.
آيا اسلام بردگى را قبول دارد يا نه؟
اسلام، بخشى از برده دارى را رد و بخشى را امضا كرد كه بايد بررسى كنيم. آن بخش كه با كرامت انسانى ناسازگار است، رد شده است؛ مثل اين كه يك نفر به زور تعدادى را مى گرفت و بعد خريد و فروش مى كرد كه اين، ممنوع شده است؛ زيرا بشر آزاد است؛ چه سرخ پوست باشد و چه سياه پوست؛ همگى بشرند و آزاد خلق شده اند.
به همين دليل، براى حل مشكل برده دارى موجود در جامعه آن روز، در اسلام، احكامى وضع شد و راهكارهايى بيان شده كه بردگان رفته رفته، رها شوند و بدون تنش و مشكل، جذب اجتماع شوند؛ به طور مثال، كفاره برخى گناهان، مانند روزه خوارى را آزاد كردن برده قرار داد و با اين كار، برده هايى كه از گذشته به ناحق گرفته شده بودند، آزاد شدند و يا كسانى كه سياه لشگر دشمن بودند، رفته رفته در خانه مسلمانان، با آيين و آداب اسلام آشنا شدند و بعد، آزاد شدند.
اما آن قسمتى كه مورد قبول اسلام قرار گرفت و هم اكنون نيز در احكام اسلام وجود دارد، آن است كه اگر كافرهاى حربى، يعنى غيرمسلمانان متجاوز، به مسلمانان حمله كردند، در اين جا اسراى آنها احترام ندارند؛ نه زن و نه مرد؛ مثلاً اگر اسراييل يا آمريكا به ايران حمله كنند، اينها كافر حربى هستند. كشتن اسير در اسلام، حرام است؛ اما دليلى ندارد در اردوگاه نگه دارى شوند؛ بلكه اگر در خانه هاى مسلمانان تقسيم شوند و كار كنند، علاوه اين كه اين عمل نوعى تنبيه نسبت به تجاوزشان است، به عنوان نيروى انسانى به اقتصاد خانواده ها و در مجموع به اقتصاد كشور، كمك مى كنند و در عين حال با آيين و آداب مسلمانان نيز آشنا مى شوند و اين همان نكته مهمى است كه موجب شده از نگاه اسلام، تحويل اسرا به خانه مسلمانان، بر نگه دارى در اردوگاه، ترجيح داده شود. به همين جهت، بسيارى از بردگان پس از مدتى مسلمان شده، حتى بعد از آزادى، مايل بودند در خانه صاحب خود بمانند و اين نمونه ها درباره بردگانى كه در خانه امامان عليهم السلام بودند، بسيار بوده است.
در اسلام توصيه ها و احكام متعددى درباره رعايت حق و حقوق بردگان آمده است. بردگان در اسلام، نبايد شكنجه شوند، غذا و پوشاك و مسكن آنها بايد تأمين شود و... ولى در عين حال، بايد مطيع مولا و صاحب خود باشند. اسلام چنين برده دارى را پذيرفته، اگر چه امروزه امكان اجراى آن وجود ندارد؛ ولى احكام آن در رساله ها هست.
آيا پذيرفتن برده دارى به همين مقدار نيز با كرامت انسانى سازگار است؟
در اين باره بايد دانست كه اگر غيرمسلمانان در پى توطئه نباشند و جنگ افروز نباشند، بلكه به قوانين اسلام احترام بگذارند، آنها احترام دارند؛ اما كشورى كه سر جنگ با اسلام دارد و حمله نمايد ديگر احترامى ندارد و اگر اسير شدند، طبق قوانين اسلام، تحويل آنان به مسلمانان، بر نگه دارى آنان در اردوگاه ها، اولويت دارد و در اين صورت، چه بسا اكثر اينها مسلمان شده، بعد از اسلام آوردن، آزاد گردند. بنابراين، اين كار با كرامت انسانى سازگارى دارد.
در نتيجه اسلام با برده دارى به شكل زورگيرى يا انتقال مردم ضعيف از كشورى به كشور ديگر و خريد و فروش آنها و همچنين با برده گيرى از ميان اسراى دو كشور مسلمان مخالف است؛ اما اگر كافرى در جنگ با مسلمين اسير شد احترامى ندارد، اگر مرد بود، عبد است و اگر زن بود، در صورت اسير شدن، حكم كنيز را دارد.
آيا قيمت گذارى بر روى برده و خريد و فروش آن، با مقام انسانيت سازگار است؟
با پاسخ هاى متعددى كه ذكر كرديم، معلوم مى شود؛ انسان هايى كه با حضور در جبهه كفر، با اسلام به مقابله آمده اند، تنزل آنها در حد كالا، نه تنها با مقام آنها ناسازگار نيست، بلكه نوعى تخفيف در مجازاتشان نيز مى باشد و حداقل از زندگى محروم نبوده و يا در زندان هاى مخوف، گرفتار نمى شوند. اگر شخصى به ماهيت و حقيقت تجاوز آمريكا و انگليس به عراق و افغانستان آگاه شود كه چگونه از آن طرف كره زمين آمدند و به مال و جان و نواميس مسلمين تجاوز كردند، هيچ گاه واژه اى به نام كرامت انسانى براى اين كفار حربى به ذهنش خطور نمى كند.
قيمت برده ها نيز با توجه به توانايى ها و هنرهاى ايشان، متفاوت است؛ مثلاً اگر غلامى خياط و يا بنا باشد، اين موجب تفاوت قيمت او مى شود كه به نوعى نه تنها كسر شأن او نيست، بلكه نشان دهنده توانمندى هاى او نيز مى باشد.
چگونه كنيز به انسان محرم مى شود؛ در حالى كه صيغه اى جارى نشده است؟
در اسلام، ازدواج بدون سبب ممكن نيست و سبب نيز منحصر به صيغه عقد نيست؛ بلكه در مورد كنيز، سبب محرميت، همان مالكيت مولاى او مى باشد؛ به اين معنا كه مولى وقتى مالك كنيز مى شود، هم به او محرم شده، هم مى تواند از او صاحب فرزند شود.
نبايد فراموش كرد كه اگر گفته شد محرميت كنيز با صيغه عقد نمى باشد، به معنى بى بندوبارى جنسى نيست و اين گونه نيست كه مولايش و يا ديگران هرنوع رابطه اى را بتوانند با او داشته باشند؛ بلكه زوجيت او ضوابطى دارد كه براى همه لازم الاجرا مى باشد؛ مثل اين كه اگر مولى اجازه داد كه كنيزش با شخص ديگرى و يا غلامى ازدواج كند، ديگر خود حق همبسترى با او را ندارد و مانند آن.
چگونه زن شوهردار كافر، وقتى كنيز مى شود، عقد قبلى از بين رفته، مولايش مى تواند با او نزديكى كند؟
كافر حربى و كسى كه به جنگ اسلام و مسلمانان آمده است، جان و مال او احترام ندارد و پس از اسارت زن او، پيوند ازدواج او نيز محترم نخواهد بود و او حقى نسبت به همسرش ندارد. اين گونه برخورد، حداقل دو دليل مى تواند داشته باشد؛ 1. ضربه به دشمن. 2. رهاسازى زن از سلطه يك كافر و زمينه سازى اسلام آوردن او و آزادى او در محيط مسلمانان.
در صدر اسلام نيز بسيارى از زنان از مكه به مدينه پناهنده مى شدند و اسلام مى آوردند و همسران مشرك آنها، براساس قانون اسلام، حق بازگرداندن زنشان را نداشتند.
علاوه بر آن چه گفته شد، اسلام راه هاى ابتكارى متعددى را براى آزادى تدريجى بردگان اعلام نمود كه برخى عبارتند از:
1. اسلام، آزادى برده را از عبادات بزرگ قرار داد و پيشوايان اسلام نيز در عمل به اين عبادت، اهتمام والايى داشتند. امام سجاد عليه السلام در طول حيات شريف خود، هزاران برده را خريد و آزاد ساخت.51
2. كفاره واجب برخى از گناهان، آزادى برده قرار داده شد.
3. خريد و فروش ام ولد52 را منع كرد. اين مسئله خود به خود، موجب آزادى كنيزانى مى شد كه از طريق ارباب خود صاحب فرزند مى شدند.
4. مالكيت فرزند بر پدر و مادر خويش را منع كرد و اين مسئله نيز منجر به آزادسازى ام ولد مى شد.
5. به بردگان حق كتابت و قرارداد با صاحبان خويش داد؛ تا بتوانند با كار و تلاش به آزادسازى خويش بپردازند و يا مدت بردگى و گستره آن را محدود سازند. اين مسئله، باعث مى شد كه بردگان با اراده و عزم خويش، در جست و جوى آزادى برآمده، در راه آن بكوشند و سپس از ثمرات آن به خوبى بهره گيرند.
6. در يكى از جنگ ها، پيامبر صلى الله عليه و آله با اسيران برده شرط كرد كه هر كس ده مسلمان را سواد بياموزد، آزاد خواهد شد و اسلام از اين طريق، استفاده هاى فرهنگى مناسبى نمود. اين كار علاوه بر آن كه به نفع مسلمانان بود، بردگان نيز در برخورد با مسلمين، با عقيده و مكتب آنان بيشتر آشنا مى شدند و زمينه براى اسلام آوردن آنها فراهم مى شد.
در صدر اسلام - به ويژه در دوران حيات پيامبر صلى الله عليه و آله - بردگان نه تنها آزاد مى شدند، بلكه از تعليم و تربيت و مراقبت هايى بهره مند مى شدند.
«زيد» برده اى آزاد شده بود كه به مقام صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله و كتابت قرآن و حديث رسيد و فرزند او اسامه، از فرماندهان بزرگ سپاه اسلام بود.
«بلال حبشى» نيز به فرماندارى مدينه برگزيده شد.
«قطب الدين آيبيك»، برده اى بود كه امپراتورى بزرگ اسلام را در سرزمين هندوستان بنيان نهاد.53
چرا پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام غلام و كنيز داشتند؟
رازش اين است كه يكى از شيوه هاى امامان، خريد غلامان براى تعليم و تربيت آنان و پرورش فكرى و معنوى و سپس آزادسازى آنان بوده است. رفتار امامان به گونه اى بود كه بسيار از بردگان پس از آزادى نيز نزد امامان مى ماندند.54

جزء 2
سوره بقره، آيه 178

عدم لغو برده دارى
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثى بِالْأُنْثى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ»55؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، درباره كشتگان، بر شما [حق] قصاص مقرر شده، آزاد عوض آزاد و بنده عوض بنده و زن عوض زن و هر كس كه از جانب برادر [دينى]اش [يعنى ولىّ مقتول]، چيزى [از حق قصاص ]به او گذشت شود، [بايد از گذشت ولىّ مقتول] به طور پسنديده پيروى كند و با [رعايت ]احسان، [خون بها را] به او بپردازد. اين [حكم ]تخفيف و رحمتى از پروردگار شماست؛ پس هر كس، بعد از آن، از اندازه درگذرد، وى را عذابى دردناك است».
پرسش . اسلام تمامى انسان ها را با يكديگر برابر و برادر مى داند؛ اگر اين طور است، چرا اسلام يك باره بردگى را لغو نكرد و راه هاى برده دارى را از بين نبرد؟
در اين باره بايد به چند نكته اساسى زير توجه كرد:
الغاى بردگى
الغاى يك باره بردگى، به طور كامل، در آن زمان به دلايل زير ممكن نبود:
1. نظم اقتصادى مردم آن روز به هم مى خورد و زندگى از هم مى پاشيد. از اين جهت، اسلام راه ديگرى را پيش گرفت كه ضمن آن، بردگى به تدريج از بين مى رفت؛ بدون آن كه نظام اجتماعى و اقتصادى جامعه، از هم گسسته شود. از اين رو، در مرحله نخست، همگان را ترغيب به كار و كوشش و دورى از تنبلى، بى كارى و عياشى نمود؛ تا جامعه از وضعيت سابق - كه همه كارها بر دوش بردگان بود - فاصله گيرد؛ سپس راه هاى زيادى براى رهايى بردگان قرار داد؛ تا به تدريج، هم بردگى لغو گردد و هم مردم به زندگى فعال و به دور از عياشى، عادت كنند.
2. برخى از انديشمندان، آزادى دفعى بردگان را خطرآفرين مى دانستند. منتسكيو درباره رها ساختن دسته جمعى بردگان در يك زمان، چنين مى نويسد: «آزاد كردن عده بى شمارى از غلامان به وسيله وضع يك قانون مخصوص، صلاح نيست؛ زيرا موجب اختلال نظم اقتصادى جامعه مى گردد و حتى معايب اجتماعى و سياسى دارد؛ براى مثال در ولسينى، چون غلامان آزاد شده حق رأى دادن در انتخابات را پيدا كرده بودند، حائز اكثريت گرديده و قانونى وضع كردند كه به موجب آن، هر كس از افراد آزاد عروسى كند، يكى از غلامان آزاد شده بايد در شب اول عروسى با دختر تازه عروس بخوابد و شب دوم او را تسليم داماد كند! بنابراين، آزاد كردن غلامان، بايد تدريجى و همراه با فرهنگ سازى هاى لازم و مناسب باشد؛ براى مثال، قانون گذار ممكن است اجازه دهد، غلامان از عوايد كارهايشان خود را از ارباب خويش خريدارى نموده و يا دوره غلامى را محدود كنند»56. به اين كار، مكاتبه مى گويند كه قرن ها قبل از منتسكيو، در قوانين اسلامى وضع شده و جزئيات آن در كتاب هاى فقهى آمده است.
3. گوستاو لوبون مى نويسد: «از آن جايى كه بردگان از ديرزمان، تحت رقيت زيست كرده و در اثر زندگى طفيلى خود، بى تجربه و بى استعداد بار آمده اند، از اين جهت، اگر اسلام، همه آنها را يك باره از قيد بردگى آزاد مى ساخت، ممكن بود در اثر نداشتن تجربه كافى و لياقت، قادر به تشكيل زندگى مستقل و اداره آن نباشند. در نتيجه، مانند غلامان قديم آمريكا - كه بعد از آزاد شدن بر اثر علت ياد شده، به كلى نيست و نابوده شده اند - از بين مى رفتند»57. از اين رو، قانون گذار اسلام، در عين آن كه براى خلاصى بردگان، فكرى اساسى و برنامه كاملى تنظيم كرده، از امور ياد شده نيز غفلت نورزيده است.
4. امكانات حكومت تازه تأسيس آن زمان، به گونه اى نبود كه بتواند اسيران جنگى را در مكان هاى خاصى مثل زندان ها، نگه دارى كند و اصولاً اين كار صحيح نبوده است. بدين جهت، اسيران در ميان جنگاوران تقسيم مى شدند و آنان بردگان را به خانه هاى خود مى بردند؛ تا هم امنيت جانى شان تضمين شود و هم پراكنده شده و امكان اجتماع و شورش نداشته باشند. از طرف ديگر، ناچار به تغذيه آنان بودند و در مقابل، از كار آنها نيز استفاده مى كردند.
مارسل بوازار در اين باره مى نويسد: «اسلام به خاطر تأمين جانى و جلوگيرى از تجاوز به اسيران جنگى، آنها را طبق ضوابطى در قبايل عرب، به عنوان برده يا كنيز تقسيم مى كرده، ولى به تدريج، آنان را از تمامى حقوق شهروندان مسلمان، بهره مند مى ساخته است»58.
5. در جنگ هايى كه بين مسلمانان و غيرمسلمانان روى مى داد، كافران، اسيران مسلمان را برده مى ساختند. از اين رو، اسلام ناچار به مقابله به مثل بود و اگر مى خواست غير از اين عمل كند، موجب تضعيف جبهه اسلام مى گرديد؛ زيرا برده شدن مسلمانان، زمينه تضعيف روحى آنان و جنگ روانى كافران را فراهم مى كرد.

جزء 3
سوره بقره، آيه 256

آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» و حكم نهى از منكر
«لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ...»59؛ «در دين، هيچ اجبارى نيست و راه از بيراهه به خوبى آشكار شده است...».
پرسش . آيا مضمون آيه شريفه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» با مراحل مختلف امر به معروف و نهى از منكر به ويژه در مرحله سوم (استفاده از زور) در تعارض نيست؟
آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» به معناى عدم اجبار در اصل پذيرش دين است؛ نه به معناى عدم التزام به قوانين واحكام دين يا مقررات كشور و ايجاد ناهنجارى و بى بند و بارى به بهانه آزادى. عاقلانه نيست كه كسى يك نظام حقوقى يا اعتقادى را بپذيرد و يا عضو يك حزب يا سازمان شود، ولى به مقررات آن پاى بند نباشد.
شناخت معناى دقيق «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»، منوط به نگرشى جامع به آيات قرآن و مجموعه معارف آن است. مسلم است كه در اسلام، احكام اجبارى فراوانى وجود دارد؛ مانند «حدود» و قوانين اجتماعى. مسلما كسانى كه سرقت و يا جنايت مى كنند و حد بر آنان جارى مى شود، راضى به آن نيستند و... . از اين رو، بايد در فهم ابتدايى از جمله «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» تجديد نظر كرد.
معناى ظاهرى اين آيه، آن است كه اصل پذيرش دين، قابل اكراه و اجبار نيست؛ يعنى نمى توان كسى را به زور به پذيرش آيينى وادار نمود و يا عقيده اى را از او سلب كرد. بنابراين، «عقيده»، قابل تحميل نيست؛ ولى اين محدوده، غير از محدوده احكام است. تمام نظام هاى فكرى، براى خود نظامى اجتماعى را نيز طراحى مى كنند.
در نظام هاى اجتماعى، اكراه و اجبار از ابزارهاى پيش بينى شده است؛ يعنى در هر نظامى در مقوله اجتماعى و حقوقى آن، جبر قانونى وجود دارد و بدون آن، جامعه، قابل اداره و داراى امنيت نيست. نظام هاى قضايى و نيروهاى انتظامى در همه نظام ها، امرى مقبول و معقول هستند. بنابراين، بايستى محدوده عقيده را از محدوده عمل و حقوق جدا كرد. در حيطه «عقيده»، اجبار راهى ندارد؛ ولى در حيطه عمل، جبر و اكراه هم لازم است و هم قابل قبول. اسلام نيز در محدوده تبليغ خود، هيچ جبرى را براى پذيرش عقيده اى قرار نداده است.
دعوت اسلام، بر اساس بينش و بصيرت است؛ چنان كه قرآن فرموده است: «اى رسول ما! به مردم بگو راه من، اين است كه خلق را با بينايى و بصيرت به خدا بخوانم»60. آن گاه كه فرد پذيراى اسلام شد، در اين صورت، يك سرى از احكام اجتماعى آن را نيز بايد پذيرا شود.
بنابراين، همچنان كه گفته شد، پذيرش يك آيين، به معنى پذيرش الزامات آن آيين است. در اصل پذيرش آن، اجبارى نيست؛ اما اگر كسى اصل را با اختيار پذيرفت، بايد به لوازم آن هم ملتزم باشد؛ به عنوان مثال تا انسان به مدرسه و دبيرستان نرفته، در رفت و آمدها و كارهاى ديگر، آزاد است؛ ولى وقتى با اختيار خود دانش آموز شد اجبارا بايد به امورى تن دهد؛ بايد ورود و خروج او مطابق ضوابط باشد و مجبور است تكاليفى را انجام دهد. اگر غيبت كرد، تنبيه مى شود و اگر در امتحان نمره اش در حد نصاب نبود، مؤخذه مى شود. اگر سر كلاس بازى گوشى كرد، او را تنبيه مى كنند. بنابراين، بايد مقررات مدرسه را رعايت كند.
نكته ديگر آن است كه زندگى دسته جمعى، براى انسان ها، فوايد و بركاتى دارد؛ ولى در مقابل آن، محدوديت هايى نيز براى او به بار مى آورد و چون در برابر فوايد بى شمار زندگى دسته جمعى، ضرر اين نوع محدوديت ها جزئى و ناچيز است، بشر از روز اول، تن به زندگى اجتماعى داده و محدوديت ها را پذيرفته است و از آن جا كه در زندگى اجتماعى، سرنوشت افراد به هم مربوط است و به اصطلاح، افراد اجتماع در سرنوشت يكديگر اثر دارند، حق نظارت در اعمال ديگران، حق طبيعى و خاصيت زندگى دسته جمعى است.
براى روشن شدن مطلب، به اين مثال توجه كنيد؛ يك فرد گنهكار در ميان مردم، همانند كسى است كه با جمعى سوار كشتى شود و به هنگامى كه در وسط دريا قرار گيرد، كلنگى برداشته و به سوراخ كردن موضعى كه در آن نشسته است، بپردازد و هرگاه به او اعتراض كنند، در جواب بگويد: من در سهم خود تصرف مى كنم! اگر ديگران او را از اين عمل خطرناك باز ندارند، طولى نمى كشد كه آب دريا به داخل كشتى نفوذ كرده، يك باره همگى در دريا غرق مى شوند.
با اين مثال جالب، منطقى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر مجسم مى شود. بنابراين، حق نظارت افراد اجتماع، يك حق طبيعى و ناشى از پيوند سرنوشت هاست. در نتيجه، بايد به صورت فردى و يا جمعى براى پايان دادن به نابسامانى هاى اجتماع، دست به دست هم دهيم؛ يعنى هر كس موظف است بازدارنده ناهنجارى هاى ديگران باشد و حكومت هم وظيفه دارد جلوى مفاسد را بگيرد و اگر اين كار عملى نشد، جامعه دچار آسيب مى شود و ضرر آن متوجه همه مردم مى شود. بنابراين، عقل و فطرت حكم مى كند كه همه كوشش كنند تا محيط زيست خود را از آلودگى ها پاك نگه دارند.
نكته ديگر آن است كه امر به معروف و نهى از منكر اغلب از راه هاى مسالمت آميز و با ملايمت و مهربانى صورت مى گيرد و موارد خاصى است كه فردى اصرار بر گناه دارد و تذكرها مفيد نيست و فساد او علنى و آشكار است و جامعه را در معرض آسيب قرار مى دهد كه در اين موارد، با جديت و قاطعيت عمل مى شود كه انجام اين مرحله، به عهده حكومت اسلامى است.
البته مرحله اول، جنبه عمومى دارد و شعاع آن محدود است و شامل تذكر و انذار و اعراض و انتقاد است و افراد جامعه زنده، بايد در برابر مفاسد، چنين مسئوليتى را احساس كنند.
مرحله دوم، مخصوص جمعيت معينى است و از شئون حكومت اسلامى محسوب مى شود؛ به اين معنى كه اگر نياز به شدت عمل و حتى قصاص و اجراى حدود باشد، گروه هاى ويژه اى اختيار دارند كه زير نظر حاكم شرع و متصديان حكومت اسلامى، انجام وظيفه نمايند. بنابراين، انجام «امر به معروف و نهى از منكر» نه تنها با آزادى هاى فردى مخالف نيست، بلكه وظيفه اى است كه افراد در مقابل يكديگر دارند و آزادى هم در چارچوب عقل و شرع مطرح است. آيا معقول است كه هر راننده اى تحت عنوان آزادى، هر جور خواست رانندگى كند و آيا جلوگيرى پليس از ادامه كار او، با آزادى مثبت و مطلوب عقلاً منافات دارد يا تلاش براى حفظ آزادى مردم به حساب مى آيد؟ بديهى است كه بايد آزادى در حدود معقول خود تفسير شود و محدوده هاى آن را بپذيريم؛ تا زندگى سالم و جامعه اى متعالى داشته باشيم و همگان بتوانند به سعادت برسند و رفع موانع پيشرفت، مانع آزادى نيست.61
بنا بر آن چه گفته شد، اگر مخالفت و خلاف كارى افراد، در حيطه امور فردى خلاصه شود و آثار سوء آن دامن گير جامعه و ظهور در اجتماع نشود، شخص تنها مرتكب «گناه» شده است و در آخرت، حساب رسى مى شود؛ مثلاً نماز و روزه و ديگر احكام و دستورات شرعى تا آن جا كه به امور شخصى افراد مربوط مى شوند، كسى حق تفتيش عقايد و تجسس در امور شخصى افراد را ندارد؛ ولى اگر خطاكارى او، آثار نامطلوبى در جامعه بگذارد، علاوه بر گناه، «جرم» نيز مى باشد و مستحق مجازات و جريمه در دنيا نيز مى شود. بنابراين، اگر چه در پذيرش شريعت اسلام، اجبارى نيست، اما پس از پذيرش اسلام، رعايت احكام و مقررات، الزامى است و حتى كسى كه اسلام را نپذيرفته، ولى مى خواهد در جامعه اسلامى زندگى كند (مانند كفار ذمّى)، بايد به ارزش ها و مقررات آن جامعه احترام گذارد و اين مسئله از نظر عقلايى، هيچ گونه جاى ترديد ندارد.
خلاصه اين كه درباره اعتقاد و گرايش به دين، علاوه بر «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»، در سوره كهف مى خوانيم: «فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ»62؛ «هر كس مى خواهد ايمان بياورد و هر كس مى خواهد كافر بماند» و اين آيه، تفسير آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» است و درباره امور شخصى مى خوانيم: «وَ لا تَجَسَّسُوا»63؛ اما هرگاه انجام ناهنجارى ها به صحنه جامعه كشيده شد و يا به ترك نماز و يا روزه خوارى در اجتماع تظاهر شد، نوبت به آيه امر به معروف و نهى از منكر مى رسد؛ «وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»64؛ «بايد از ميان شما، جمعى دعوت به نيكى و امر به معروف و نهى از منكر كنند»65.

جزء 3
سوره بقره، آيه 256

آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» و آيه عدم پذيرش غير اسلام
«لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ...»66؛ «در دين، هيچ اجبارى نيست و راه از بيراهه به خوبى آشكار شده است...».
پرسش . چگونه آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» با آيه ديگرى كه مى فرمايد: «و هر كس غير از اسلام دينى بجويد، هرگز از او پذيرفته نشود»67، سازگار است؟
براى برخى اين گونه تداعى شده كه نبايد ديگران را ملزم كنيم كه دين خاصى را بپذيرند؛ بلكه هر دينى از اديان را داشته باشند، كافى است. آن چه مهم است، اين است كه انسان به خدا ايمان داشته باشد و طبق يكى از برنامه هاى خدايى، عمل كند؛ چه مسيحى، چه يهودى و چه اسلام!
در پاسخ بايد گفت كه عدم اجبار بر پذيرش دين خاصى، دليل بر حق بودن تمام اديان و مسلك ها نمى باشد؛ بلكه دليل بر احترام به آزادى انسان در انتخاب دين و عدم ثمربخشى اجبار در گرايش به دين خاصى است.
از سوى ديگر، حق بودن اديان و شريعت ها در طول تاريخ، دليلى بر حقيقت جو بودن پيروان آنان، پس از ظهور شريعت كامل تر و تجلى حقِ آشكارتر، نخواهد بود. بنابراين، حقيقت جوى واقعى، كسى است كه به تمام مظاهر حق در طول تاريخ، ايمان داشته باشد و به كامل ترين شريعت عمل كند. بنابراين، «مسلمان حقيقى» در طول تاريخ، كسى است كه به پيامبر عصر خود و تمام پيامبران پيشين، ايمان داشته باشد و در برابر آخرين شريعت و فرمان هاى خداوند، «تسليم» باشد.68
شهيد مطهرى در اين باره مى نويسد:69 درست است كه در دين، اكراه و اجبارى نيست؛ «لا إِكْراهَ فِى اَلدِّينِ»، ولى اين سخن به اين معنا نيست كه دين خدا در هر زمانى، متعدد است و ما حق داريم هر كدام را كه بخواهيم، انتخاب كنيم؛ چنين نيست. در هر زمانى، يك دين حق وجود دارد و بس. هر زمان پيغمبر صاحب شريعتى از طرف خدا آمده، مردم موظف بوده اند كه از راهنمايى او استفاده كنند و قوانين و احكام خود را چه در عبادات و چه در غير عبادات، از او فراگيرند؛ تا نوبت به حضرت خاتم الانبياء رسيده است. در اين زمان، اگر كسى بخواهد به سوى خدا راهى بجويد، بايد از دستورات دين او راهنمايى بجويد.
قرآن كريم مى فرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ اَلْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى اَلآْخِرَةِ مِنَ اَلْخاسِرِينَ»70؛ «هر كس غير از اسلام دينى بجويد، هرگز از او پذيرفته نشود و او در جهان ديگر، از جمله زيان كاران خواهد بود». اگر گفته شود كه مراد از واژه «اسلام»، خصوص دين ما نيست، بلكه منظور، تسليم خدا شدن است.
پاسخ اين است كه البته اسلام، همان تسليم است و دين اسلام، همان دين تسليم است؛ ولى حقيقت تسليم در هر زمانى، شكلى داشته و در اين زمان، شكل آن، همان دين گران مايه اى است كه به دست حضرت خاتم الانبياء، ظهور يافته است و قهراً كلمه اسلام بر آن منطبق مى گردد.
به عبارت ديگر، لازمه تسليم خداشدن، پذيرفتن دستورهاى اوست و روشن است كه همواره به آخرين دستور خدا بايد عمل كرد و آخرين دستور خدا، همان چيزى است كه آخرين رسول او آورده است. در نتيجه، اگر چه نبايد شريعت اسلام را بر پيروان اديان ديگر تحميل كرد، امّا اين به معناى امضاى حقانيت اديان، به موازات هم ديگر نيست؛ بلكه بايد با گفت و گو و تبليغ، آنان را به سوى جلوه كامل حق، در اين عصر و زمان - يعنى شريعت اسلام - دعوت كرد. روش پيامبر در صدر اسلام و ديگر امامان و بزرگان دين در طول تاريخ اسلام، اين گونه بوده است.
بنابراين، پلوراليسم به معناى حقانيت تكثر اديان، مردود است؛ امّا به معناى زندگى مسالمت آميز پيروان اديان مختلف، بدون اشكال است.
در قرآن مجيد مى خوانيم: «وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتابَ وَ اَلْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اِهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ اَلْبَلاغُ»71؛ «و به كسانى كه اهل كتابند و به مشركان بگو: آيا اسلام آورده ايد؟ پس اگر اسلام آوردند، قطعاً هدايت يافته اند و اگر روى برتافتند، فقط رساندن پيام بر عهده توست».
از اين آيه شريفه به خوبى آشكار مى شود كه در پذيرفتن شريعت اسلام، هيچ گونه اجبارى نيست و مسلمانان نبايد ديگران را مجبور سازند؛ اما عدم اجبار، دليل بر حقانيت پيروان اديان ديگر نيست؛ بلكه اگر با آگاهى به حقانيت پيامبر اسلام، به انكار بپردازند و كفر بورزند، در «قيامت»، جايگاه آنان جهنم خواهد بود.
در قرآن مجيد مى خوانيم: «إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ اهل اَلْكِتابِ وَ اَلْمُشْرِكِينَ فِى نارِ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها»72؛ «كسانى از اهل كتاب كه [به آن چه پيامبر اسلام آورده است]، كفر ورزيده اند و [نيز ]مشركان در آتش دوزخند [و] در آن، همواره مى مانند».
از اين آيه شريفه به خوبى آشكار مى شود كه مراد از آياتى كه پيروان اديان ديگر را اهل نجات دانسته73، يقيناً منكران حقانيت اسلام و صف آرايان در مقابل شريعت اسلام نيستند و چه بسا كسانى كه توانايى شناخت حقانيت اسلام را داشته اند، ولى به آسانى از كنار شناخت حق گذشته اند نيز در قيامت عذرى نداشته باشند.

جزء 3
سوره آل عمران،آيه 61

آيه مباهله
«فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ»74؛ «پس هركس در اين [باره] پس از دانشى كه تو را [حاصل] آمده، با تو محاجه كند، بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما خويشان نزديك و شما خويشان نزديك خود را فرا خوانيم؛ سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغ گويان قرار دهيم».
پرسش 1 . داستان آيه مباهله چيست؟
پرسش 2 . مقام حضرت على عليه السلام بالاتر است يا مقام پيامبران عليهم السلام (غير از خاتم الانبياء)؟
پرسش 3 . آيا همسران پيامبر صلى الله عليه و آله، اهل بيت او هستند؟
پرسش 4 . آيا كسانى كه مادرشان از سادات است، سيد مى باشند؟
آيه مباهله، آيه بسيار مهم و جالبى است كه جواب چندين سؤال را با هم داده است.
درباره شأن نزول اين آيه، چنين آمده است: گروهى از مسيحيان در منطقه مرزى حجاز و يمن به نام «نجران» ساكن بودند.75
پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى به مدينه آمد و حكومت اسلامى رشد پيدا كرد، يهوديان اطراف مدينه در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه كردند و گروهى از مسيحيان نجران نيز براى آن كه از رسالت محمد صلى الله عليه و آلهمطمئن شوند، به مدينه آمدند. عالمان آنان به بحث و گفت وگو با پيامبر صلى الله عليه و آله پرداختند و بر اعتقاد خود درباره حضرت مسيح عليه السلامكه فرزند خداست، اصرار مى ورزيدند. در اين هنگام آيه مباهله نازل شد كه نشان مى دهد در جايى كه بحث علمى، ثمره و فايده اى ندارد، بايد از راه ديگرى وارد شد و اين راه، همان مباهله، به معناى نفرين بود كه در ميان مسيحيان نيز پذيرفته شده بود؛ پس به آنها اعلام شد: «فَقُل تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ...»76؛ «اى پيامبر! به آنان بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم؛ شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را و شما هم زنان خود را؛ ما نفوس خود را بياوريم شما هم نفوس خود را؛ سپس طرفين را نفرين كنيم و بگوييم خدا لعنت كند هر كسى را كه دروغ مى گويد»؛ يعنى مى داند حق چيست؛ اما به زبان دروغ مى گويد.
به دنبال اين توافق، روز مباهله (24 ذى الحجة) مشخص شد. مسيحيان نجران ديدند كه پيامبر با چهار نفر آمدند؛ على عليه السلام، زهراى اطهر عليهاالسلام، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام، كه با شخص پيامبر، يك هيئت پنج نفره را تشكيل مى دادند. طبق نقل شيعه و سنى، آنها وقتى اين گونه آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدند، عقب نشينى كردند و به اطرافيان خود گفتند: اگر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به گفته خودش اطمينان نداشت، نزديك ترين افراد خاندانش را نمى آورد. به همين جهت، مسيحيان نجران گفتند: ما راضى هستيم جزيه (ماليات) بدهيم و زير چتر حكومت اسلامى زندگى كنيم. پيامبر صلى الله عليه و آله هم پذيرفت و ديگر نفرين نكردند.
اين آيه، هم نشانه فضيلت اهل بيت عليهم السلام است و هم نشانه آشكارى است كه پيامبر رحمه للعالمين است. امام زمان(عج) هم رحمه للعالمين است و اين كه مى گويند امام زمان(عج) مى آيد و خون ريزى مى كند، حتما باطل است. امام زمان، جانشين پيغمبرى است كه رحمه للعالمين است.
حضرت امير در نهج البلاغه مى فرمايد: «وقتى حضرت مى آيد، عقول مردم را كامل مى كند و مردم ايمان مى آورند. تعدادى از لشكر سفيانى و دجال در جنگ كشته مى شوند كه آن هم قبل از ظهور حضرت است؛ اما وقتى حضرت بيايد، يك حكومت عدل جهانى ايجاد مى كند و حكومت هاى ديگر هم با رضايت و از روى رغبت، ايمان مى آورند.
در هر صورت، با توجه به اين آيه شريفه، پيغمبر مأمور است سه گروه را بياورد. اگر گروه چهارمى را بياورد، پيغمبر گناه كرده و از فرمان خدا، سرپيچى كرده است و اگر كمتر هم ببرد، باز هم سرپيچى از فرمان خدا كرده، حال بايد ديد كه حضرت چه كسانى را براى مباهله برده بود؟
1. «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ»؛ از فرزندان، پيامبر صلى الله عليه و آله، امام حسن و امام حسين عليهم السلام را با خود بُرد.
براساس اين كه حسنين عليهم السلام به دستور پيامبر در آن واقعه حضور داشتند و قرآن تعبير نموده است كه پيامبر فرزندان خود را ببرد، جواب آن سؤال معلوم مى شود كه نوه دخترى هم فرزند پدربزرگ است و الا پيامبر بايد مى گفت: من بچه ندارم و اينها مال داماد من هستند. بنابراين، همان طور كه به سيدهايى كه از طريق پدر به پيامبر مى رسند، به عنوان فرزندان و نسل پيامبر صلى الله عليه و آله احترام گذاشته مى شود، لازم است به كسانى كه مادرشان سيد است نيز احترام گذاشت؛ اگرچه از نظر فقهى، به آنها خمس تعلّق نگيرد. در نتيجه در محرم بودن و انتساب نوادگان به يك شخص فرقى بين نوه دخترى و پسرى وجود ندارد. همانگونه كه نوه پسرى به انسان محرم است و از نسل وى محسوب مى گردد نوه دخترى نيز چنين است، بايد توجه داشت كه همه امامان عليهم السلام نوه دخترى پيامبر هستند و با وجودى كه امام حسن و امام حسين عليهم السلام نوه دخترى رسول خدا بودند در آيه مورد بحث از واژه «ابناء» استفاده گشت كه به معناى پسران است.
2. «وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ»؛ پيغمبر علاوه بر دختران و ديگر زنان خويشاوند خود، نُه زن داشت. در قرآن نيز لفظ جمع آمده است و اين نشان مى دهد كه از ميان زنان، هر كدام شرايط را داشته باشد، بايد او را ببرد و اگر صد زن هم از اهل بيت او حساب مى شدند، بايد آنها را ببرد. [اين جمع آوردن نكته دارد].
با وجود اين كه در آيه لفظ جمع آمده، اما پيغمبر فقط زهرا عليهاالسلام را برده، يا بايد بگوييم پيغمبر خلاف امر خدا كاركرده (نعوذ باللّه ) كه خداوند جمع خواسته و گفته زنهايت را بايد ببرى، ولى پيغمبر سرپيچى كرد و يكى را برد كه اين اصلاً در شأن پيغمبر نيست يا اين كه بگوييم مراد آيه زنانى بود كه از اهل بيت عليهم السلام بودند و زن شخصيت حقوقى پيامبر به حساب مى آمدند. از اين رو، پيغمبر فقط زهرا را برد چون فقط او جزء اهل بيتش حساب مى شد و حتى اگر خديجه هم با آن همه مقام و منزلت كه ام المؤمنين است، زنده بود، او را با خودش نمى برد؟
پس عبارت «نساءونا»، به صورت جمع است؛ اما پيامبر صلى الله عليه و آله تنها يك نفر و آن هم حضرت فاطمه صلى الله عليه و آله را براى مباهله همراه برد و اين نشان مى دهد كه از ميان خويشاوندان پيامبر صلى الله عليه و آله از جنس زن، تنها يك زن بود كه جزء اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله بود و اگر ديگرى هم بود، به مقتضاى لفظ جمع، بايد پيامبر صلى الله عليه و آله او را با خودش مى برد و به عبارت ديگر، اين عمل پيامبر صلى الله عليه و آلهنشان مى دهد كه زنان پيامبر، جزء اهل البيت نمى باشند.
اما جواب سؤال ديگر:
بديهى است كه مقام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله برتر از تمامى پيامبران گذشته است؛ زيرا او خاتم انبيا و سيد مرسلين است، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، حضرت على عليه السلام را با خود به مباهله برد در حالى كه او نه جزء فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله است و نه جزء نساء پيامبر؛ پس ناگزير بايد پيامبر صلى الله عليه و آله او را جزء نفس خويش (انفسنا) حساب كرده باشد؛ يعنى على، نفس و جان پيامبر صلى الله عليه و آله است و مقام پيامبر از همه انبيا بالاتر است؛ پس مقام حضرت على عليه السلام نيز از همه انبيا بالاتر مى باشد.
در روايات درباره امام على عليه السلام آمده است كه پيامبر به او فرمود: «لحمك من لحمى و دمك من دمى و الايمان مخالط لحمك و دمك كما خالط لحمى و دمى»77 و پيغمبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: تنها فرقى كه من و تو داريم، اين است كه من پيغمبرم و تو پيغمبر نيستى. اگر چه خلقت جسمى امامان عليهم السلام بعد از پيامبران بوده، اما خلقت نور آنها قبل از آفرينش پيامبران بوده است؛ «خلقكم اللّه انواراً و جعلكم بعرشه محدقين»78. اول و آخر و وسط عالم، اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بوده اند.
يكى از دلايل اين كه مقام پيامبر از انبياى ديگر بالاتر است، اين است كه زحمات همه را تكميل كرد و دليل اين كه اين قدر ولايت مهم است، اين است كه زحمت پيغمبر صلى الله عليه و آله را على عليه السلام تكميل كرد؛ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي»79.
آيا مقام حضرت زهرا از مقام حضرت مريم نيز بالاتر است؟
بدون شك چنين است. در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطاب به حضرت زهرا عليهاالسلام مى خوانيم: «يا بُنَيَّةَ الا ترَضينَ اَن تكونى سيدة نساء العالمين؟ قالت: يا ابة فاَينَ مريم بنتُ عمران؟ قال صلى الله عليه و آله: تلك سيدة نساء عالمها...»80؛ آيا راضى هستى كه سيده زنان جهانيان باشى؟ حضرت فاطمه عرض كرد: اى پدر! پس مريم چه؟ حضرت فرمود: او سيده زنان زمان خود بود...».
بايد توجه داشت كه عالمين، جمع است (نه مفرد و نه تثنيه)؛ پس شامل همه جهان هاى قبل از ما و بعد از ما و شامل جهان مادى، برزخى و آخرت مى شود. اگر فضيلت ذاتى حضرت مريم اين بود كه مادر حضرت عيسى عليه السلام شد، فضيلت ذاتى حضرت زهرا اين است كه هم دختر نبوت بود و هم همسر ولايت و هم مادر امامان. اگر فضيلت عرضى مريم اين بود كه در راه دين حضرت عيسى عليه السلام زحمت كشيد، فضيلت عرضى حضرت زهرا عليهاالسلام دفاع از دين خاتم انبيا و دفاع از ولايت و آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» است؛ تا جايى كه در راه اين دفاع، به مقام شهادت نائل گشت. در اين موضوع، بحث فراوان است و آن را به مقام خود وامى گذاريم.

جزء 3
سوره آل عمران،آيه 90

جمع بين آيه «ارتداد» با آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»
«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الضّالُّونَ»81؛ «كسانى كه پس از ايمان خود كافر شدند، سپس بر كفر [خود ]افزودند، هرگز توبه آنان پذيرفته نخواهد شد، و آنان خود گمراهانند».
پرسش 1 . خداوند از طرفى مى فرمايد «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»82 از طرف ديگر، حكم اسلام اين است كه مرتد اعدام مى شود و حتى توبه مرتد فطرى پذيرفته نمى شود؛ اين دو آيه، چگونه با هم سازگارى دارند؟
پرسش 2 . حكم اعدام مرتد با اصل آزادى چگونه سازگار است؟
پرسش 3 . چرا كودك مسلمانان اگر بعد از بلوغ، دين ديگرى را انتخاب كند، مرتد فطرى حساب مى شود؟
پرسش 4 . چرا خداوند توبه مرتد فطرى را قبول نمى كند؟
در ابتداء بايد به خوبى معناى واقعى آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» معلوم شود. «دين» در اين آيه، يا به معناى «عقيده» و اعتقاد به خداپرستى است و يا به معناى التزام عملى به مجموعه قوانين و احكام الهى و مذهبى است.
اگر دين به معناى عقيده باشد، عقيده از عقد، به معناى گره است «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»، يعنى هر چيز كه با وجود انسان گره خورده، اين زوربردار نيست و يك جمله خبرى است كه خبر جديدى هم نيست؛ بلكه براى همگان بديهى است. كسى كه عقيده اى دارد، زور بر نمى دارد. كسى كه معتقد است ماست سفيد است، با زور نمى شود اعتقادش را عوض كرد كه ماست سياه است؛ زيرا آن اعتقاد با روح و فكر و وجود آن شخص گره خورده است و اين، زوربردار و اكراه بردار نيست.
«لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»، يعنى اعتقاد به خدا، زوربردار نيست و حتى مى توان گفت كه همه خدا را قبول دارند و اثبات خدا، نياز به دليل ندارد و به همين جهت در ادامه مى فرمايد: «قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»؛ به تحقيق، راه درست از نادرست، مشخص شده است (و روز از شب متمايز گشته است و به اين جهت، اكراه بردار نيست).
امام خمينى جمله زيبايى دارد. اين جمله، خيلى حساب شده است. وى فرمود: «كمونيست واقعى در عالم نداريم. دبير كل حزب كمونيست هم در دلش مى گويد خدا هست».
امّا اگر «دين» در آيه به معناى مجموع اصول اعتقادات و التزام عملى به فروع دين باشد، پاسخ اين است كه اولاً احترام و التزام به قوانين و احكام، در هر جامعه لازم است و تا وقتى كه شخص تظاهر به فسق و ناهنجارى نكند يا ضروريات دين را به طور علنى انكار نكند، مسلمانان و حاكم اسلامى با او كارى ندارند و اصولاً كسى در محدوده زندگى شخصى افراد، حق دخالت و تجسس ندارد.
ثانيا: «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»، مربوط به آن كسى است كه هنوز وارد دين نشده كه مى تواند تحقيق و بررسى كند و بعد انتخاب كند؛ اما كسى كه اسلام را پذيرفته است، التزام عملى به احكام و قوانين آن ضرورى است؛ چنان كه با ورود به همه كشورها و مراكز، رعايت قوانين و مقررات الزامى است.
حال بعد از روشن شدن معناى آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»، نسبت اين آيه با آيه مجازات مرتد، بهتر فهميده مى شود؛ زيرا حكم اعدام مرتد در واقع، يك حكم بازدارنده است. اشخاص از ابتدا مى توانستند مسلمان نشوند؛ ولى بعد از آن كه مسلمان شدند، ديگر حق برگشت علنى كه حكم تبليغ بر ضد دين را دارد، ندارند.
در صدر اسلام، گروهى نقشه كشيدند كه دل تازه مسلمان ها را نسبت به دين سُست كنند؛ نقشه اين بود كه تك تك بيايند زبانا، نه قلبا ايمان بياورند و شب يا روزهاى بعد، دسته جمعى از دين اسلام برگردند؛ تا چنين القاء كنند كه اگر اسلام دين خوبى است، چرا گروه گروه از آن برمى گردند؟
آيه 72 سوره آل عمران، اين مطلب را بيان مى كند. خداوند يك قانون محكم و شديد جلوى پايشان گذاشت و اين نقشه را نقش بر آب كرد و الاّ اگر كسى مرتد شود و اعلام نكند، حكم اعدام را ندارد. حكم ارتداد، حكم حكومتى حاكم است و او بايد تشخيص دهد كه آن قضيه، مسخره كردن دين و خالى كردن دل مسلمانان هست يا نه؟
تا اين جا روشن شد كه اگر دين در آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» به معناى اول باشد، يك خبر است و اصلاً ربطى به آيه ارتداد ندارد و اگر به معناى دوم باشد، مربوط به كسى است كه هنوز وارد دين نشده، يا اگر وارد دين شده، برگشت او علنى و همراه با تبليغ نيست و در نتيجه، هيچ منافاتى بين اين دو آيه وجود ندارد.
حكم مرتد با قطع نظر از آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» با عقل و آزادى و كرامت انسانى و جامعه مدنى چگونه سازگار است؟
جواب اين است كه بياييد حساب كنيم آيا چيزى به عنوان آزادى بيان مطلق در بين عقلاء پسنديده است يا نه؟ به طور مثال، اگر گوشت مسموم قاچاقى وارد كشور شود، مردم مى گويند: چرا گوشتى كه داراى برفك و جنون گاوى است، وارد كشور شده؟ آيا معقول است دولت بگويد: آزادى است و تاجر در واردات، آزاد است؛ شما نخوريد؟ اين را از هيچ حاكمى نمى پذيرند و مى گويند: تو ضامن سلامت مردم هستى و بايد واردات را كنترل كنى.
همان طور كه در مسائل تغذيه و بهداشت، طيفى از آزادى ها هست، به طور مثال در تنوع بسته بندى ها و انواع واردات و صادرات مواد سالم و... سخت گيرى نمى شود و اگر ضرر بود و ضرر به حد طاعون يا وبا رسيد، دولت جلوگيرى مى كند، در مسائل فكرى و فرهنگى نيز نظريه پردازى ها و اظهار نظرها و تنوع سليقه ها در جامعه مجاز است و حتى حضور و فعاليت پيروان اديان ديگر در جامعه اسلامى، پذيرفته شده است؛ تا وقتى كه آن فعاليت ها به حد توطئه نرسد و تبليغ بر ضد ضروريات و مقدسات دين صورت نگيرد و اگر به اين مرحله رسيد، علاوه بر حساسيت همه مردم، دولت و حاكم اسلامى نيز بايد وارد عمل شوند (چنان كه درباره سلمان رشدى چنين اتفاقى افتاد).
بنابراين، حاكم اسلامى همان طور كه بايد مواظب باشد كه گوشت مسموم در جامعه، توزيع نشود، بايد مراقب باشد تبليغاتى كه در حد استهزاى دين و توطئه براى سست كردن دين مردم است، در جامعه رواج نيابد و در صورت لزوم، شديدترين مجازات ها را جارى سازد. جالب اين است كه در فرهنگ اسلامى و در سابقه تاريخى جوامع اسلامى، مناظرات علمى با منكران خدا و سران اديان مختلف، با آزادى كامل و استقبال خوب عالمان و حاكمان اسلامى انجام مى گرفت و اين، نشان از ظرفيت علمى و فرهنگ غنى اسلام است؛ اما آن چه از آن جلوگيرى شده، فعاليت هاى تبليغى و مسموم در ميان عموم مردم و سست كردن ايمان مردم عامى و عادى بوده است. در حقيقت بحث آزادى انديشه و تحقيق نيست؛ بلكه بحث نيروسازى و تضعيف جامعه مسلمانان است. اسلام، اجازه عوام فريبى در هيچ زمينه اى را به كسى نمى دهد. در مجامع عمومى، آزادى بيان، مقيّد به مصلحت و سلامت عموم مردم است.
عقل مى گويد: اگر جلوگيرى از واردات و توزيع گوشت مسموم صحيح است، جلوگيرى از خوراندن خوراك فكرى مسموم به افراد جامعه نيز كار درست و صحيحى است. بنابراين، اصل مجازات چنين كسى، كاملاً عقلايى است.
چرا كودكى كه والدين او مسلمان هستند، ملحق به اسلام است و بعد از بلوغ، اگر دين ديگرى را اختيار كند، مرتد فطرى محسوب مى گردد؟
حكم اسلام نسبت به كودكان نابالغ و الحاق آنها به دين والدينشان، مربوط به اجراى برخى از قوانين اسلامى، از قبيل وجوب غسل و كفن و دفن در قبرستان مسلمين مى باشد؛ يعنى بالاخره با بچه نابالغ در حال حيات و مرگ او، طبق چه آيينى رفتار كنند؟ گفته شده كه بر طبق آيين پدر يا مادرش.
اما درباره حكم ارتداد؛ امام راحل مى فرمايد: مرتد فطرى، كسى است كه پدر يا مادر او هنگام انعقاد نطفه اش مسلمان بوده اند و خودش پس از رسيدن به بلوغ، اظهار اسلام كرده باشد و سپس از اسلام خارج گردد و در غير اين صورت، حكم مرتد فطرى بر او جارى نمى شود.83
ظاهرا منظور از اظهار اسلام، پذيرفتن آن است. زيرا اگر در ابتداى بلوغ، هيچ دينى را نپذيرفت و مشغول تحقيق شد، ديگر به او مسلمان نمى گويند و او هم فعلاً اظهار اسلام نمى كند.
چرا خداوند توبه مرتدّ فطرى را قبول نمى كند؟
همان طور كه گفته شد، مسئله اعدام مرتد فطرى، يك حكم بازدارنده است و در همه قوانين دنيا و بين عقلا چنين است كه توبه شخص خطاكار را در محافل قضايى نمى پذيرند؛ گرچه مسلّما توبه واقعى نزد خداوند، پذيرفته مى شود؛ ولى بحث در قبول توبه و رفع مجازاتش در اين دنياست. آيا عقل مى پذيرد كه هركس جرمى مرتكب شد، به محض اين كه دستگيرش كردند، بگويد: اشتباه كردم و رهايش كنند و از مجازاتش صرف نظر كنند؟ اگر چنين شود، ديگر هيچ مجرمى از ارتكاب جرم و عواقب قانونى آن هراسى ندارد و اصولاً وضع هيچ مجازاتى، جنبه بازدارندگى نخواهد داشت و در جامعه، هرج و مرج پيش خواهد آمد و تمام مجرم ها به هنگام دستگيرى، مى گويند: اشتباه كرده ايم و مجازات از آنها برداشته شود و در نتيجه، جعل حكم مجازات از ريشه، عبث و لغو مى شود.
چرا توبه مرتد ملّى را در محاكم قانونى مى پذيرند؟
ارتداد كسى كه از ريشه و خانواده مسلمان بوده، با ارتداد كسى كه اصل و ريشه اش غيرمسلمان بوده و مسلمان شده، سپس برگشته، خيلى فرق مى كند؛ زيرا جرم دسته اول، بسيار سنگين تر و اثر مخرب ترى دارد؛ برخلاف مرتد ملى كه از اول مسلمان نبوده است و برگشت او در تزلزل اعتقادات عوام و مسلمانان عادى، اثر چندانى ندارد و به تعبير ديگر، پذيرش توبه در دنيا، به معناى عفو مجرم است؛ پس هر چه جرم سنگين تر باشد، عفو آن مشكل تر و هر چه سبك تر باشد، عفو آن ممكن تر است.

جزء 4
سوره نساء، آيه 3

فلسفه جواز چندهمسرى براى مردان
«فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً»84؛ «و با زنان پاك ازدواج نماييد، دو يا سه يا چهار همسر؛ و اگر ترسيد عدالت را (درباره همسران متعدد) رعايت نكنيد، تنها يك همسر بگيريد...».
پرسش 1 . فلسفه جواز تعدد زوجات براى مردان چيست؟
پرسش 2 . اگر تعدد زوجات خوب است پس چرا پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام در زمان خديجه و حضرت زهرا عليهاالسلام همسر ديگرى اختيار نكردند؟
پرسش 3 . آيا حكم جواز چندهمسرى، با توجه به مخالفت خانم ها، با فطرى بودن احكام اسلام سازگار است؟
در پاسخ بايد دقت داشت كه ازدواج، هم جلب «مصلحت» است و هم «دفع مفسده و ضرر»؛ ولى اساسا عالم مادى و زندگانى در طبيعت، همراه با نوعى تزاحم و تعارض مصلحت ها و تقابل دو قطب مثبت و منفى است و نظام تعدد همسر، اگر در جاى خود قرار گيرد، داراى مزايد قابل توجهى است كه نبود آن، نتيجه اى جز براندازى پرده هاى عفت و عدم تعادل در نظام خانوادگى و جامعه ندارد. بنابراين، در تحليل مسائل، بايد نگاهى فراگير داشت و همه جنبه ها را دقيق سنجيد و صرف تكيه بر خواسته هاى يكسويه مرد يا زن، گشايش گر نمى باشد. بدين جهت ما برخى از حكمت ها، فوايد و ضرورت هاى نظام تعدد زوجات را بيان مى كنيم كه عبارتند از:
1. تعداد زنان همواره بيش از مردان بوده و تعدد همسران، راهكارى جهت تحت پوشش قرار گرفتن زنان فاقد همسر است.
2. بر اثر حوادثى مانند جنگ، افراد زيادى از مردان كشته شده، همسران بيوه آنان بدون تكليف و امكانات باقى مى مانند و با جواز انتخاب چند همسرى، مى توان مشكل اين دسته را حل كرد.
3. مردان به خاطر مسافرت ها و ساير عواملى كه به نوعى از خانه و زندگى دور مى افتند، دچار خلاء همسر و محروم از استفاده از فوايد روحى - جسمى او مى گردند؛ به عنوان مثال، شخصى ناچار است هميشه نيمى از ماه را در محل كارشان زندگى كنند. در اين موقعيت، چه مى توان كرد؟ بگذاريم او در طوفان مشكلات خرد شود يا از تسهيلات ازدواج مجدد بهره مند شود تا همچنان سايه اش بر سر همسر نخست باقى بماند؟
4. در موقعيت هايى مثل عادات ماهيانه، باردارى و...، محدوديت هاى فراوانى حاصل مى گردد و روشن است كه روش جايگزينى توأم با حفظ عدالت، بهترين گزينه است.
5. بناى اسلام بر عدم سخت گيرى در زندگى انسان هاست و خداوند دوست دارد بندگانش از نعمت هاى خلق شده، استفاده كنند. چرا كفار و غربى ها بتوانند غرايز خويش را از راه هاى گوناگون حرام ارضاء نمايند؛ ولى براى مؤمنين هيچ راه حلالى وجود نداشته باشد؟ روشن است كه گاهى همسر مردى دچار مشكلات جسمى يا شرايطى مى شود كه اگر مرد، اجازه ازدواج مجدد نداشته باشد، مسلماً به گناه مى افتد. يا شرائط جسمانى برخى از مردان طورى است كه محدود كردن او به زندگى با يك زن، او را به حرام مى كشاند.
خلاصه بناى اسلام بر آزادى جنسى، تا حدى است كه مفسده مهمى ايجاد نكند و اين مسئله، اگر براى زن ها هم مفسده نداشت، خداوند اجازه مى داد؛ ولى با توجه به اختلاط نسل و برخى خصوصيات جسمى زنان، اين مسئله براى آنان تجويز نشده است.
6. شهوت مردان، تهاجمى است و شهوت زنان انفعالى؛ از اين رو، زن با داشتن يك شوهر، به گناه نمى افتد؛ ولى ممكن است مرد با داشتن يك زن، به گناه بيفتد.
7. در بسيارى از مواقع، تعدد زوجات براى زن اول، منافع فراوانى دارد؛ يعنى علاوه بر اين كه شوهر او از آلوده شدن به گناه حفظ مى شود، از تحميل خواسته هاى مرد به زن اول، در شرايطى كه براى زن اول هم زيستى با مرد موقتاً مشكل باشد، جلوگيرى مى كند و به عبارت ديگر، بخشى از سختى ها از دوش زن اول برداشته مى شود و در فرض هايى كه او نياز به استراحت دارد، آزادتر مى باشد و اگر طورى شد كه عمل زناشويى مقدور نگرديد، مرد ناچار به طلاق دادن او نيست و مى تواند تا آخر عمر، با او زندگى كند و نيازهاى خويش را با ازدواج مجدد تأمين نمايد.
8. زن بايد فكر كند كه تجويز تعدد زوجات، فقط به ضرر او و به نفع زنان بى سرپرست نيست؛ زيرا همان زنان نيز روزى سرپرست داشتند و چه بسا همين زن خداى ناكرده، در آينده دچار همان درد گردد. از اين رو، خوب است زنان شوهردار خود را به جاى كسانى بگذارند كه هيچ امكان ازدواجى حتى تا آخر عمر، برايشان وجود ندارد؛ به جز شوهر نمودن به يك مرد زن دار.
نكته مهم:
خداوند، خداى همه زن هاست؛ نه فقط خداى زنانى كه موفق به ازدواج شده اند. زنانى در جامعه هستند كه به دليل فقر يا قيافه يا بيوه بودن، كسى به عنوان همسر اول، به سراغ آنها نمى رود و در نتيجه، تشريع اين حكم در مرحله اول به نفع گروهى از زنان است و اين كه گفته مى شود كه تعدد همسر، ظلم به زن است، سخن درستى نيست؛ زيرا منع آن، ظلم به گروه ديگرى از زنان است و از طرفى، شرط ازدواج مجدد، رعايت عدالت نسبت به همسر اول است و اين شرط، مسئله ظلم را به طور كلى منتفى مى كند.
اصولاً خالق نظام احسن، بايد به فكر همه اركان جامعه ـ اعم از فرد و اجتماع ـ باشد و مصالح همه را در نظر بگيرد و در اين بين، مردانى هستند كه به دليل شرايط خاص شغلى، جسمى، فردى و اجتماعى، نيازمند چندهمسرى مى باشند و منع آن، ظلم به آنهاست.
نكته مهم ديگر:
چندهمسرى، در اسلام واجب نيست؛ بلكه جايز است؛ به عنوان مثال: ما مباحات و حلال هاى فراوانى در دين داريم و جايز بودن آن همه مباح و حلال، بدين معنا نيست كه يك فرد از همه آنها استفاده كند؛ بلكه هر شخص به تناسب نياز خود از حلال هاى خداوند بهره مند مى شود و اگر نياز نداشت، اقدام نمى نمايد. در مباح و جايز بودن چندهمسرى براى مردان نيز همين مسئله مطرح است. مسلما افراد فراوانى هستند كه يا نياز به چنين مسئله اى ندارند و يا امكان آن برايشان وجود ندارد. در پايان تذكر اين مطلب مفيد است كه اين حكم همانند ساير احكام دينى، برگرفته از منبع علم و حكمت الهى و مقرون به علت است و عموم مؤمنين بايد عبوديت و اطاعت خود را از احكام، عملاً و اعتقادا حفظ كنند. از اين رو، چه بسا همين حكم، نوعى امتحان براى مردان، زنان و دين داران باشد.
اگر تعدد زوجات خوب است، چرا پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام در زمان خديجه و حضرت زهرا عليهاالسلام همسر ديگرى اختيار نكردند؟
اولاً، ممكن است آنان در آن زمان با وجود خديجه و فاطمه عليهاالسلام نيازى به اين مسئله نداشته اند؛ زيرا اگر زن داراى تمام كمالات و محاسن باشد، نياز به چندهمسرى به وجود نخواهد آمد.
ثانيا، شايد امكانات و شرايط چندهمسرى در آن زمان براى آنها وجود نداشته است؛ زيرا همان گونه كه گفته شد، چندهمسرى داراى شرايطى است و يكى از آن شرايط، ايجادعدالت بين آنهاست و اگر نتوان بين چند همسر عدالت برقرار نمود، بايد به يك زن اكتفا كرد؛ «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً»85. در نتيجه، ممكن است ايجاد عدالت بين شخصى مثل خديجه و حضرت زهرا عليهاالسلام با ساير زنان مشكل بوده باشد و حتى در نظام خانواده، ايجاد خلل نمايد؛ زيرا اگر بين آنها به تساوى برخورد شود، ظلم است (تساوى با عدالت فرق دارد.
عدالت آن است كه با هر كس طبق شأن خود رفتار شود) و اگر به عدالت واقعى و طبق مقامات و شئونات آنان عمل شود، چه بسا زنان ديگر، تحمل نداشته، شدت حسادت زنانگى و بشرى آنها، نظام خانواده پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام را مختل مى كرد.
ثالثا، هر حكم عامى، مى تواند داراى تخصيص باشد؛ يعنى با وجودى كه چندهمسرى به خودى خود و فى نفسه مباح است، ولى گاهى برخى موارد، خصوصيت خاص دارد؛ به عنوان مثال، خديجه كسى بود كه پيامبر در شأن او فرمود: «خديجه و اَينَ مثل خديجه، صَدَّقَتْنى حينَ كَذَّبنى الناس و ازرتنى على دين اللّه و اَعانَتْنى بمالها86؛ خديجه و كجا مانند خديجه پيدا مى شود؟ او در زمانى كه همه مرا تكذيب مى كردند، تصديقم نمود و بر دين خدا يارى ام كرد و با همه مال خود كمكم نمود».
همچنين در روايت ديگرى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «انّ جبرئيل عليه السلام قال لىِ ليلةً اُسْرِىَ بى حين رَجَعتُ و قلت يا جبرئيل هل لك مِن حاجةٍ؟ قال حاجتى اَنْ تقرأ على خديجه من اللّه و مِنّى السلام...»87؛ هنگامى كه از معراج برمى گشتم، به جبرئيل گفتم: آيا درخواستى دارى؟ جبرئيل گفت: درخواست من از تو اين است كه از طرف من و خداوند به خديجه سلام برسانى». در تاريخ نيز ثبت شده كه پيامبر در روز دوشنبه به رسالت مبعوث گشت و نماز خواند و خديجه در آخر همان روز به نماز ايستاد.88
و در مورد حضرت فاطمه؛ قلم از توصيف فضايل و خصوصيات حضرت زهرا عليهاالسلام عاجز است. او كسى است كه پيامبر او را «ام ابيها» خواند و در شأنش فرمود: او سيده نساء عالمين است و سوره انسان، در شأن او و شوهر و فرزندانش نازل شد. در نتيجه، نمى توان زن ديگرى را پيدا كرد كه شرايط شراكت در زندگى با آن دو بزرگوار را داشته باشند.
حكم تعدد زوجات با توجه به مخالفت زنان، چگونه با فطرى بودن احكام اسلام سازگار است يا اين كه عدم تمايل به وجود چند زن در زندگى، براى زنان، يك امر فطرى است؟
براى روشن شدن پاسخ، ابتدا بايد معناى فطرت معلوم شود.
فطرت، عبارت است از نوعى هدايت تكوينى انسان در دو قلمرو «شناخت و احساس».
فطريات مربوط به ادراك و شناخت، اصول تفكر بشر به شمار مى روند و فطريات مربوط به تمايل و احساس، پايه هاى تعالى اخلاقى انسان قلمداد مى شوند. اين هدايت هاى فطرى در قلمرو شناخت و احساس، در اين جهت كه تكوينى بوده، اكتسابى و آموزشى نيستند، با هدايت هاى حسى و طبيعى كه در موجودات بى جان يافت مى شوند و با هدايت هاى غريزى كه در جانداران - و به ويژه انواع حيوانى - وجود دارند، يكسانند؛ ولى در عين حال، داراى ويژگى هايى هستند كه آنها را از هدايت طبيعى و غريزى ممتاز مى سازد. در نتيجه، فطرت از خواص روح انسان است و زيرمجموعه و سرشت اوست و اين روح است كه ظرف فطرت است و آن را در بر مى گيرد. بنابراين، فطرت، همان سرشت نهانى انسان است كه ابزار آن، عقل، قلب و وجدان است.
استاد جوادى آملى نيز درباره ويژگى هاى فطرت چنين گفته است:89 فطرت كه سرشتى ويژه و آفرينشى خاص است، غير از طبيعت است كه در همه موجودهاى جامد و بى روح يافت مى شود و غير از غريزه است كه در حيوانات و در انسان در بعد حيوانى اش موجود است. اين ويژگى فطرت از آن جهت است كه با بينش شهودى نسبت به هستى محض و كمال نامحدود، همراه است و با كشش و گرايش حضورى نسبت به مدبرى كه جهل و عجز و بخل را به حريم كبريايى او راه نيست، آميخته و هماهنگ مى باشد. فطرت انسانى، مطلق بينى و مطلق خواهى است.
ممكن است گفته شود كه منحصر كردن فطرت انسانى در شهود و گرايش حضورى انسان نسبت به هستى مطلق (خدا)، شامل ساير فطريات انسان نمى شود؛ ولى در پاسخ اين اشكال مى توان گفت: ساير فطريات انسانى در حقيقت، تجليات و تعينات همان فطرت خداخواهى انسان هستند؛ زيرا همه آنها از سنخ كمالند و سرچشمه كمالات، همانا ذات اقدس خداوندى است و بايد توجه داشت كه شكوفايى استعدادهاى فطرى، مشروط به برطرف كردن موانع آنها از قبيل تربيت سوء، آداب و رسوم جاهلانه و غيرمنطقى و قرار گرفتن در جهت اصلى كمال است. انسانى كه به دنيا مى آيد، حيوانى است كه درونش استعداد انسان شدن را دارد، بنابراين، گرايش هاى فطرى، قابل تربيت و پرورشند و شكوفايى اين گرايش ها، نياز به تلاش و جهاد دارد.
با توضيحاتى كه داده شد، امور زير روشن مى شوند:
اولاً، فطرى بودن دين به اين معنا نيست كه هيچ كس با احكام آن يا اصل آن مخالفت نكند. اصل وجود خداوند، فطرى است و در عين حال بر اثر جهل و تعصب هاى گوناگون و هواى نفس و خودخواهى ها، گروهى (كمونيست ها) منكر وجود او مى شوند.
ثانيا، اين كه ادعا مى شود همه زنان حتى از اديان و ملت هاى مختلف با حكم تعدد زوجات مخالفند، حرف دقيق و صحيحى نيست؛ زيرا موارد بسيارى ديده شده كه زنان (به ويژه در طوايف عرب و لر) نسبت به چنين موضوعى به راحتى برخورد مى كنند؛ به عنوان نمونه، هيچ حسادت و نارضايتى نسبت به اين مسئله از برخى همسران پيامبر، مانند ام سلمه در تاريخ نقل نشده است.
ثالثا، اگر ادعا شود كه همه زنان با اين مسئله مخالفند، گفته مى شود: پس چرا زنانى كه خود زن دوم مى شوند، با اين مسئله موافق هستند؟
لابد گفته مى شود كه شرايط و مصالح خود را در اين امر مى بينند؛ يعنى عقل آنها كه ابزار روح و فطرت و سرشت انسان است، اين گونه حكم مى كند كه چنين ازدواجى به نفع اوست و اين، همان تعريف فطرت بود (نه مخالف فطرت).
رابعا، معلوم شد كه مخالفت برخى زنان به جهت غريزى است و نه به دليل فطرت و غريزه از ابعاد حيوانى انسان است و تفاوت اصلى فطرت و غريزه، در تعلق فطرت به روح و تعلق غريزه به نفس و طبيعت آدمى است. از اين رو، توجه به اين نكته مهم است كه چطور شده كه در غرب با انواع گناه ها و بى بند و بارى ها و روابط نامشروع موافقند، ولى بعضى از زنان مسلمان حتى با حلال خداوند نيز مخالف مى باشند؟
خامسا، آن چه در شعاع درك عقلانى قرار مى گيرد، فطرى ناميده نمى شود؛ بلكه فطرى بودن آن، مشروط به اين است كه عقل آن را بپسندد؛ يعنى با مرتبه عقلانى وجود انسان، سازگارى داشته باشد؛ مانند عدالت، راست گويى، وفاى به عهد و مانند آن؛ ولى آن چه از ويژگى درك عقلانى برخوردار است و انسان، تمايل و كشش عقلانى نسبت به آن ندارد، بلكه در شعاع تمايلات حيوانى و غريزى او قراردارد، فطرى نخواهد بود و در نتيجه، قدسى و ارزشى نيست و تعدد همسر، اگر در جاى خود قرار گيرد، طبق حكم عقل، داراى فوايد قابل توجهى است كه نبود آن، نتيجه اى جز براندازى پرده هاى عفت، نخواهد داشت و نظام قانون گذارى ايده آل، سامانه اى است كه سختى ها را براى جلب منافع برتر و دفع مفاسد، ترجيح دهد.

جزء 5
سوره نساء، آيه 34

الرجال قوامون على النساء
«الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ»90؛ «مردان سرپرست زنان هستند».
پرسش . چرا در قرآن آمده است كه «مردان بر زنان برترى دارند»؛ آيا اين با تساوى حقوق زن و مرد ناسازگار نيست؟
اگر بنا باشد سرپرستى جامعه اى را ـ چه جامعه كوچك كه خانواده است و چه جامعه بزرگ تر كه محل، شهر و كشور است ـ در اختيار زن يا مرد قرار بدهند، خداوند در قرآن مى فرمايد: نظر من اين است كه مرد سرپرست باشد. اين، اولويت اول است. خدايى كه ما را خلق كرده، مى گويد: من اين شكلى مى پسندم. اين نظر، دليل دارد؛ گاهى حكمى را كه خدا مى دهد، دليلش روشن نيست و تعبد است؛ مثل اين كه نماز صبح دو ركعت خوانده شود كه واقعاً نمى دانيم چرا؛ ولى گاهى خود خدا حكم را گفته و بعد دليلش را ذكر كرده است؛ مثلاً درباره روزه، خداوند فرموده است: «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُم تَتَّقُون». دليل اصلى وجوب روزه را خود خداوند فرموده است. اگرچه سلامت جسمى يا فهميدن درد فقرا از فوايد روزه است؛ اما همه اينها حكمت هستند؛ نه علت. پس علت چيست؟ علت، «لَعَلَّكُم تَتَّقُون» است.
خداوند مى فرمايد: من مى خواهم اراده خدايى در شما رشد پيدا كند؛ روحيه تعبد انسان ها زياد شود؛ مى گويم: از اول اذان صبح تا اول مغرب، امساك كنيد و اگر يك دقيقه هم بعد از اذان صبح چيزى خورده شود، قبول ندارم؛ حتى اگر عوض آن يك دقيقه، يك ساعت بعد از مغرب چيزى نخوريد، روزه باطل است. من مى خواهم تقوايت را آزمايش كنم؛ روحيه تعبد را در انسان ها تقويت نمايم. مى خواهم متقى شويد. تقوا، يعنى پروا. اين، يك مصلحت بزرگى است كه انسان ياد بگيرد از خدا حساب ببرد. اگر خدا معلم و سرپرست انسان شد، به خيلى جاها مى رسد؛ به كمال مى رسد.
در آيه مورد بحث نيز خداوند كه آفريننده ما مى باشد و به روحيات زن و مرد از همه بيشتر آگاه است، فرموده است: «مردان سرپرست زنان هستند». اگر در جامعه اى مرد و زن وجود داشته باشد و بخواهند تقسيم كار كند، سرپرستى را به چه كسى بدهند؟ به هر دو؛ به هيچ كدام؛ به زن يا به مرد؟ خداوند مى فرمايد: به نظر من، سرپرستى را به مرد بدهند و اين، تحقير مرتبه زن نيست. بسيارى از كارها را خدا تقسيم كرده، آن كارهايى را كه متناسب با طبيعت خلقت زن هاست، به زن ها داده و آن كارهايى را كه متناسب با طبيعت خلقت مردهاست، به مردها داده است؛ به يكى قوه «عاقله» بيشترى داده و به ديگرى قوه «عاطفه» بيشترى داده است. بايد دانست كه منظور عقل در اين جا، اغلب عقل دورانديش و عقل تدبير امور و عقل سرپرستى است.
اين كه حضرت امير در نهج البلاغه مى فرمايد: «النساء نواقص العقول»، اين گونه نباشد كه بترسيم و بگوييم سندش اشكال دارد؛ بلكه در اين جا منظور از عقل، مديريت بيرون از منزل است كه يك بحث روشن است؛ چون طبيعت مرد نسبت به زن، اين چنين است؛ به ويژه در مديريت بحران، تفاوت زن و مرد بيشتر محسوس است. در كشورهاى اروپايى و آمريكايى كه اين همه بحث حقوق زن و زن سالارى را مطرح مى كنند، چند درصد رئيس جمهورهايشان زن است؟ چند وزير خانم در كابينه دارند؟ آنهايى كه سردمدار بحث فمينيسم هستند، حتى پست هاى درجه دو را عملاً به خانم ها واگذار نمى كنند؛ زيرا قدرت مديريت در نوع مردها بيشتر است؛ البته در برخى اشخاص ممكن است استثناء باشد؛ يعنى ممكن است زنى باشد كه چهل مرد را ببرد لب چشمه و تشنه برگرداند يعنى در افراد ممكن است استثناهايى وجود داشته باشد. خانواده هاى بسيارى را مى شناسيم كه مادر، آنها را اداره مى كند؛ مرد، بى عرضه يا معتاد است يا مديريت بسيار ضعيفى دارد. مردهايى را مى شناسيم كه وقتى حقوق مى گيرند، مستقيم تحويل زن مى دهند؛ چرا؟ چون خودش اگر بخواهد اداره كند، نمى تواند؛ اما زن مدير است و سى روز با همان حقوق كارمندى، خانه را اداره مى كند. ما اينها را قبول داريم ولى مى خواهيم واقع بينانه صحبت كنيم.
اين كه قرآن مى فرمايد: «الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ»؛ مردها سرپرستند، منظور اين است كه طبيعت مرد چنين است و خدا دوست دارد اين گونه جامعه اداره شود. اگر زن سرپرست خانواده باشد، جسم و روحيه اش آزرده مى شود؛ فشار زندگى و معيشت، نشاط و شادابى او را مى گيرد؛ ولى در مقابل كارهاى خانه و كارهايى را كه نياز به عاطفه بيشترى دارد - مثل مادرى ـ بهتر است آن كارها را خانم ها انجام دهند. بعضى خيال مى كنند مادرى چيز كمى است. همين مردهاى جامعه كه «قوامون على النساء هستند»، تربيت اينها با چه كسى است؟ آيا تربيت انسان كامل و با شخصيت، كار كمى است؟
ما زن را از كانون خانواده كه آرامش خانواده است، مدير و مدبر و مربى بچه هاست و بسيارى از مشكلات جامعه بر اثر وظيفه شناسى و انجام مسئوليت هاى او حل مى شود، جدا كرده ايم و از او يك مهره اقتصادى ساخته ايم.
يكى از دوستان ما، خانمش مدير يك شركت است و در ماه، چندين بار به مسافرت مى رود. آنها بعد از سال ها زندگى، يك بچه دارند. به او گفتم: اين بچه بزرگ شده، در حالى كه نه برادر دارد و نه خواهر! گفت: همين را هم مادربزرگش، بزرگ كرده؛ زيرا مادرش معمولاً مأموريت است و من هم كارم در شهرستان است و به تهران رفت و آمد مى كنم! آيا اين زندگى است؟ زندگى اى كه زن برود شرق ايران و مرد برود غرب ايران و بچه هم اين وسط حيران بماند! بچه خودش تعريف مى كرد: اين شكلى نيمرو درست مى كنم و اين طور ظرف مى شويم و... واقعاً خدا از ما اين را خواسته؟ آيا همه چيز در پول خلاصه مى شود؟ چرا با خواست خدا مبارزه مى كنيم؟ فمينيسم، مبارزه با طبيعت انسان است.
خداوند در آيه 32 سوره نساء يك حرف خيلى زيبايى را مطرح مى كند؛ مى فرمايد: «وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللّه بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ»؛ «آن چه را خداوند به سبب آن بعضى از شما را بر بعضى ديگر برترى داده، آرزو نكنيد. برترى هر يك از مردان و زنان، بهره اى از داده هاى خداوند است» و بعد مى فرمايد: «إِنَّ اللّه كانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً»؛ «خداوند نسبت به هر چيز، داناترين است».
معناى اين آيه، اين است كه نظام احسن را به هم نزنيد و هركس به پست و نقش خود در اين عالم، راضى باشد؛ تا همه كارها به صحت و سلامت پيش رود. مرد وظيفه خود را انجام دهد و زن هم نعمت هاى خدادادى خود را به كار گيرد. خداوند از ديگران آگاه تر است و بهتر مى داند كه اين نظام آفرينش، به چه سبك و روشى بهتر اداره مى شود.
بله، يك وقت ممكن است مرد از اداره زندگى عاجز باشد. در اين صورت، زن اداره مى كند كه در اين جا به زن ظلم شده است و او ايثار مى كند و كارهايى را انجام مى دهد كه وظيفه اش نيست. از اين رو، آن زنى كه سرپرست خانواده است، بايد مورد حمايت حكومت اسلامى قرار گيرد؛ چون تحمل كارهاى اقتصادى و مسئوليت خارج از خانه، براى زن سخت است.
البته كار در بيرون از منزل براى زن، اشكال ندارد؛ اما بايد كار او از نظر زمان و نوع كار، با شأنش سازگار باشد. كارهاى فنى مانند ريخته گرى، كار در معدن و يا ميزان ساعت كارى برابر با مردان، ظلم به زن است. بايد برنامه ريزى شود و آن رشته هايى كه با روحيات زنان بيشتر سازگار است، 80 درصد سهميه آنها براى زنان باشد. بعد از انقلاب، رشته هاى تخصصى زنان، صد درصد مخصوص آنان شد؛ در حالى كه قبل از انقلاب، مشترك بود و اين، خيلى زشت بود و در مقابل در رشته هاى ديگر، سهميه پسرها را زياد كنند و در غير اين صورت، مبارزه با طبيعت زن و مرد و تلخ كردن زندگى است. خدا خواسته است كه سختى هاى زندگى، براى مرد باشد. كسب معاش، همراه با گرفتارى ها و سختى هاست و اين، وظيفه مرد است. حالا بگوييد اسلام به مرد بيشتر خدمت كرده يا به زن؟
در سفرى كه آيه اللّه جوادى آملى براى ارائه پيام امام راحل به گورباچف به شوروى سابق داشتند، خاطراتى را نقل مى فرمود؛ يكى اين بود كه هواپيماى ما در مسكو نتوانست فرود بيايد؛ چون هوا بد بود. هواپيما در يكى از شهرهاى نزديك مسكو نشست و بعد با ماشين ما را به مسكو بردند. نصف شب به مسكو رسيديم. در خيابان مجاور هتلى كه براى ما در نظر گرفته بودند، خانمى با موهاى باز و پريشان، در جوى آب، يخ مى شكست. تعجب كردم و گفتم: اين خانم در اين وقت شب اين جا چه كار مى كند؟ گفتند: او كارگر شهردارى است! آيا اين كرامت انسانى است؟ گفت: اين جا برابرى است! آيا اين برابرى، خدمت به زن است؟
بعضى افتخار مى كنند كه فلان شركت حمل و نقل بين المللى، سى زن راننده دارد. تريلى هيجده چرخ كه هميشه سالم نيست؛ پنجر هم مى شود. مردهاى قدرتمند، نمى توانند چرخ ماشين هاى سنگين را بلند كنند؛ ولى زن بايد در يخ و سرماى شب، اين كار را انجام دهد.
اينها خدمت به زن نيست. هر وقت مى خواهند از هر چيزى تبليغ كنند، يك خانم را آرايش مى كنند و از او استفاده ابزارى مى كنند. اين، حرمت زن را از بين مى برد.
بنابر آن چه گفته شد، زن و مرد هر كدام ويژگى هاى خاص خود را دارند كه بايد بدون تحميل و بدون تحقير و براساس همكارى و تكميل در زندگى، نقش ايفا كنند.
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
كه هر چيزش به جاى خويش نيكوست
پنكه سقفى تا زمانى كه جاى خودش است، خنك مى كند؛ اما اگر آن را يك متر پايين تر بياورند، گردن مى زند.
آتشى كه زير سماور است، خدمت مى كند؛ ولى اگر آن را روى دست و لباس مردم بگذارند، مى سوزاند.
هركس و هر چيز، بايد وظيفه خودش را انجام دهد. اگر خداوند دو موجود غيرمتفاوت خلق مى كرد كه هر كارى از مرد برمى آمد، از زن هم برمى آمد، اينها نمى توانستند با هم زندگى كنند. مرد ويژگى هايى دارد كه زن آنها را ندارد و از طرفى، خانم ها ويژگى هايى دارند كه مردان ندارد. از اين رو، اگر ازدواج كنند و با هم شوند، آرامش پيدا مى كنند و مشكلات فرد و خانواده و اجتماع حل مى شود.
بسيارى از مشكلاتى كه مردها دارند، با ازدواج تعديل مى شوند و خيلى از بحران هاى بيكارى و فسادهاى اخلاقى، با قبول سرپرستى مرد، حل مى شوند. به همين جهت از نگاه قرآن، مردها به دو دليل زير سرپرست زن ها هستند:
1. «بِما فَضَّلَ اللّه بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ»؛ به خاطر اين كه خدا برترى هايى به بعضى ها (مردها) داده كه منظور، عقل معاش و مديريت اجتماعى و جسم قوى است و به همين علت، بهتر اداره مى كنند.
2. «بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ»؛ به دليل اين كه از اموالشان خرج مى كنند [نمى شود خرجش را مرد بدهد و حرف آخر را زن بزند]. ممكن است در خانواده اى يك سال زن و شوهر با هم زندگى كنند و نياز به رئيس و حرف آخر نباشد. اگر تفاهم بود، نياز به اعمال رياست نيست، ولى يك جاهايى پيش مى آيد كه آن جاها نياز است به حرف يكى گوش كنند؛ تا اختلاف سليقه تبديل به مشكل بزرگى نشود.

جزء 5
سوره نساء، آيه 34

زدن زن
«وَ اللاّتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً»91؛ «و زنانى را كه از نافرمانى آنان بيم داريد، [نخست ]پندشان دهيد و [بعد] در خوابگاه ها از ايشان دورى كنيد و [اگر تأثير نكرد]، آنان را بزنيد؛ پس اگر شما را اطاعت كردند، [ديگر ]بر آنها هيچ راهى [براى سرزنش] مجوييد كه خدا والاى بزرگ است».
پرسش . چرا در قرآن آمده كه مرد مى تواند زن را كتك بزند؟
پاسخ اين است كه آرى، قرآن شريف در آيه مورد بحث، چنين مطلبى را بيان فرموده است و ما هيچ گاه اصل آن را در قرآن انكار نمى كنيم؛ ولى نكته مهم اين است كه بدانيم اسلام و قرآن كه آن همه به زن خدمت كرده است و در زمانى كه او را در حد يك كالاى كم ارزش تنزّل داده بودند، وى را به جايگاه بلندى رسانيد، چرا چنين دستورى داده؟
به نظر ما اين مسئله، يك توصيه و سفارش اخلاقى صرف هم نيست؛ بلكه يك دستور و تكليف است؛ ولى قبل از آن كه به اصل پاسخ بپردازيم، مناسب است نظر اسلام راجع به نوع و جنس زن روشن گردد؛ تا آن حكم قرآنى با توجه به اين نظر، مورد تأمل قرار گيرد. در اين باره، روايات فراوانى وجود دارد كه به چند نمونه زير اكتفا مى كنيم:
1. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من در شگفتم از كسى كه زن خود را مى زند؛ در حالى كه خودش براى كتك خوردن، سزاوارتر است! زنانتان را نزنيد كه قصاص دارد».92
2. همچنين فرمود: «زنان بر مرد كريم، غالب مى شوند و مرد لئيم، بر زنان مسلّط مى گردد. من دوست دارم كريم مغلوب باشم؛ نه لئيم غالب».93
3. امام صادق عليه السلام از پدرش چنين روايت كرده است: «وقتى با زنى ازدواج مى كنيد، احترامش كنيد. او، مايه آرامش شماست. زنان را آزار ندهيد و حقوق آنان را ضايع نكنيد».94
4. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر مردى كه بر بد اخلاقى همسرش صبر كند، خدا اجر داوود عليه السلامرا به او مى دهد و به هر زنى كه بر بداخلاقى مردش صبر كند، اجرى همچون اجر آسيه كه با فرعون كنار آمد، عطا مى كند».95
5. حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «در هر حال با زنت مدارا كن و با او به نيكى رفتار نما؛ تا زندگى لبريز از صفا و صميميت باشد».96
6. آخرين سخنى كه هنگام وفات از رسول خدا شنيدند، سه سخن بود؛ «نماز را بر پاى داريد و مراقب حقوق بردگان باشيد و ستم نكنيد؛ خدا را خدا را درباره زنان كه در دست شمايند. با زنانتان نيكو زندگى كنيد و حريم آنان را نگاه داريد».97
پس اين همه اسلام براى زن ارزش و احترام قائل شده، ولى با اين همه اهتمام و ارزشى كه اسلام براى زن قائل شده، نمى تواند در مقابل به خطر افتادن سلامت روحى و اخلاقى فرد و جامعه، نرمش نشان دهد؛ زيرا بايد توجه داشت كه حكم ضرب فقط و فقط مربوط به مورد «نشوز زن» است؛ نه در مورد كارهاى خانه، بچه دارى و انواع اختلاف هاى خانوادگى و يا هرگونه نافرمانى از شوهر.
نشوز زن، آن است كه او به صورت مكرر و طولانى مدت و بدون هيچ گونه عذر و مشكل، از مسائل زناشويى سرباز زند؛ نه يك بار و دو بار و نه يك روز و دو روز و نه در برخى مواقع كه فاقد ميل شخصى است؛ بلكه در صورتى كه اين ممانعت و سرپيچى به صورت روش و اخلاق و رويه زندگى زن درآيد.
به نظر شما، تبعات و آثار اين عملكرد چه خواهد بود؟ آيا چيزى جز به فساد كشيده شدن مرد را به دنبال خواهد داشت؟ با اين رويه، هم زن به گناه و فساد مى افتد و هم مرد و كانون خانه و خانواده، متزلزل مى شود و مسئله به اين جا هم ختم نمى شود؛ بلكه فساد و هرزه گرى و بى بند و بارى، به جامعه كشيده خواهد شد. مردى كه تمام مسئوليت هاى خانواده به دوش او گذاشته شده، اينك براى ارضاى تمايلات خود بايد به هرزگى در اجتماع بپردازد؛ زيرا او هيچ گونه اميدى به خانه خود ندارد.
اولين و بزرگترين آسيب را خود زن ناشزه بايد متحمل شود. او مرد و شوهر خود را از دست مى دهد و خانه اش بى فروغ مى شود؛ زيرا مردى كه براى نيازهاى خود به خارج از خانه روى آورد، ديگر انگيزه كار و تلاش و اداره زندگى و تحمل مشكلات سنگين آن را ندارد. خلاصه عاقبت اين سردى و نااميدى، فروپاشى كانون خانواده است. البته مفسده عمل آن زن بدين جا نيز ختم نمى شود و بعد از اين، نوبت به بى سرپرستى كودكان و بچه هاى خانواده مى رسد.
اصولاً زنى كه نمى خواهد به هيچ وجه تمكين كند، چرا ازدواج كرده؟ حتما به ذهن مى رسد كه قبول داريم زن نبايد چنين رويكردى در زندگى داشته باشد، ولى چرا براى علاج اين مشكل به زدن متوسل شويم؟
پاسخ اين است: كسانى كه مى خواهند جوّسازى منفى كنند، ابتدا مسئله ضرب و تنبيه را مطرح مى كنند؛ در حالى كه دستور اسلام ابتدا موعظه و نصيحت و گفتمان و تعامل است؛ «فعظوهنّ» و اگر مشكل با موعظه هاى فراوان و مكرر حل نشد، قرآن به مرد دستور داده كه با زن قهر كند و اين قهر در حدى باشد كه محل خواب خود را جدا كند؛ «وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ».
روان شناسان و متخصصان امور خانواده نيز معتقدند كه خانم ها حساسيت فراوانى به اين عمل دارند و اين شيوه، يكى از عوامل بسيار مؤثر در كوتاه آمدن خانم ها و برگشت صلح و صفا به زندگى زناشويى است. حال اگر اين راه علاج هم تا مدتى انجام شد، ولى مؤثر واقع نگشت، آيا بايد زن را به حال خود رها كنيم؛ تا كانون خانواده و جامعه را به تباهى بكشد؟
راه حل سوم، تنبيه بدنى است؛ يعنى ضرب؛ «واضربوهن». قبل از مرحله سوم، شارع مى توانست دستور دهد كه مرد به دادگاه و قاضى رجوع كند و از زن شكايت نمايد يا مسئله را با ريش سفيدهاى خاندان خود و خانمش درميان گذارد؛ ولى آيا علنى كردن خصوصى ترين مشكل زناشويى، تا وقتى كه راه ديگرى وجود دارد، كار صحيحى است؟
اسلام خواسته تا حد امكان اين مشكل در محدوده خانه و خانواده حل و فصل شود و مسائل زندگى شخصى زوجين ورد زبان خاص و عام در اجتماع نگردد؛ زيرا به احتمال قوى، زن و شوهر در آينده، با هم صلح و آشتى مى كنند و فقط مسائل خصوصى آنها علنى شده و آبرويشان بر باد رفته است و حريم هاى خصوصى آنها دريده شده كه اين مسئله، اثر زيادى در از بين رفتن محبت زن و شوهر نسبت به يكديگر دارد.
زن و شوهر دعواهايشان را فردا فراموش مى كنند و ان شاءاللّه عمرى با يكديگر خوش و خرم خواهند بود؛ در حالى كه اگر اين گونه مسائل به بيرون خانه سرايت كند، طعنه ها و سرزنش ها و سرافكندگى ها ادامه پيدا مى كند و برخى از افراد جامعه در اين مسئله شيطنت مى كنند و زن و مرد هم براى اين كه كم نياورند، مدام از خود دفاع مى كنند و اين دفاع، چيزى جز بيان نقاط ضعف طرف مقابل، يعنى همسر نيست و نتيجه آن، بزرگ شدن يك مسئله كوچك و از بين رفتن محبت هاست. خداوند نيز ملاحظه اين امور را كرده و الا گناه زن به حدى است كه اگر گفته مى شد مرد به دادگاه رجوع كند و قاضى زن را تعزير (محكوم به شلاق) كند، حكمى مطابق قاعده و قانونى بود؛ زيرا كار او مفاسد بزرگى در بر دارد؛ ولى خداوند خواسته است كه اين مشكل ابتدا در خانه و به طور خصوصى حل و فصل شود. همه اين حرف ها با توجه به معناى ظاهرى «ضرب» بود كه ضرب در خانه، بهتر از شلاق و تعزير در خارج از خانه و توسط قاضى است؛ ولى توجه به مقصود دين از ضرب نيز مسئله را دقيق تر و لطيف تر مى كند.
مراد از ضرب، زدن بى قيد و شرط نيست. علامه مجلسى(ره) درباره حد و چگونگى زدن98، روايتى از فقه الرضا عليه السلام نقل كرده است؛ «... والضرب بالسواك و شبهه ضربا رقيقا؛ زدن بايد با وسايلى مانند مسواك و امثال آن باشد؛ آن هم با مدارا و ملايمت».
حديث ياد شده به خوبى نشان مى دهد كه «ضرب»، بايد در پايين ترين حد ممكن باشد و نبايد اندك آسيبى بر بدن وارد كند. وسيله اى كه در اين روايت به آن اشاره شده، چوبى بسيار نازك، مانند مسواك است.
علاوه بر اين، شيوه زدن نيز بايد ملايم و خفيف باشد؛ به طورى كه حتى رنگ پوست، اندك تغييرى نكند.99
همچنين قبل از انجام مراحل قبلى، نيز شخص مجاز به اقدام مرحله بعد نيست و بايد مراتب و مراحل مذكور به ترتيب اجرا شوند.
نكته ديگر آن كه دستور فوق، جنبه موقت و گذرا دارد و نبايد پيوسته باشد؛ زيرا به دنبال اين عمل، دو واكنش احتمال مى رود؛ يكى آن كه زن به حقوق مرد وفادار شود كه در اين صورت، قرآن مى فرمايد: «فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً»؛ «اگر به اطاعت درآمدند، بر آنان ستم روا مداريد»؛ يعنى در صورت تسليم شدن زن در برابر حقوقى كه بر آن پيمان بسته، ديگر برخورد با وى، ظلم و تجاوز است.
واكنش احتمالى ديگر، آن است كه او همچنان سرسختى نشان دهد و كانون خانواده را گرفتار تزلزل و بى ثباتى كند كه در اين حالت در آيه بعد مى فرمايد: «وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَمًا مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَمًا مِنْ أَهْلِها إِنْ يُريدا إِصْلاحًا يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُما إِنَّ اللّهَ كانَ عَليمًا خَبيرًا»100؛ «اگر از جدايى و شكاف ميان آن دو (همسر) بيم داشته باشيد، يك داور از خانواده شوهر و يك داور از خانواده زن انتخاب كنيد [تا به كار آنان رسيدگى كنند]. اگر اين دو داور، تصميم به اصلاح داشته باشند، خداوند به توافق و سازش آنها با يكديگر كمك مى كند؛ زيرا خداوند، دانا و آگاه است [و از نيات همه خبر دارد]».
بر اين اساس، در آخرين مرحله، گشودن گره را به دست نزديكان و بستگان قرار مى دهد؛ تا در حد ممكن پاى قانون و مراجع قانونى به ميان نيايد و كار به نزديكان و خويشان سپرده شود و آنان نيز با برخوردهاى عاطفى و بررسى هاى عقلانى، در حد ممكن، مشكل را با صفا و صميميت حل كنند و خداوند نيز در توفيق اصلاح، آنان را يارى مى دهد. اين از لطايف احكام و دستورات نورانى قرآن است؛ تا مسئله با سلامت هرچه بيشتر، روال خود را طى كند.

جزء 5
سوره نساء، آيه 124

ارزش زن و مرد
«وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا يُظْلَمُونَ نَقِيراً»101؛ «و كسانى كه كارهاى شايسته كنند - چه مرد باشند يا زن - در حالى كه مؤمن باشند، آنان داخل بهشت مى شوند و به قدر گودى پشت هسته خرمايى، مورد ستم قرار نمى گيرند».
پرسش . برخى براى تساوى حقوق زن و مرد به آيه مذكور تمسك مى كنند؛ مراد از اين تساوى چيست؟
با توجه به آيات قرآن و رواياتى كه در اين باره وارد شده، مى توان گفت كه زن و مرد در موارد ذيل، يكسان دانسته شده اند:
1. تساوى در ماهيت انسانى و لوازم آن102.
2. تساوى در امكان انتخاب جناح حق و باطل و كفر و ايمان103.
3. اشتراك در بيشتر تكاليف و مسئوليت ها104.
4. استقلال اجتماعى، سياسى، اعتقادى و حق مشاركت105.
5. استقلال اقتصادى106، (حال آن كه غرب تا چند دهه پيش، زن را مالك هيچ چيز نمى دانست).
6. برخوردارى مادران از حقوق خانوادگى نظير پدران107؛ بلكه حق مادر با توجه به زحمات و تكاليف و مسئوليت هايش، بيشتر است.
7. تساوى در راه تكامل انسانى و قرب به خدا و عبوديت108.
«فَاستَجابَ لَهُم رَبُّهُم أَنِّى لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنكُم مِن ذَكَرٍ أَو أُنثى بَعضُكُم مِن بَعضٍ»109؛ «پس، پروردگارشان دعاى آنان را اجابت كرد [و فرمود:] من عمل هيچ صاحب عملى از شما را، از مرد يا زن كه همه از يكديگريد، تباه نمى كنم».
«مَن عَمِلَ صالِحاً مِن ذَكَرٍ أَو أُنثى وَ هُوَ مؤمن فَلَنُحيِيَنَّهُ حَيوةً طَيِّبَةً وَ لَنَجزِيَنَّهُم أَجرَهُم بِأَحسَنِ ما كانُوا يَعمَلُونَ»110؛ «هر كس - از مرد يا زن - كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزه اى، حيات [حقيقى] بخشيم و مسلماً به آنان بهتر از آن چه انجام مى دادند، پاداش خواهيم داد».
«وَ مَن يَعمَل مِنَ الصّالِحاتِ مِن ذَكَرٍ أَو أُنثى وَ هُوَ مؤمن فَأُولئِكَ يَدخُلُونَ الجَنَّةَ وَ لا يُظلَمُونَ نَقِيراً»111؛ «و كسانى كه كارهاى شايسته كنند، مرد باشند يا زن، در حالى كه مؤمن باشند، آنان داخل بهشت مى شوند و به قدر گودى پشت هسته خرمايى، مورد ستم قرار نمى گيرند».
«مَن عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجزى إِلاّ مِثلَها وَ مَن عَمِلَ صالِحاً مِن ذَكَرٍ أَو أُنثى وَ هُوَ مؤمن فَأُولئِكَ يَدخُلُونَ الجَنَّةَ يُرزَقُونَ فِيها بِغَيرِ حِسابٍ»112؛ «هر كه بدى كند، جز به مانند آن كيفر نمى يابد و هر كه كار شايسته كند، مرد باشد يا زن، در حالى كه ايمان داشته باشد، آنان داخل بهشت مى شوند و در آن جا بى حساب روزى مى يابند».
پس زن نيز مانند مرد، مى تواند مراحل عالى كمال را طى كند. جايگاه زن در منطق وحى، بسيار بلند و بالاست و در قرآن از آفرينش زنان به عنوان «آيات الهى» ياد شده است؛ «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً»113. زن، نشانه رحمت و جمال و قدرت حق تعالى است. زن، تجليگاه جمال الهى خداوند رب العالمين است؛ يعنى مربّى و هدايت كننده موجودات و پرورش دهنده آنهاست. زن، مربّى و هدايت كننده فرد و جامعه است. خداوند، لطيف است و زن نيز مظهر لطف الهى و لطيف است و به همين جهت، انجام كارهاى سنگين و خشن و سخت، مثل جهاد، از آنان برداشته شده است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «نعم الولد البناتُ، مُلَطَّفاتٍ مُجَهَّزاتٍ، مونساتٍ، مباركاتٍ، مُفليّاتٍ114؛ چه خوب فرزندانى هستند دختران؛ زيرا آنان، موجوداتى لطيف و ظريف هستند» (و در آفرينش آنان، نهايت حكمت و ظرافت و لطافت به كار برده شده است).
«مجهّزات»، يعنى زن ها براى خانواده و اجتماع، آماده خدمت هستند. «مونسات»، يعنى زن ها انيس هاى خوبى هستند و موجب انس و آرامشند. «مباركات» يعنى مايه بركت خانواده و اجتماع هستند.
اگر نگرش هاى اسلام نسبت به مسائل زنان به خوبى مورد پژوهش و اجرا قرار گيرند، زنان به حقوق مطلوب و آرمانى خويش خواهند رسيد. نگرش مثبت دين به زنان و كمك در بسترسازى، جهت رشد و پرورش علم و ايمان آنان و تغيير نگرش برخى از مردان نسبت به زنان و همچنين تغييرات اساسى در ساختار فرهنگ ها و سنت هاى غيراسلامى، مى تواند زمينه هاى احقاق حقوق زنان را فراهم سازد.
با توجه به مطالب مذكور، روشن مى شود كه تساوى و ارزش زن و مرد در انسان بودن و امكان رشد و رسيدن به كمالات در نظام خلقت، توسط خداوند، كاملاً رعايت شده است و برخى تفاوت ها در احكام، مانند ديه و ارث و مشاغلى چون قضاوت، مربوط به مسئوليت هاى هر جنس در اجتماع و شرايط جسمى و روحيات آنان است كه هر يك در جاى خود براى تشكيل و خلق نظام احسن، لازم هستند. نقش زن در نظام آفرينش به عنوان كانون محبت و عاطفه و محور تربيت و آرامش ديده شده و نقش مرد به عنوان مسئول اداره خانواده و مدير امور اجتماعى و انجام دهنده كارهايى كه نيازمند نيروى جسمى زياد است، نگريسته شده است.
در موارد عادى و غيرضرورى، هر يك از دو جنس، خوب است در جاى خود قرار گيرند؛ يعنى مادر، حتما نقش مادرى را ايفا كند و پدر، نقش پدرى را و اگر هر يك در جاى خود قرار نگيرند، جامعه از حالت عادى و متعارف خارج مى گردد و اختلاف توانايى ها، روحيات و مسئوليت ها، ملاك ارزش و عدم آن نمى باشد؛ بلكه قوام بخش نظام احسن در خلقت جهان هستند؛ زيرا اگر همه كاملاً يكسان بودند، در جهان، مشكلات و كمبودهاى فراوانى به وجود مى آمد.

جزء 6
سوره نساء، آيه 176

ارث و ديه زن
«وَ إِنْ كانُوا إِخْوَةً رِجالاً وَ نِساءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ»115؛ «و اگر [ورثه چند ]خواهر و برادرند، پس نصيب مرد، مانند نصيب دو زن است».
پرسش 1 . چرا در اسلام نسبت به ارث دختر و پسر، به عدالت رفتار نشده، مرد دو برابر زن ارث مى برد و چرا ديه زن نصف مرد است؟
پرسش 2 . اسلام با ادعاى عدالت و حفظ كرامت بشرى، چگونه بين زن و مرد در ديه تفاوت قائل شده است؟
درست است كه ارث پسر و دختر مساوى و مشابه يكديگر نيست، ولى به نظر ما عدالت وجود دارد. در عدالت، شرايط گوناگون، تفاوت هاى طبيعى، وظايف و جوانب مختلف ملاحظه مى شود و چه بسا احكام متفاوتى وضع مى شود؛ بدون آن كه بر كسى ستمى روا شود؛ ولى در تشابه و تساوى، همه اين امور ناديده گرفته مى شود و فقط به يكنواختى روبنايى و ظاهرى حقوقى، اكتفا و بسنده مى شود؛ در حالى كه واضح است كه تساوى، هميشه عدل نيست؛ بلكه گاهى ضد عدل است؛ به عنوان مثال، در صورتى كه شما دو فرزند داشته باشيد، يك پسر 5 ساله و يك دختر 10 ساله، اگر به مقدار مساوى به آنها غذا دهيد و آن غذا به اندازه مصرف و نياز پسر 5 ساله باشد، دخترتان گرسنه مى ماند و اگر غذا به اندازه نياز دختر 10 ساله باشد، پسر 5 ساله تان دچار دل درد و بيمارى مى شود. پس، اين تساوى و تشابه، يا ظلم است يا اسراف.
همچنين اگر پدر و مادر براى اين دو فرزند، دو لباس كاملاً مشابه تهيه كنند، چه رخ خواهد داد؟ اگر لباس دخترانه باشد، براى پسر مناسب نيست؛ علاوه بر اين كه براى او بزرگ و گشاد است و اگر آن لباس پسرانه باشد، براى دختر مناسب نيست و كوچك و تنگ نيز مى باشد.
اين، نتيجه تساوى حقوق زن و مرد است كه فمينيسم غربى در دام آن گرفتار آمده، آنها گمان كردند كه اگر تفاوت هاى حقوقى بين زن و مرد را از بين ببرند و به تعبير خودشان، تبعيض زدايى كنند، به وضع مطلوبى مى رسند. از اين رو، حقوق كاملاً مشابهى براى اين دو جنس وضع كردند؛ در حالى كه اين رويكرد، نه سودى براى مرد در پى داشت و نه براى زن؛ بلكه روند انهدام بنيان خانواده را سرعت بخشيد و مشكلات ناگوارى را براى جامعه بشرى، در پى آورد.
با اين توضيح، نوبت به ذكر تفاوت هاى حقوقى بين زن و مرد مى رسد؛ ولى قبل از ذكر تفاوت ها، لازم است به يك نكته مهم توجه شود و آن اين كه مسئله ارث و همچنين ديه و امثال آن، از مسائل احكام خانواده در اسلام مى باشند و به عبارت ديگر، جزئى از يك كل هستند و براى قضاوت پيرامون چنين احكامى، بايد مجموعه احكام نظام خانوادگى در اسلام را در نظر گرفته، ارتباط منطقى بين آن احكام را پيدا كرد. اين تفاوت ها عبارتند از:
1. مردان موظف به پرداخت نفقه اند و معناى نفقه، تأمين خوراك، پوشاك، مسكن و نيازمندى هاى زن و فرزندان است؛ در حالى كه هيچ تكليف اقتصادى بر عهده زن نهاده نشده است. بر مرد واجب است ارث مضاعف خود را براى رفع نيازهاى زن و فرزندان خويش هزينه كند؛ در حالى كه زن، ارث به اصطلاح نصف خود را واجب نيست هيچ جايى خرج كند و حتى اگر شوهر توان تأمين نيازهاى او را نداشت، بر زن واجب نيست از دارايى خود هزينه كند.
علامه طباطبايى در تفسير الميزان مى فرمايد: «نتيجه اين گونه تقسيم ارث بين مرد و زن، آن است كه در مرحله «تملك»، مرد دو برابر زن، مالك مى شود؛ ولى در مرحله «مصرف»، هميشه زن دو برابر مرد بهره مى برد؛ زيرا زن، سهم و دارايى خود را براى خود نگه مى دارد؛ ولى مرد بايد نفقه زن را نيز بپردازد و در واقع، نيمى از دارايى خود را صرف زن مى كند»116.
2. مردان، موظف به پرداخت مهريه اند و زنان مهريه مى گيرند و افزون بر اصل مهريه، حق تعيين ميزان آن نيز به دست خود زن مى باشد.
شايد خانمى ازدواج نكرد يا بيوه بود، آن گاه چه مى گوييد؟
پاسخ: كسى كه ازدواج نكرده و يا بيوه باشد، باز در احكام اقتصادى خانواده، تأمين نيازهاى او بر عهده پدر يا جدش مى باشد و حتى در برخى از موارد بر عهده دولت اسلامى است. بنابراين، همه اين حالت ها در احكام اسلامى ملاحظه شده است و در حقوق اسلامى در هيچ شرايطى، زن براى تأمين نيازهاى اقتصادى خود، بدون تكيه گاه، رها نشده است. در متون روايى نيز به اين مسئله اشاره شده است.
امام رضا عليه السلام در پاسخ به اين سؤال كه چرا ارث زن نصف مرد است، فرمود: «زن وقتى كه شوهر كرد، مالى به عنوان مهريه مى گيرد و هزينه زندگى وى بر عهده مرد است و مرد بايد نفقه و ساير مخارج زن را بدهد؛ ولى بر عهده زن چيزى نيست و از اين جهت، حق مرد بيشتر است»117.
3. اسلام، تكاليف سختى مانند جهاد را بر مرد واجب كرده، در حالى كه جنگ و جهاد، بر زنان واجب نيست و از سختى هاى آن معاف هستند.
4. يكى از احكام اسلام، اين است كه بر مرد واجب است در پرداخت ديه قتل غيرعمدى برخى بستگان خود مشاركت كند (در فقه از آن به عاقله تعبير مى شود)؛ ولى زنان از اين حكم معافند.
امام صادق عليه السلام فرمود: «علت دو برابر بودن ارث مرد، اين است كه اسلام سربازى را بر زن واجب نكرده و مهريه و نفقه را بر مرد لازم شمرده است و از جرائم اشتباهى كه خويشاوندان مجرم بايد به عنوان ديه بپردازند، زن از پرداخت ديه و يا شركت با ديگران در پرداخت ديه، معاف است».118
بنابراين، اگر حقوق اشخاص طبق مسئوليت ها و تعهدات و وظايف مالى آنها باشد، اين، نه تنها ظلم نيست، بلكه عين عدالت است و در نتيجه، اگر مسئله ارث، به عنوان بخشى از حقوق خانواده، در كنار ساير اجزاى اين نظام حقوقى قرار گيرد و مجموعه نظام حقوق خانواده به عنوان جزئى از نظام حقوقى اسلام، مورد مطالعه و دقت واقع شود و حقوق و تكاليف مختلف زنان و مردان در صحنه خانواده و اجتماع، به ويژه از بعد اقتصادى، با هم مقايسه شوند، به خوبى روشن مى شود كه در اين تسهيم، نه تنها به زن ظلم نشده است، بلكه عملاً او بهره بيشترى از مرد خواهد داشت.
زن از مزيت اقتصادى مهريه و نفقه برخوردار است و هيچ تكليف اقتصادى ندارد؛ اما مرد افزون بر آن كه ملزم به پرداخت مهريه و نفقه زن است، ملزم به تأمين ساير مخارج زندگى نيز مى باشد و حتى در صورت درخواست زن، موظف به پرداخت اجرت شيردهى، حضانت، انجام كارهاى خانه و امثال آن نيز هست؛ چنان كه در برخى موارد، پرداخت ديه مقتول منحصراً بر عهده مرد قرار مى گيرد و دوبرابر بودن سهم ارث مرد، يكى از راه هايى است كه او بهتر بتواند به انجام وظايف مادى و اقتصادى اش اقدام كند.
البته بايد توجه داشت كه اين گونه نيست كه در همه موارد، ارث زن كمتر از مرد باشد؛ زيرا در مواردى، زن و مرد، همتا و مساوى ارث مى برند؛ مانند صورتى كه ميت، پدر و مادر داشته باشد كه در اين صورت، هر كدام به طور يكسان، يك ششم ارث مى برند و سهم پدر به عنوان مرد، بيش از سهم مادر نيست و در مواردى نيز زن كمتر از مرد ارث مى برد؛ مانند دختر كه كمتر از پسر ارث مى برد و در مواردى نيز، سهم زن بيش از سهم مرد مى باشد؛ مانند جايى كه ميت غير از پدر و دختر، وارث ديگرى نداشته باشد كه در اين جا، پدر، يك ششم ارث مى برد و دختر بيش از او ارث مى برد. همچنين در جايى كه ميت داراى نوه باشد و فرزندان او در زمان حيات وى مرده باشند كه در اين صورت، نوه پسرى، سهم پسر را مى برد و نوه دخترى، سهم دختر را؛ يعنى اگر نوه پسرى، دختر باشد و نوه دخترى، پسر باشد، دختر دو برابر پسر ارث مى برد.119
نكته ديگر اين كه اسلام در زمانى اين اصل را اعلام كرد كه در محيط عرب جاهلى و حتى در جوامع متمدن آن روزگار نيز نه تنها زنان از ارث محروم بودند، بلكه خودشان شى ء و مال محسوب شده، به عنوان بخشى از ميراث، به وراث منتقل مى شدند.
نكته مهم ديگر اين است در اصل بهره مندى از ارث، اسلام، زنان را همچون مردان قرار داده و حتى در مقام تعيين سهام ارث، سهم آنان را پايه قرار داده و فرموده است: «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» و با بيان اين قاعده غالبى - و نه عمومى - سهم مرد را دوبرابر سهم زن، به عنوان سهم پايه، قرار داده است؛ نه اين كه سهم زن را نصف سهم مرد اعلام كرده است.
ديه زن
اسلام با داعيه عدالت و حفظ كرامت بشرى، چگونه بين زن و مرد در ديه تفاوت قائل شده است؟
براى پاسخ به اين سؤال، اول بايد ماهيت ديه معلوم شود.
ماهيت ديه چيست؟ برخى ديه را به خون بها تفسير كرده اند، در حالى كه اين تفسير، صحيح نيست؛ زيرا از نظر فرهنگ اسلامى، خون يك انسان مظلوم، معادل خون تمام بشر است. از اين رو، قرآن كريم مى فرمايد: «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِيعاً»120؛ «هر كس انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين، بكشد، چنان است كه گويى همه انسان ها را كشته است» و خون تمام بشر را نمى توان تقويم و تقدير مادى كرد و به اين دليل، ديه در عين حال كه به عنوان مجازات و عقوبت مطرح است، به منظور جبران خسارت اقتصادى كه از فقدان شخص مقتول پديد آمده است، جعل و تشريع شده است. زن و مرد هرچند از لحاظ معنوى، فرهنگى و علمى در اسلام تفاوتى ندارند، اما به لحاظ مسئوليت هاى اقتصادى و بازدهى، قهرا تفاوت هايى دارند.
بنابراين، اولاً ديه صرفا يك امر اقتصادى است و چنان كه در شريعت براى حيوانات ديه تعيين شده است، براى جسم انسان نيز ديه تعيين شده است. مسلما ديه، معادل تن انسان است و نه روح و روان او و به همين علت، ديه مهم ترين شخصيت هاى اسلامى، با ساده ترين افراد، يكسان است و ديه يك انسان وارسته و با تقوا، با ديه يك انسان گنهكار، در اسلام، يكى است؛ زيرا ديه، عامل تعيين ارزش نيست و تنها يك ابزار است121.
با توجه به حقيقت ديه، حال سؤال مهمى مطرح است و آن اين كه ديه مرد را كه دو برابر است، به چه كسى مى دهند؟ آيا به غير از بازماندگان وى كه زن و فرزندانش مى باشند، خواهند داد و در مقابل، ديه زن را كه نصف است، به چه كسى مى دهند؟ مسلما به شوهر و فرزندان او. بنابراين، دو برابر به زن مى رسد و نصف آن به مرد و در نتيجه، در جعل اين حكم، مراعات حال زن و فرزندان شده است؛ نه مراعات مردى كه كشته شد؛ مردى كه كشته شد، ديه خود را با خود به گور نمى برد!
در مورد ديه عضو كه مرد نمرده نيز اگر آسيب رساندن به مرد تا ثلث ديه باشد، با زن مساوى است و اگر بيشتر باشد، دو برابر زن است و دليلش هم اين است كه مردى كه به عنوان مثال، فقط يك يا دو انگشت او قطع شده، مى تواند براى زن و بچه خود درآمد كسب كند؛ ولى اگر يك دست يا يك پاى او را به طور كامل قطع كرده باشند، اين امر، در درآمد او تأثير مى گذارد و به زن و بچه اش، ظلم مى شود و او نمى تواند نفقه آنها را، آن طور كه بايد، تأمين كند؛ پس باز هم مراعات حال زن و فرزندان شده است.
علاوه بر اين، همان مقدارى را كه مى گيرد، واجب است در نفقه خانواده هزينه نمايد؛ ولى در مقابل، اگر در نقص عضو، ديه اى به زن بدهند، واجب نيست آن را براى كسى خرج كند؛ يعنى خداوند، وظيفه اى در قبال آن بر دوش زن نگذاشته است.
در گذشته زنان نقشى در فعاليت هاى اقتصادى و تأمين هزينه هاى زندگى نداشتند؛ اما در شرايط كنونى كه زنان همراه مردان در عرصه هاى اجتماعى و چرخه توليد و فعاليت هاى اقتصادى شركت مى كنند و اسلام نيز اين برنامه را با حفظ عفاف و رضايت زوج، اجازه داده است، آيا از نظر اسلام، ديه اين طيف از زنان، باز نصف ديه مردان است؛ به ويژه زنانى كه سرپرستى خانواده و تأمين نيازهاى زندگى را بر عهده دارند؟
پاسخ اين است كه با توضيحى كه داده شد، اين اشكال و سؤال اصلاً موضوعيت پيدا نمى كند؛ زيرا با فرض درآمد بالاى زن، باز هم اسلام مقدار بيشتر و ديه شوهر و پدر را به زن داده و نفرموده حال كه زن كار مى كند و درآمد بالايى دارد، ديه نصف ببرد؛ بلكه فرموده است كه ديه مضاعف به او بدهيد و اين، لطف است و نه اشكال و ايراد.
براى توضيح بيشتر مسئله ديه، به توضيح ذيل توجه كنيد؛ زن و مرد را مى توان از سه زاويه زير نگاه كرده، مورد بررسى قرار داد:
الف) بعد بشرى و الهى
زن و مرد در اصل خلقت و گوهر انسانيت، مساوى اند و هر دو مى توانند مسير الهى را با عبادت، تلاش و انجام مقررات الهى، طى كنند. از اين رو، خطابات قرآنى در اين مورد، عام و شامل هر دو مى شود؛
«مَنْ عَمِلَ صالِحًا مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛ «هركس كار شايسته اى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك، زنده مى داريم و پاداش آنها را به بهترين اعمال كه انجام مى دادند، خواهيم داد».
اين آيه با صراحت تمام بيان مى دارد كه هر كس عمل صالح انجام دهد، مرد باشد يا زن، مستحق پاداش مى باشد.
ب) بعد فرهنگى و علمى
اسلام همه را (اعم از زن و مرد) به فراگيرى علم و دانش توصيه كرده است و اصلاً در اين زمينه، مرزى از نظر زمانى، مكانى و جنسيتى وجود ندارد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «طلب العلم فريضه علي كل مسلم و مسلمه».122
ج) بعد اقتصادى
هر چند زن و مرد، در بعد بشرى و فرهنگى با هم مساوى هستند، اما به لحاظ تفاوت هاى تكوينى و ساختارى، در بعد اقتصادى، تفاوت پيدا مى كنند.
كارهاى ظريف خانه، مادرى و پرورش بچه به لحاظ اين كه زن سرشار از عطوفت، احساس، مهر و محبت است، بر عهده او گذاشته شده است و كارهاى سخت و سنگين كشاورزى، صنعتى و استخراج معادن از دل كوه ها و جنگ و دفاع در مقابل دشمن را به عهده مرد گذاشته است و بر همين اساس است كه به طور غالب، زنان، نقش مهمى در چرخش اقتصادى ندارند؛ زيرا ايام جوانى را در خانه و مشغول تربيت بچه، ولادت، حمل، حضانت و شيردهى هستند و اين، امرى است واقعى و اجتناب ناپذير؛ حتى جوامع غربى كه زن و مرد را در تمام عرصه هاى اجتماعى، اقتصادى و... برابر مى بينند، نمى توانند اين واقعيت روشن را مورد انكار قرار بدهند؛ زيرا به هر صورت، زن و مرد از نظر جسمى و روانى متفاوتند و اين تفاوت ها، حكايت از آن مى كند كه دو هدف براى آفرينش اين دو بوده، هر چند هر دو انسان و خليفه خداوند هستند، اما اين تفاوت، حكيمانه و براى ايجاد زمينه همكارى و هماهنگى براى اداره زندگى به نحو احسن و سرانجام، براى ايجاد نظام احسن است و منافات با تساوى اجتماعى و معنوى زن و مرد ندارد؛ چون ملاك ارزش معنوى انسان ها، تقوا و تقرب به خداوند است و ملاك ارزش اجتماعى يك شخص، توانايى ها و صلاحيت هايى است كه يك فرد دارد و براى اجتماع نافع است و ديه به لحاظ آن بُعد اقتصادى است و نه بُعد و ارزش بشرى و انسانى.
در خاتمه متذكر مى شويم كه از نظر عقل، مشروعيت نظام حقوقى به مبتنى بودن آن بر مصالح و مفاسد نفس الأمرى است؛ نه بر آرا و اميال مردم و به همين علت، نظام حقوقى مطلوب، بايد همه اوضاع و احوال و شرايط را در نظر بگيرد.
در مورد استثنائات چه مى گوييد؟
پاسخ اين است كه قانون، بر پايه مصالح عمومى، عادى و غالبى وضع مى گردد و نه حالات فردى و استثنايى و طبيعى است كه كاربرد اقتصادى مجموع مردان، از مجموع زنان بيشتر است و اين نكته در قوانين عرفى و عادى نيز حاكم است. بنابراين، احكام اجتماعى، تابع شرايط عادى و غالبى است و به واسطه موارد خاص استثنايى، قانون تغيير نمى كند؛ بلكه بر همه افراد بدون استثنا، حتى در مورد آنان كه ملاك قانون در آنان موجود نيست، اجرا مى شود و در غير اين صورت، جامعه دچار هرج و مرج شده، از هم مى پاشد و به همين جهت است كه شارع مقدس در وضع قوانين، اختلافات جزئى را ملاحظه نكرده است؛ البته احكام حكومتى و احكام ثانوى، در موارد استثنا، مى توانند مشكل را حل كنند.

جزء 6
سوره مائده، آيه 55

آيه ولايت
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»123؛ «ولى و سرپرست شما، تنها خدا و رسول اوست و كسانى كه ايمان آورده اند. همان ها كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع، زكات مى دهند»124.
پرسش 1 . آيا اين آيه در شأن حضرت على عليه السلام نازل شده است؟
پرسش 2 . معناى «ولىّ» در اين آيه چيست؟
پرسش 3 . چگونه اين آيه بر امامت و رهبرى حضرت على عليه السلام دلالت مى كند؟
پرسش 4 . اگر اين آيه در شأن حضرت على عليه السلام است، چرا به صورت جمع بيان شده است (الّذين، هُم)؟
بسيارى از مفسران و محدثان، شأن نزول اين آيه را درباره حضرت على عليه السلام مى دانند. فخر رازى، يكى از بزرگترين مفسرين و دانشمندان اهل سنت، در اين باره آورده است:
«ابوذر مى گويد: روزى نماز ظهر را با پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواندم كه سائلى در مسجد، تقاضاى كمك كرد. كسى چيزى به او نداد. سائل دست به سوى آسمان برداشت و عرض كرد: خداوندا! گواه باش من در مسجد پيامبر تو، تقاضاى كمك كردم و كسى چيزى به من نداد. در اين هنگام، على عليه السلام كه نماز مى خواند و در حال ركوع بود، با آخرين انگشت دست راست خويش كه انگشترى گران بها در آن بود، به سائل اشاره كرد و او هم نزديك حضرت على عليه السلام آمد و انگشتر را از انگشت او بيرون آورد و رسول اكرم صلى الله عليه و آله شاهد اين موضوع بود.
در اين هنگام، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چشم خود را به سوى آسمان گشود و عرض كرد: «خداوندا! برادرم موسى از تو درخواست كرد و گفت: «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي. وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي. وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي. يَفْقَهُوا قَوْلِي. وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي. هارُونَ أَخِي. اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي. وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي»125؛ «پروردگارا! سينه ام را گشاده فرما؛ كار مرا برايم آسان گردان و گره از زبانم بگشاى؛ تا سخنم را بفهمند و براى من، برادرم هارون را كه از خاندان من است، وزيرم گردان؛ پشت مرا با او محكم ساز و او را در كار من، شريك گردان».
خدا در جواب موسى حاجتش را برآورده، به او فرمود: «سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما»126؛ «به زودى بازويت را به سبب برادرت، محكم مى سازيم و قرار مى دهيم براى شما دو نفر برترى و تسلط را؛ پس دسترسى به شما، پيدا نخواهند كرد».
همانا من، محمد، پيامبر و برگزيده تو هستم. پروردگارا! سينه مرا نيز گشاده فرما و كارم را آسانى بخش و وزيرى از افراد خانواده من، براى من انتخاب فرما؛ على را براى اين كار قرار بده و به سبب او، پشت مرا محكم ساز.
ابوذر(رضى اللّه عنه) مى گويد: هنوز دعاى آن حضرت تمام نشده بود كه جبرئيل از جانب پروردگار نازل شد و عرض كرد: «اى محمد! بخوان اين آيه را: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»127.
اين داستان، در كتاب هاى مختلف با كمى تغيير، ذكر شده است؛ ولى اصل ماجرا كه كمك به يك سائل توسط على عليه السلام، در حال ركوع بود، در همه آنها مشترك است.128
پاسخ سؤال دوم و سوم:
مقتضاى واژه «انما» در لغت عرب، تخصيص است و به همين سبب، نمى توان ولايت را در اين آيه، به معناى ولايت در دين و يا محب معنا كرد؛ زيرا تمام مؤمنان در ولايت به اين معنا، مشترك هستند و اين موضوع، اختصاص به بعضى از آنان ندارد. براى توضيح اين مطلب، لازم است معانى «ولىّ» در لغت عرب روشن شود؛
معناى «ولىّ» در آيه
براى اين كلمه، معانى متعددى ذكر شده كه برخى عبارتند از:
الف) ناصر و ياور.129
ب) سرپرست و كسى كه امور ديگران را بر عهده دارد و امور آنها را اداره مى كند مثل ولى يتيم و ولى زن و ولى دم. خداوند، ولى است، يعنى متولى امور عالم و مخلوقات است.130
ج) تابع131.
د) دوست132.
معانى ديگرى نيز در بعضى كتاب ها براى اين كلمه ذكر شده، به گونه اى كه نويسنده كتاب «الوجوه والنظائر»، يازده معنا از قرآن براى اين كلمه نقل كرده است؛ مثل فرزند، قريب، رب و...133.
همان طور كه بيان شد، «ولى»، داراى معانى متعددى، مثل محب، ناصر و صاحب اختيار است و در نتيجه، بايد به قرائن رجوع كنيم؛ تا مقصود از «ولى»، روشن شود و معلوم شود كه آيا ادعاى شيعيان، مبنى بر انحصار معناى آن در آيه به «صاحب اختيار»، درست است يا خير؟
قرينه اى كه برخى مطرح كرده اند تا در اين آيه، «ولى» به معناى محب و ناصر باشد، وحدت سياق بين آيه ولايت و آيات قبل از آيه ولايت است؛ زيرا در آيه قبل آمده است:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ»134 و گفته اند: از آن جا كه در آيه قبل، ولىّ به معناى محب يا ناصر است، در آيه ولايت نيز بايد به همان معناى محب يا ناصر باشد؛ تا وحدت سياق و وحدت موضوع آيات، محفوظ بماند؛ ولى همان طور كه از شأن نزول اين آيه آشكار مى شود.
در اين جا، وحدت سياق و يكپارچگى اين آيات، معلوم و ثابت نيست؛ زيرا صرف كنار هم بودن آيات، دليل بر نزول دفعى مجموعه اين آيات نيست؛ پس وحدت سياق در اين آيات، احراز نشده است؛ بلكه بر يك جا نازل نشدن اين آيات نيز دليل وجود دارد؛ زيرا روايات فراوانى از طريق اهل سنت و شيعه نقل شده كه شأن نزول آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا...» را داستان انفاق على بن ابيطالب عليه السلام بيان كرده اند و اين شأن نزول، نشان مى دهد كه آيه ولايت با آيات قبل و بعد از خودش، ارتباطى ندارد؛ بلكه موضوع مستقلى را بيان مى كند.
افزون بر اين، در آيات قبل و بعد از آيه ولايت، كلمه (اوليا) آمده كه جمع است؛ ولى در آيه ولايت، لفظ «ولى» آمده كه مفرد است و اين نشان مى دهد كه اين آيات با هم نازل نشده اند. بنابراين، وحدت سياق و نزول دفعى اين آيات، محرز نيست و نمى توان براى بيان معناى واژه «ولى» در آيه مورد بحث، به آن استناد كرد.
قرائن شيعه بر معناى «ولى» در آيه
1. كلمه «انما» در ابتداى آيه ولايت، براى حصر مطلق است و اين قرينه است بر اين كه مقصود از ولايت در اين آيه، بايد ولايت خاص باشد؛ نه عام و پيداست كه ولايت خاص، با معناى رهبرى و تصرف، سازگار است؛ نه محبت يا نصرت؛ زيرا دوست داشتن و يارى كردن، از نوع ولايت عام است كه خداوند در آيه «الْمُؤمِنُونَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ»135 آن را براى همه مؤمنان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز جزء آنان است، شمرده است؛ يعنى محبت يا نصرت، مخصوص افراد خاصى نيست و تمام مؤمنين را شامل مى شود؛ در حالى كه در آيه ولايت، اين ولايت، به صورت انحصارى مطرح مى شود.
بنابراين، «ولى» در آيه ولايت، بايد معنايى داشته باشد كه مخصوص خدا و پيامبر و گروه مخصوصى از مؤمنان باشد كه از معانى مطرح شده درباره «ولى»، معناى سرپرست و اولى به تصرف، با اين آيه، سازگار است.
2. در آيه ولايت، با ضمير «كم» به مؤمنين خطاب شده كه خداوند و رسول او و برخى مؤمنان خاص، «ولى» آنان هستند و اگر ولايت عام مقصود باشد، لازمه اش اين است كه خدا، رسول او و اين مؤمنان خاص، داخل در خطاب آيه نباشند؛ چون در اين فرض، وحدت «ولى» و «مولى عليه»، لازم مى آيد؛ در صورتى كه در اين آيه، اين دو، جدا از هم هستند.
«ولى» در «اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا»، بيان شده است و «مولى عليه» در ضمير موجود در «وليكم»، مشخص شده است كه از هم جدا هستند و ظهورش در اين است كه رسول خدا و اين مؤمنان، همانند خداوند، در مخاطبان داخل نيستند و ولايت آنان، ولايت خاص است؛ نه ولايت متقابل به معناى محبت يا نصرت كه به حكم آيه «الْمُؤمِنُونَ وَ الْمُؤمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ»، براى همه مؤمنان جعل شده است.
3. قرينه ديگر، ادامه آيه، يعنى «الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» است كه به كمك شأن نزول آيه، بر على عليه السلام منطبق مى شود؛ نه عموم مؤمنان و روشن است كه ولايت به معناى محبت يا نصرت، تنها براى يك نفر از مؤمنان جعل نشده، بلكه همه مؤمنان، بايد محب و ناصر يكديگر باشند. بنابراين، بايد مقصود از ولايت اين فرد، رهبرى و تصرف و صاحب اختيار بودن باشد.
در نتيجه، براى فهم معناى «ولى»، بايد از تعابير داخلى آيه ولايت به كمك شأن نزول، استفاده كرد و اين دو نشان مى دهند كه «ولى» در اين آيه، به معناى رهبر، سرپرست و متصرف است؛ نه محب يا ناصر136.
پاسخ سؤال چهارم:
همان طور كه در آيه شريفه ديده مى شود، موصول ها و ضميرهاى آيه، به صورت جمع آمده اند و بدين جهت، اين سؤال مطرح مى شود كه چگونه بر يك فرد، قابل تطبيق هستند. در اين باره بايد گفت: با توجه به شأن نزول هايى كه درباره اين آيه شريفه آمده است، شكى باقى نمى ماند كه اين آيه در مورد يك نفر، يعنى على عليه السلام است و استعمال صيغه جمع براى يك فرد، در ادبيات عرب، رايج است. در قرآن كريم نيز اين گونه استعمال، زياد است و براى آن علت ها و حكمت هاى متعددى ذكر شده است.
مثال هاى قرآنى اطلاق جمع بر يك فرد
علامه امينى(ره) در كتاب «الغدير» در پاسخ به اين شبهه، تعدادى از آيات قرآن كريم را كه به صورت جمع هستند، ولى شأن نزول آنها مربوط به يك نفر است، گردآورى كرده است و ما بخشى از عبارات علامه امينى را به صورت تلخيص مى آوريم137: «هرگاه حكمى به عنوان عموم صادر شود، طورى كه در يك جريان طبيعى قرار گيرد، تا ديگران را به آوردن نظيرش، تشويق يا از آوردن مشابه آن بازدارد، بليغ تر است و تأكيدش براى صدق قضيه كلى بر آن فرد، بيشتر مى باشد و براى آن، نظاير فراوانى در قرآن كريم وجود دارد كه ما چند نمونه از آن را ذكر مى كنيم:
1. «الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ»138؛ «آنها كه گفتند خدا فقير است و ما بى نياز».
گوينده اين سخن، «حيى ابن اخطب» است و عكرمه و سدى و مقاتل و محمدبن اسحاق گويند: او، «فنحاص بن عازوراؤ» بوده است.
خازن مى گويد: اين سخن را هر چند يك نفر يهودى گفته، ولى چون همه آنها به اين سخن راضى بودند، سخن، به همه آنها نسبت داده شده است.139
2. «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤذُونَ النَّبِيَّ...»140؛ «پاره اى از آنها كسانى هستند كه پيامبر را آزار داده، مى گويند: او، گوش محض است».
اين آيه درباره مردى از منافقان نازل شده كه «جلاس بن سويد» يا «نبتل بن حارث» يا «عتاب بن قشير» است141.
3. «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً»142؛ «آنان كه اموال يتيمان را از روى ظلم مى خورند، تنها آتش در شكم خود كرده اند».
مقاتل بن حيان مى گويد: اين آيه درباره «مرثد بن زيد الغطفانى» نازل شده است.143
4. «لا يَنْهاكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ»144؛ «خداوند شما را نهى نمى كند؛ درباره كسانى كه با شما نمى جنگند و شما را از خانه هايتان بيرون نمى كنند كه با آنان به نيكى رفتار كنيد».
اين آيه درباره «اسماء بنت ابى بكر» نازل شد؛ زيرا مادرش، قتيله بن عبدالعزى، با هدايايى، در حالى كه مشرك بود، در مدينه نزد او آمد. اسماء گفت: من هديه اى از تو نمى پذيرم و نبايد به خانه من وارد شوى؛ تا از رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازه بگيرم. وقتى از پيامبر پرسيد، خداوند اين آيه را نازل كرد. پيغمبر دستور داد او را به منزلش راه بدهد و هديه اش را بپذيرد و از احترامى و نيكى نسبت به او، دريغ نكند.145
علامه امينى(ره) حدود بيست آيه را توضيح مى دهد كه در آنها اين گونه استعمال وجود دارد و در قرآن كريم نمونه هاى فراوانى از اين نوع استعمال وجود دارد و اين گونه استعمال، ممكن است اسرار متفاوتى داشته باشد كه در اين باره به سه مورد زير بسنده مى شود:
1. محمود زمخشرى كه از بزرگان اهل سنت است، چنين آورده است: «اين آيه در شأن على عليه السلام نازل شده است و سر اين كه لفظ جمع در آيه آمده، آن است كه مردم را به چنين فعلى، ترغيب كند و بيان فرمايد كه بر مؤمنان لازم است كه اين گونه فضيلت ها را كسب كنند و بر خير و احسان و دستگيرى از فقيران كوشا باشند؛ به طورى كه حتى به اندازه يك نماز، آن را تأخير نيندازند»146.
2. فضل بن حسن طبرسى مى نويسد: «نسبت دادن جمع به على عليه السلام، براى احترام و عظمت او بوده است؛ زيرا اهل لغت، لفظ جمع را به منظور تعظيم، به فرد نسبت مى دهند و اين مطلب در كلمات عرب، مشهور است»147.
3. شرف الدين موسوى در كتاب المراجعات در اين مورد آورده است: «اين حقيقت از ناحيه خداوند، براى عده زيادى از مردم، رحمت و مرحمت است؛ زيرا بدگويان على، دشمنان بنى هاشم و ساير منافقان و حاسدان و كسانى كه مى خواستند خود پيش بيفتند، طاقت آن را نداشتند كه اين واقعيت را با صيغه مفرد بشنوند؛ چون در اين صورت، جايى براى متشبه ساختن حقيقت و محلى براى به گمراهى انداختن وجود نداشت و در اين حال، به سبب مأيوس شدن آنها از خواسته خود، ممكن بود وضعى (تحريف) از ناحيه آنان به وجود آيد كه عواقب آن، موجب وحشت بر اسلام شود؛ لذا به صيغه جمع آورده شد؛ با اين كه براى مفرد بود؛ تا از اين وضع (تحريف)، پيش گيرى كند؛ سپس نصوص و تصريحات ديگرى پشت سر هم به عبارات مختلف و در مقامات متعدد، صادر گرديد؛ تا امر ولايت را بين آنان، تدريجا، پخش نمايد... اگر آيه با عبارت مخصوص و مفرد بود، هرگز حاضر به شنيدن آن نبودند؛ انگشتان در گوش مى گذاشتند و سخت با كبر و غرور، از آن روى مى پيچيدند»148.
در نتيجه، با توجه به اين كه اين گونه استعمال در زبان قرآن زياد است و دانشمندان اديب اهل سنت، مانند زمخشرى، هيچ اشكالى بر اين استعمال نگرفته اند، بلكه دلايل اين گونه استعمال قرآنى را بيان كرده اند، شبهه ذكر شده در اين مورد درست نيست.
يك نكته مهم:
بر فرض اين كه «ولىّ» در اين آيه به معناى دوستى و محبت باشد، آيا برخى از مسلمين درباره على ابن ابيطالب عليه السلام به آن عمل نمودند؟ به راه انداختن جنگ صفين و جنگ جمل براى مقابله با على عليه السلام، با دوست داشتن او، چگونه قابل جمع است؟ به راستى چگونه مى شود هم على عليه السلام را دوست داشت و هم دشمنان او در جنگ صفين و جمل را؟

جزء 6
سوره مائده، آيه 69

حقانيت اسلام و اديان ديگر
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصّابِئُونَ وَ النَّصارى مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»149؛ «كسانى كه ايمان آورده و كسانى كه يهودى و صابئى و مسيحى اند، هر كس به خدا و روز بازپسين ايمان آورد و كار نيكو كند، پس نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين خواهند شد».
پرسش . با توجه به آيات 69 سوره مائده و 62 سوره بقره، آيا مى توان به پلوراليسم دينى معتقد شد؟
بايد دانست كه علاوه بر آيه ياد شده، از سوى ديگر، در «سوره حج» مى خوانيم:
«إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ اَلَّذِينَ هادُوا وَ اَلصَّابِئِينَ وَ اَلنَّصارى وَ اَلْمَجُوسَ وَ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اَللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيامَةِ إِنَّ اَللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ»150؛ «كسانى كه ايمان آورده اند و كسانى كه يهودى و صائبى و مسيحى و مجوس هستند و كسانى كه شرك ورزيده اند، خداوند در روز قيامت [با داورى خويش]، ميان آنان جدايى مى افكند. خداوند بر هر چيزى گواه است».
در اين آيه، خداوند مؤمنان را در يك طرف و يهود و نصارى و مجوس و مشركين را در طرف ديگر قرار داده است و از اطلاق مؤمن به آنها، پرهيز نموده است. اينك براى تعيين گروه برتر، به توضيح مختصرى مى پردازيم.
با دقت در آيات قرآن مجيد، به خوبى آشكار مى شود كه برخى از پيامبران، بر برخى ديگر برترى داشته اند؛ «تِلْكَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ»151.
برترى شريعت اسلام، آن گاه ثابت مى شود كه بدانيم قرآن مجيد، كامل ترين كتاب آسمانى است و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آلهبرترين پيامبران است؛ چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:
«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ اَلْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ اَلْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ»؛ «و كتاب [قرآن] را به حق بر تو نازل كرديم؛ در حالى كه كتاب هاى [آسمانى ]پيشين را تصديق مى كند و حافظ و نگهبان آنهاست».
خاتميت پيامبر صلى الله عليه و آله، نشانه تماميت و كمالات برتر اوست و بديهى است كه كامل ترين شريعت، به وسيله برترين پيامبران ابلاغ گردد؛ چنان كه در قرآن مجيد مى خوانيم: «هُوَ اَلَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»152 ؛ «او [خداوند ]كسى است كه پيامبرش را با هدايت و آيين حق، فرستاده، تا آن را بر همه آيين ها برترى بخشد».
پس از اثبات برترى شريعت اسلام و كمالات برتر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، نوبت آن است كه ضرورت پيروى از شريعت اسلام، ثابت شود. «اسلام» و «مسلمانى»، يك معناى عمومى و همگانى دارد كه همه حق گرايان و پيروان راستين پيامبران را شامل مى شود؛ چنان كه درباره حضرت ابراهيم عليه السلام مى خوانيم: «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً»153؛ «ابراهيم، نه يهودى بود و نه نصرانى؛ بلكه حق گرايى فرمان بردار بود»؛ ولى تنها كسانى بر «مسلمانى» باقى مى مانند كه پيوسته حق پذير باشند و هرگاه چهره جديدى از حق آشكار شد، به آن گرايش پيدا كنند و از پيروان شرايع گذشته، كسانى كه به آخرين پيامبر و آن چه كه براى او نازل شده، ايمان آورند، از پاداش الهى بهره مند خواهند شد.
در قرآن مجيد مى خوانيم: «وَ إِنَّ مِنْ اهل اَلْكِتابِ لَمَنْ يُؤمِنُ بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ خاشِعِينَ لِلَّهِ لا يَشْتَرُونَ بِآياتِ اَللَّهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اَللَّهَ سَرِيعُ اَلْحِسابِ»154؛ «البته از ميان اهل كتاب، كسانى هستند كه به خدا و آن چه به سوى شما نازل شده و به آن چه به سوى خودشان فرود آمده، ايمان دارند؛ در حالى كه در برابر خدا، خاشعند و آيات خدا را به بهاى ناچيزى نمى فروشند. اينانند كه نزد پروردگارشان، پاداش خود را خواهند داشت. آرى، خدا، سريع حساب رسى مى كند».
مسلمانان واقعى، كسانى هستند كه به تمام آن چه كه از حق آشكار شده است، در هر عصر و زمانى، ايمان بياورند و هيچ گونه استثنايى قايل نشوند.
بنابراين، كسانى كه پس از آگاهى از حق و آشكار شدن چهره جديدى از حق، به شرايع گذشته باقى بمانند، از آنان پذيرفته نيست و از زيان كاران خواهند بود.
در قرآن مجيد مى خوانيم: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ اَلْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى اَلآْخِرَةِ مِنَ اَلْخاسِرِينَ»155؛ «و هر كه جز اسلام، دينى [ديگر] جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود و وى در آخرت از زيان كاران است».
پس از اين روشن گرى قرآنى، درباره آيات ياد شده، مى توان گفت: در آيه مورد بحث، سه احتمال زير وجود دارد:
1. اين كه آيه درباره پيروان شرايع آسمانى قبل از ظهور پيامبر اسلام باشد؛ زيرا شكى نيست كه پيروان پيامبران الهى در زمان آن پيامبر، همه از مؤمنان و اهل بهشت هستند و قاعده اين است كه انسان ها، متدين به دين حق زمان خود باشند.156
2. اين آيات درباره كسانى از پيروان شرايع آسمانى است كه بدون تعصب و لجاجت، بر آيين خداپرستى و ايمان به معاد، زندگى مى كنند؛ اما كسانى كه چهره جديد حق را شناخته اند و از روى لجاجت و تعصب، از ايمان به اسلام خوددارى مى كنند، اينان نزد دادگاه عدل الهى و در برابر وجدان عمومى آزادانديشان، محكوم مى باشند؛ چنان كه خداوند درباره آنان مى فرمايد: «وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اَللَّهِ عَلَى اَلْكافِرِينَ»157؛ «و هنگامى كه از جانب خداوند، كتابى كه موید آن چه نزد آنان است، برايشان آمد و از ديرباز [در انتظارش] بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مى جستند؛ ولى همين كه آن چه [كه اوصافش] را مى شناختند، برايشان آمد، انكارش كردند؛ پس، لعنت خدا بر كافران باد».
3. اين آيات هشدارى است به مدعيان اسلام، مسيحيت و يهوديت كه عنوان و اسم، كارساز نيست؛ بلكه آن چه ملاك ارزش و معيار واقعى است، ايمان به خدا و قيامت و بندگى واقعى است.158
بنابراين، آيه شريفه مطرح شده در سؤال، دلالتى بر درستى «پلوراليسم»، به معناى حقانيت پيروان شرايع مختلف ندارد؛ بلكه براى همگان، «يك حق واقعى» را تعريف مى كند و آن، ايمان به خداوند و معاد و پاى بندى به عمل صالح است؛ به ويژه با توجه به «آيه 17 سوره حج» كه به طور آشكار، سرانجام مشركان را از خداپرستان جدا مى داند و تفاوت و جدايى ميان خداپرستان و پيروان شرايع مختلف را نيز بيان فرموده است. بنابراين، تفاوت اديان، گاهى به معناى جدايى حق از باطل و اختلاف راه از بى راهه است و گاهى به معناى درجات متكامل تر از يك راه و يك حقيقت است كه تفاوت شرايع آسمانى به معناى دوم مى باشد.
در نتيجه، ما «كثرت طولى» در شرايع را قبول داريم؛ به اين معنا كه در طول تاريخ، شرايع متكامل تر شده اند؛ ولى «كثرت عرضى» را قبول نداريم؛ يعنى قبول نداريم كه در يك زمان، چند شريعت، بيان گر حق كامل باشند159؛ بلكه آن چه امتياز شرايع را نشان مى دهد، كامل تر بودن معارف و احكام و دستورات آن است؛ به گونه اى كه هم انسان را به معرفت عميق تر و بينش دقيق تر، آگاه سازد و هم از جهت رفتار، آدمى را به تعادل و هنجار مناسب فردى و اجتماعى، رهنمون شود و شريعت اسلام، داراى چنين ويژگى هايى است و اين حقيقت كه «شريعت آخرين، كامل ترين نيز هست»، در قرآن مجيد بيان شده و به طور آشكار اعلام شده است كه تنها كسانى از پيروان شرايع گذشته كه به شريعت اسلام ايمان آورند، به حق كامل، راه يافته اند؛ چنان كه مى خوانيم:
«فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اِهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِى شِقاقٍ»160؛ «اگر آنان (پيروان شرايع گذشته) نيز به مانند آن چه شما ايمان آورده ايد، ايمان بياورند، هدايت يافته اند و اگر سرپيچى كنند، از حق جدا شده اند».
البته كسانى كه امكان آشنايى با حقانيت شريعت اسلام نداشته اند، داراى عذر مى باشند و اگر روحيه حقيقت جويى و تسليم در برابر حق را داشته باشند، اهل نجاتند؛ اما اگر به خاطر تعصب و منافع خويش، از پذيرفتن شريعت اسلام، دورى گزينند، گرفتار عذاب الهى خواهند شد.

جزء 6
سوره مائده، آيه 90

حرمت قمار و شطرنج
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»161؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، شراب و قمار و بت ها و تيرهاى قرعه پليدند [و] از عمل شيطانند. پس، از آنها دورى گزينيد؛ باشد كه رستگار شويد».
پرسش . از قديم مى گفتند: حلال و حرام پيامبر صلى الله عليه و آله، تا قيامت باقى است162؛ چطور شد بعد از انقلاب شطرنج حلال شد؟ اگر بچه اى شطرنج داخل خانه مى آورد، پدر و مادرش آن را در خانه نگه نمى داشتند و مى گفتند: اگر شطرنج در خانه باشد، ملائكه نفرين مى كنند و بركت نازل نمى شود؛ ولى حالا نه تنها در خانه ها هست، بلكه جمهورى اسلامى فدراسيون شطرنج درست كرده، چرا؟
در اين باره گفتنى است كه حلال خدا، تا روز قيامت حلال است و حرام خدا هم تا روز قيامت حرام است و حكم خدا، عوض نمى شود؛ ولى گاهى موضوع عوض مى شود؛ به طور مثال، «شراب»، اول انگور است و در مرحله دوم، شراب مى شود و در مرحله سوم، سركه و اگر آن شراب را بجوشانند و دو سوم آن برود، شيره مى شود. بنابراين، يك ماده و يك مايع، چه بسا حرام باشد؛ ولى وقتى ماهيتش عوض شود، حلال شود.163 در اين موارد، موضوع عوض مى شود؛ ولى حكم خدا، ثابت است و اين، معقول است.
از حضرت امام راحل (قدس سره الشريف) در اين مورد سؤال كرده بودند كه شطرنج امروزه از وسيله قمار، خارج شده، به عنوان يك بازى فكرى و ورزش درآمده است و به همين علت، فدراسيون شطرنج، مانند فدراسيون فوتبال و واليبال، در بخش ورزشى، فعاليت مى كند و اين خودش قرينه بر اين است كه امروزه به شطرنج، به ديد ورزش نگريسته مى شود و نه وسيله قمار؛ گرچه ممكن است افراد اندكى هنوز با آن قمار كنند. امام خمينى(ره) جواب فرمود: بر فرض مذكور، اگر شرط بندى و بُرد و باخت نباشد، اشكالى ندارد.
پس مسئله، دو «اگر» دارد؛
1. اگر از وسيله قمار بودن، خارج شده باشد.
2. اگر شرط بندى در كار نباشد.
تحقق و تشخيص اين اگرها و اين كه موضوع عوض شده يا نشده، با فقيه نيست؛ بلكه با اهل فن و عرف و يا خود شخص است.
در حال حاضر، تقريبا مى دانيم كه شطرنج از وسيله قمار بودن خارج شده، با اين وجود، برخى از مراجع باز هم مى فرمايند كه حرام است. اين چه توجيهى دارد؟
به تعبير ديگر، سؤال كننده مى گويد: وقتى براى مراجع ثابت مى كنيم كه شطرنج وسيله قمار نيست، باز هم مى گويند حرام است!
در اين باره بايد دانست كه برخى مراجع بزرگوار، موضوع حرمت شطرنج را قمار و برد و باخت نمى دانند؛ بلكه مى گويند: در خصوص شطرنج، رواياتى هست كه خود شطرنج بماهو شطرنج، موضوع حرمت است؛ چه با آن قمار شود يا نشود.
امام چرا اين جور نمى فرمود؟
اين، يك بحث اجتهادى است. امام راحل، سند اين روايات را قابل خدشه مى دانست. پس امام(ره)، اين احاديث را ديده بود و با اين وجود، نظر كارشناسى وى اين بود كه چون شطرنج وسيله قمار بوده، حرام شده است و اگر از وسيله قمار بودن خارج شود، حكم، عوض مى شود و خود وسيله شطرنج، موضوعيت ندارد.

جزء 6
سوره مائده، آيه 90

حرمت شراب
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»164؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! شراب و قمار و بت ها و تيرهاى قرعه پليدند [و ]از عمل شيطانند. پس، از آنها دورى گزينيد؛ باشد كه رستگار شويد».
پرسش . اگر واقعا دليل حرمت خمر و شراب اين است كه عقل را زايل مى كنند و مست كننده هستند، اگر يك ته استكان و به مقدار خيلى كم خورده شود، فقط به اندازه اى كه شخص گرم شود، ولى مست نشود، آيا باز هم حرام است؟
در اين باره، چند پاسخ زير مطرح است:
اولاً، ممكن است مست كنندگى خمر، يكى از دلايل حرمت باشد و در كنار آن، دلايل ديگرى نيز وجود داشته باشد؛ مانند اين كه از اقدام براى تهيه يا فروش شراب در جامعه، به طور كلى جلوگيرى شود؛ چنان كه در ازدواج موقت و يا طلاق گفته شده كه اگر زن نازا بود و يا پيش گيرى كامل صورت گرفته بود، باز هم زن بايد عدّه نگه دارد؛ زيرا موضوع تعيين پدر، حكمت است و نه علت. ممكن است دلايل ديگرى مانند حفظ احترام روابط زناشويى و يا رعايت حريم زنان و حفظ تعادل روحى آنان نيز مطرح باشد.
ثانيا، خوردن هر نجاستى، حرام است و خمر هم يكى از آنهاست و در نتيجه، از خوردن يك قطره آن هم نهى شده است؛ مثل خوردن يك قطره خون يا ادرار.
ثالثا، حرمت خوردن خمر، يك قانون است و قانون، معنايش اين است كه قانون گذار، مصالح كلى را در نظر بگيرد. در يك قانون كلى، ممكن است به خاطر وجود مفسده اى، چيزى ممنوع شود؛ در حالى كه در بعضى موارد آن، مفسده جدى وجود نداشته باشد. همه قانون هاى بشرى هم همين طورند؛ مانند ممنوع بودن عبور از چراغ قرمز؛ اگر چه عدم رعايت در بعضى اوقات، ممكن است مشكلى ايجاد نكند.
بنابراين، قانون آن است كه در ديد كلان، رعايت آن، مصلحت و عدم رعايت آن، مفسده دارد؛ حتى اگر در برخى از موارد جزئى، مصلحت و مفسده وجود نداشته باشد.
اگر شارع مى گفت: اگر شراب خوردى و مست شدى، حرام است و اگر مست نشدى، اشكالى ندارد، برخى افراد كنجكاو، استكان استكان مى خوردند؛ تا ببيند چه وقت مست مى شوند و در اين صورت، از حالت قانون خارج مى شد و حكم خدا، سبك و تمسخرآميز مى شد. بدين جهت، اگر قانون گذار بخواهد آن مصلحتى را كه در نظر گرفته، جلب شود و آن مفسده اى را كه در نظر گرفته، ترك شود، بايد به صورت كلى، امر و نهى كند و تمام قانون هاى عمومى، اين چنين هستند.
بايد دانست كه گاهى سخت گيرى در حرمت، براى جلوگيرى از عادى سازى و «فرهنگ سازى» است. در موارد متعددى ثابت شده كه شروع يك خلاف كوچك، آدمى را به مراحل بعدى مى كشاند؛ به طورى كه در ادبيات عاميانه مشهور شده كه تخم مرغ دزد، شتر دزد مى شود. بنابراين، حرمت شرب خمر، حتى يك قطره آن، چه بسا براى جلوگيرى از جرأت نسبت به مراحل بعد و يا بدآموزى نسبت به ديگران باشد.


پی نوشت :

1. اسراء 17، آيه 9.

2. نجم 53، آيه 4.

3. قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله: «فَضْلُ القرآنِ على سائِرِ الكَلامِ كفَضْلِ اللّه عَلى خَلْقِه» علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 89، بيروت: مؤسسه الوفاء.

4. حجر 15، آيه 9.

5. آل عمران3، آيه 3.

6. مائده 5، آيه 48.

7. فرقان 25، آيه 1.

8. بقره 2، آيه 1 و 2.

9. طه 20، آيه 50.

10. رعد 13، آيه 7.

11. سبأ 34، آيه 28.

12. اعراف 7، آيه 105.

13. اعراف 7، آيه 179.

14. مريم 19، آيه 83.

15. بقره 2، آيه 10.

16. مطففين 83، آيه 14.

17. بقره 2، آيه 142.

18. رعد 13، آيه 27.

19. بقره 2، آيه 30.

20. مجلسى، بحارالانوار، ج 11، ص 145، ح 15.

21. طباطبايى، تفسير الميزان،، ترجمه: سيد محمدباقر موسوى، ج 1، ص 148.

22. «يا أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثِيراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً»؛ «اى مردم! از پروردگارتان كه شما را از نفس واحدى آفريد و جفتش را [نيز] از او آفريد و از آن دو، مردان و زنان بسيارى پراكنده كرد، پروا داريد و از خدايى كه به [نام] او از همديگر درخواست مى كنيد، پروا نماييد و زنهار از خويشاوندان مَبُريد، كه خدا همواره بر شما نگهبان است».

23. شيخ صدوق، التوحيد.

24. التوحيد، ج 2، ص 27.

25. صدوق، الخصال، ج 2، ص 652.

26. بقره 2، آيه 30.

27. ر.ك: عبدالحسين سعيديان، دائرة المعارف، ج 2، ح 1401.

28. بقره 2، آيه 30.

29. ر.ك: تفسير الميزان، ج 1، ص 119.

30. ر.ك: مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 1، ص 179.

31. بقره 2، آيه 47.

32. ر.ك: طبرسى، مجمع البيان، ج 1، ص 198.

33. ر.ك: محمدجواد مغنيه، الكاشف، ج 1، ص 95.

34. ر.ك: تفسير نمونه، ج 1، ص 221.

35. ر.ك: سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 1، ص 69.

36. طيب، اطيب البيان، ج 1، ص 23.

37. مائده 5، آيه 78 ـ 80.

38. براى توضيح بيشتر ر.ك:
الف) عفيف عبدالفتاح طباره، چهره يهود در قرآن، ترجمه سيدمهدى آيت اللهى، انتشارات جهان آرا، سال 55
ب) سيد محمد شيرازى، دنيا بازيچه يهود، ترجمه محمدهادى مدرسى، نشر سلسله، 1385.
ج) سياست و حكومت رژيم صهيونيستى، ترجمه مركز مطالعات و تحقيقات انديشه سازان نو، گردآورنده و ناشر: مؤسه مطالعات فلسطينى.
د) آلفرد.م.ليليانتال، ارتباط صهيونيستى، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى.
و) اسدالله رضايى، بررسى سير تحول دولت در سرزمين فلسطين، نشر گنج معرفت.

39. بقره 2، آيه 185.

40. بقره 2، آيه 185.

41. متقى هندى، كنزالعمال، ج 8، ص 503.

42. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 5، ص 540 و ج 10، ص 177، ح 13152.

43. محدث نورى، مستدرك الوسائل الشيعه، ج 1، ص 503 و ج 6، ص 542، ح 7464.

44. وسائل الشيعه، ج 5، ص 538 و ج 8، ص 517، ح 11327.

45. همان، ج 5، ص 538 و 539 و ج 8، ص 518، ح 11328.

46. مجمع البيان، ج 1-2، ص 274 و ج 2، ص 493 ؛ «روى عبدالرحمن بن عوف قال: قال رسول اللّه : الصائم فى السفر كالمفطر فى الحضر. روى اصحابنا عن ابى عبداللّه انه قال الصائم فى شهر رمضان فى السفر كالمفطر فيه فى الحضر».

47. ر.ك: سيد شرف الدين، النص والاجتهاد، شماره 72، ص 286.

48. بقره 2، آيه 178.

49. بقره 2، آيه 221.

50. بقره 2، آيه 221.

51. رسول جعفريان، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه عليه السلام، قم: انصاريان، چاپ اول، 1376، ص 280.

52. ام ولد، كنيزى را گويند كه از ارباب خود صاحب فرزند شده است.

53. مارسل بوازار، اسلام و حقوق بشر، ترجمه محسن مؤيدى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1358، ص 48 و 49.

54. براى مطالعه بيشتر ر.ك:
الف) تفسير الميزان، ج 6 (عربى) و ج 12 (فارسى)، ذيل آيات 116 ـ 120.
ب) موسوى زنجانى، اسلام و مسئله آزادى.
پ) على حجتى كرمانى، از بردگى روم قديم تا ماركسيسم.
ث) مكارم شيرازى، فرآورده هاى دينى.
ت) برده دارى در روم باستان، بيدار فكر.
ج) اسداللَّه مبشرى، حقوق بشر.
ح) محمد على گرامى، نگاهى به بردگى.
خ) صادق ايرجى، بردگى در اسلام.
د) مصطفى حسينى، بردگى از ديدگاه اسلام.
ه) يادداشت ها(موضوعى)، شهيد مطهرى.

55. بقره 2، آيه 178.

56. منتسكيو، روح القوانين، تهران: اميركبير، چاپ هفتم، 1355، ص 428.

57. گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب، ص 482.

58. اسلام و حقوق بشر، ص 49.

59. بقره 2، آيه 256.

60. يوسف 12، آيه 108.

61. ر.ك: تفسير نمونه، ج 3، ص 52 - 62.

62. كهف 18، آيه 29.

63. حجرات 49، آيه 12.

64. آل عمران3، آيه 104.

65. ر.ك: هادى معرفت، التمهيد، ج 2، ص 325 ؛ تفسير شبّر، ذيل آيه 256 بقره.

66. بقره 2، آيه 256.

67. آل عمران 3، آيه 85.

68. ر.ك: بقره 2، آيه 285.

69. ر.ك مجموعه آثار، ج 1 عدل الهى، ص 277.

70. آل عمران 3، آيه 85.

71. آل عمران 3، آيه 20.

72. بينه 98، آيه 6.

73. ر.ك: مائده 5، آيه 69.

74. آل عمران 3، آيه 61.

75. مجمع البيان، ج 2، ص 308.

76. آل عمران 3، آيه 61.

77. دعاى شريف ندبه و... .

78. زيارت جامعه كبيره.

79. مائده 5، آيه 3.

80. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، مطبعة الحيدريه فى النجف، 1376ق، ج 3، ص 105 ؛ محمدبن يوسف زرندى الحنفى، نظم درر السمطين، نجف: مطبعة الامام الميرالمؤمنين، ص 179.

81. آل عمران 3، آيه 90.

82. بقره 2، آيه 256.

83. امام خمينى، تحريرالوسيله، ترجمه على اسلامى، قم: دفتر انتشارات اسلامى، ج 4، ص 244.

84. نساء 4، آيه 3.

85. نساء 4، آيه 3.

86. قمى، سفينه البحار، ج 1، ص 380، باب خ.

87. بحارالانوار، ج 18، ص 385.

88. استيعاب، ج 2، ص 419.

89. عبداللّه جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن فطرت در قرآن، قم: اسرا، 1378، ج 12، ص 24.

90. نساء 4، آيه 34.

91. نساء 4، آيه 34.

92. قال النبى صلى الله عليه و آله: «انّى اتعجَّب ممن يضرب امرأته و هو بالضرب اولى منها، لا تضربوا نساءكم بالخشب فان فيه القصاص»، (بحارالانوار، ج 100 باب احوال الرجال والنساء، ص 249، حديث 238).

93. «المرأته تغلب الرجل الكريم و يغلبها الرجل اللئيم أنا احب ان اكون كريم مغلوب ولا لئيم ينتصر»، منتدى الشواهق، ص 11.

94. «من اتخذّ امرأته فليكرمها، فانما امرأة احدكم لعبة فمن اتخذها فلايضيعها»، بحارالانوار، ج 100، ص 224.

95. بحارالانوار، ج 100، ص 247.

96. قال على عليه السلام: «فدارها على كل حال و احسن الصحبة لها ليصفو عيشك»، وسائل الشيعه، تهران، ج 7، ص 120، باب 87، ح 3.

97. «الله الله فى النساء و فيما ملكت ايمانكم، فانّ آخر ما تكلّم به نبيكم صلى الله عليه و آله ان قال: «اوصيكم بالضعفين النساء و ما ملكت ايمانكم، الصلوة الصلوة»، حرانى، تحف العقول، ترجمه صادق حسن زاده، ص 334.

98. بحارالانوار، ج 104، ص 58 ؛ ر.ك: الميزان، قم، ج 5، ص 349.

99. براى اطلاع بيشتر ر.ك: الميزان، ج 5، ص 349 - 351.

100. نساء 4، آيه 35.

101. نساء 4، آيه 124.

102. ر.ك: نساء4، آيه 1؛ شورى(42)، آيه 11؛ حجرات(49)، آيه 13؛ اعراف(7)، آيه 189 و ....

103. ر.ك: توبه9، آيه 67 و 68؛ نور(24)، آيه 26 و... .

104. ر.ك: بقره2، آيه 183؛ نور(24)، آيه 2، 31 و 32؛ مائده(5)، آيه 38 و ... .

105. ر.ك: ممتحنه60، آيه 10 و 12 و ... .

106. ر.ك: نساء4، آيه 33.

107. ر.ك: عنكبوت29، آيه 8؛ اسراء(17)، آيه 23 و 24؛ بقره(2)، آيه 83؛ مريم(19)، آيه 14؛ انعام(6)، آيه 151؛ نساء(4)، آيه 36؛ لقمان(31)، آيه 14 و 15؛ احقاف(46)، آيه 15.

108. ر.ك: نساء4، آيه 124؛ نحل(16)، آيه 97؛ توبه(9)، آيه 72؛ احزاب(33)، آيه 35.

109. آل عمران3، آيه 195.

110. النحل 16، آيه 97.

111. نساء 4، آيه 124.

112. غافر 40، آيه 40.

113. روم 30، آيه 21.

114. وسائل الشيعه، ج 21، ص 362 ؛ الكافى، ج 6، ص 4.

115. نساء 4، آيه 176.

116. الميزان فى تفسير القرآن، ج 4، ص 215.

117. وسائل الشيعه، ج 17، ص 437.

118. الميزان فى تفسير القرآن، ج 4، ص 360.

119. عبدالله جوادى آملى، زن در آئينه جمال و جلال، قم: اسراء، چاپ سوم، 1377، ص 346.

120. مائده 5، آيه 32.

121. زن در آئينه جمال و جلال، ص 418.

122. رى شهرى، ميزان الحكمه، الباب 2847، الحديث 13445.

123. مائده 6، آيه 55.

124. در اين بخش به تفاسير معتبر اهل سنت در قرن هاى مختلف مراجعه شد و نام آن تفسير و نويسنده آن و اين كه در كدام قسمت از كتاب خود به اين شأن نزول اشاره كرده است، آورده شده است. با توجه به اين كه قديمى ترين تفاسير مدون موجود، از قرن چهارم مى باشند، از قرن چهارم، اين مطلب را بررسى كرده ايم.

125. طه 20، آيه 25 - 33.

126. قصص 28، آيه 35.

127. التفسير الكبير، ج 12، ص 26.

128. ر.ك:
الف) حاكم عبيداللّه حسكانى، شواهد التنزيل، ج 1، ص 175؛
ب) محمد بن عبداللّه الحاكم نيشابورى، معرفة علوم الحديث، ص 102؛
ج) ابن كثير دمشقى، البداية والنهايه، ج 7، ص 357؛
د) ابن مغازى الشافعى، المناقب، ص 113؛
ه) على متقى هندى، كنزالعمال، ج 15، ص 146؛
و) جلال الدين سيوطى، الحاوى للفتاوى، ج 1، ص 119؛
ز) الموفق بن احمد اخطب خوارزم، المناقب، ص 179؛
ح) ابراهيم بن محمد المحوئى الجوينى، فرائد المسمطين، ص 105؛
ط) علامه زرندى، نظم درر السمطين، ص 85.

129. محمد بن مكرم بن منظور، لسان العرب، ج 15، ص 407؛ حسين بن محمد راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، ص 885؛ فخرالدين الطرايحى، مجمع البحرين، ج 1، ص 456؛ محمدبن يعقوب الفيروزآبادى، القاموس المحيط، ج 3، ص 486.

130. لسان العرب، ج 15، ص 407؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 456؛ خليل بن احمد فراهيدى، كتاب العين، ج 8، ص 365؛ محمود زمخشرى، اساس البلاغه، ج 2، ص 27؛ القاموس المحيط، ج 3، ص 486.

131. لسان العرب، ج 15، ص 411؛ المفردات فى غريب القرآن، ص 885؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 456؛ القاموس المحيط، ج 3، ص 486.

132. المفردات فى غريب القرآن، ص 885؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 456؛ القاموس المحيط، ج 3، ص 486.

133. حسين بن محمد دامغانى، الوجوه و النظائر فى القرآن، ص 847 ـ 850.

134. مائده 5، آيه 51.

135. توبه 9، آيه 71.

136. ر.ك: عبداللّه جوادى آملى، شميم ولايت، ص 171 و 172.

137. عبدالحسين الامينى، الغدير فى الكتاب والسنة والادب، ج 3، ص 162 و 163، بيروت: دارالكتب العربى. قال السيد حميد الدين عبدالحميد الآلوسى فى كتابه، ص 169، عند ذكره آية الولاية.

138. آل عمران 3، آيه 81.

139. محمد بن احمد قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 4، ص 294؛ اسماعيل بن عمروابن كثير، تاريخ ابن كثير، ج 1، ص 434؛ علاءالدين على بن محمد بغدادى، لباب التأويل فى معانى التنزيل تفسير الخازن، ج 1، ص 322.

140. توبه 9، آيه 61.

141. الجامع لاحكام القرآن، ج 8، ص 192؛ لباب التأويل فى معانى التنزيل تفسير الخازن، ج 2، ص 253؛ ابن حجر عسقلانى، الاصابه، ج 3، ص 549.

142. نساء 4، آيه 10.

143. الجامع لأحكام القرآن، ج 5، ص 53؛ ابن حجر عسقلانى، الاصابه، ج 3، ص 397.

144. ممتحنه 60، آيه 8.

145. اين حديث را بخارى، مسلم، احمد، ابن جرير و ابن حاتم بر طبق تفسير قرطبى، تفسير ابن كثير و تفسير خازن، نقل كرده اند الجامع لاحكام القرآن، ج 18، ص 59؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 349؛ لباب التأويل فى معانى التنزيل (تفسير الخازن، ج 4، ص 272).
ر.ك: الغدير فى الكتاب والسنه و الادب، ج 3، ص 232 ـ 233؛ جمعى از مترجمان، ترجمه الغدير فى الكتاب والسنه والادب، ج 5، ص 275 - 276.

146. الكشاف، ج 1، ص 649.

147. فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج 3، ص 326.

148. شرف الدين موسوى، المراجعات، نامه 42، ص 164.

149. مائده 6، آيه 69.

150. حج 22، آيه 17

151. بقره 2، آيه 253.

152. توبه 9، آيه 33.

153. آل عمران 3، آيه 67.

154. آل عمران 3، آيه 199.

155. آل عمران 3، آيه 85.

156. ر.ك: تفسير نمونه، ج 1، ص 283 - 284.

157. بقره 2، آيه 89.

158. ر.ك: الميزان، ج 1، ص 193.

159. همان، ص 24.

160. بقره 2، آيه 137.

161. مائده 5، آيه 90.

162. الكافى، ج 1، ص 58، باب البدع؛ «... سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنِ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ فَقَالَ حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا يَكُونُ غَيْرُهُ وَ لَا يَجِيءُ غيرهُ».

163. الكافى، ج 6، ص 419 ؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ كُلُّ عَصِيرٍ أَصَابَتْهُ النَّارُ فَهُوَ حَرَامٌ حَتَّى يَذْهَبَ ثُلُثَاهُ وَ يَبْقَى ثُلُثُهُ».

164. مائده 5، آيه 90.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <br><a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
6 + 14 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .